گوری برای آرزوها؛ نگاهی به دلایل و عواقب ازدواج دختربچه ها ایران

 به یاد فرزانه مرادی ، که در ۱۵ سالگی شوهر داده شد، در ۱۶ سالگی مادر شد، در ۱۹ سالگی عاشق شد، در ۲۰ سالگی شوهرش را کشت، در همان ۲۰ سالگی زندانی شد و در ۲۶ سالگی به دار آویخته شد   

مقدمه

ازدواج دختربچه‌ها در ایران، نه اتفاقی فقط متعلق به گذشته است، نه فقط در شهرها و روستاهای کوچک اتفاق می‌افتد و نه محدود به قشر و طبقه خاصی است. فقر، نابسامانی خانواده  و رسم و رسومات قومی نیز گرچه از جمله دلایل اصلی ازدواج دختربچه‌هایند اما تنها دلایل آن نیستند. در حالی که آمار رسمی منتشر شده در ایران حاکی از افزایش آمار ازدواج دختربچه‌ها است. روایت‌هایی که از ازدواج دختربچه‌ها نقل می‌شود نیز گستردگی این اجبار به ازدواج را در مناطق مختلف ایران و  بین اقشار مختلف این کشور نشان می‌دهد.

یافته‌های گزارش تحقیقی “زنگ خطر! نگاهی به ازدواج دختر بچه ها در ایران” که عدالت برای ایران در ۱۱ اکتبر ۲۰۱۳ (۱۸ مهر ۱۳۹۲) و همزمان با روز جهانی دختر بچه ها منتشر کرد، نشان می‌دهد که در سال ۱۳۹۱، حداقل ۱۵۳۷ دختر زیر ۱۰ سال و ۲۹۸۲۷ دختر ۱۰ تا ۱۴ ساله به اجبار، ازدواج کرده‌اند و معادل ظرفیت ۱۳۳ مدرسه ابتدایی و راهنمایی، به دلیل ازدواج دانش آموز دختر تخلیه شده است.

این آمار در حالی است که در ایران چیزی به عنوان سن قانونی ازدواج وجود ندارد زیرا با وجود اینکه قانون، حداقل سن ازدواج را برای دختران ۱۳ سال و برای پسران ۱۵ سال تعیین کرده، اما به ولی قهری اجازه می‌دهد با موافقت قاضی در هر سنی حتی در هنگام نوزادی، دختر یا پسر خود را به عقد دیگری در بیاورد. از سوی دیگر اخیرا مجلس ایران قانونی تصویب کرده که ازدواج با فرزندخوانده را نیز با اجازه دادگاه مجاز می شمارد.

عدالت برای ایران، همچنین  به مناسبت روز جهانی دختر بچه‌ها با ایجاد رویداد (Event) “نهبهازدواجدختربچهها” در فیس بوک برای پیوستن به “عمل جمعی برای توقف ازدواج دختربچه‌ها در ایران”فراخوان داد. این فراخوان از همگان خواست که در آن روز، با گذاشتن یک عکس از دختربچگی خودشان، بنویسند که در آن زمان، چه می‌کرده‌اند، اگر قرار بود به ازدواج اجبار شوند، زندگی امروزشان چگونه بود و فکر می‌کنند چه باید کرد برای اینکه دیگر هیچ دختربچه اسباب بازی به بغلی را به زور، بغل یک مرد ننشانند.

روایت‌های نوشته شده در این رویداد فیس بوکی اما، محدود به این نشد و بسیاری از زنانی که به این حرکت پیوستند، از دختربچه‌هایی نوشتند که در کودکی پای سفره عقد نشانده شدند. دختربچه‌هایی که گاه، مادربزرگ و مادرشان بود، گاه همکلاسی که میز کناری آنها می ‌نشست و گاه حتی خودشانکه در زمان دختربچگی شوهر داده شدند یا در معرض ازدواج زودهنگام و اجباری بودند.

بیش از یکصد و پنجاه زن با انتشار عکسی از زمان دختربچگی خود، نوشتند که ازدواج زودهنگام چه بر سر دیگران آورده یا می توانسته بر سر آنها بیاورد، علاوه بر این نزدیک به پنجاه نفر نیز با نوشتن جملاتی کوتاه یا انتشار مطالب یا تصاویری درباره ازدواج دختربچه ها همراهی خود را با این رویداد اعلام کردند. همچنین دو مرد نیز با پیوستن به این حرکت، از آنچه ازدواج زودهنگام می توانست بر سر همسر و خواهرشان بیاورد، نوشتند. بر اساس آماری که در این صفحه فیس بوکی ثبت شده ۵۶ هزار و ۵۱۲ نفر به این رویداد فیس بوکی ملحق شده اند و پنج هزار و ۴۷۸ نفر نیز فعالانه در این رویداد مشارکت کرده اند. برخی دیگر از کاربران فیس بوک نیز تجربه های خود در رابطه با این موضوع  را در صفحه های شخصی خود منتشر کردند و یا با باز انتشار مطالب صفحه “نه به ازدواج دختربچه ها” این بحث را را با دوستان خود ادامه دادند.

گزارش زیر تلاش دارد با گردآوری بخشی از  نوشته های منتشر شده در این رویداد فیس بوکی، دلایل ازدواج زودهنگام، تاثیرات آن بر زندگی زنان و غلط بودن کلیشه های رایج را بررسی کند.

تنوع و گوناگونی مطالب نوشته شده در این صفحه، از سوی نشانگر گستردگی جغرافیایی و طبقاتی ازدواج دختربچه ها بود و از سوی دیگر مجموعه شرایطی که دختربچه ها را به سوی این ازدواج های اجباری سو می دهند، در قالب روایت های شخصی، ملموس تر کرد. تبعات منفی این گونه ازدواج ها بر جسم و روح این دختران نیز از دیگر موضوعات مهمی بود که در قالب این نوشته ها به تفصیل بررسی شد. زیر سوال رفتن کلیشه هایی که ازدواج زودهنگام را منحصر به اقشار فقیر و سنتی می داند یا آن را محدود به شهرها و روستاهای کوچک و حاشیه نشینان می کند نیز یکی دیگر از یافته های بررسی تفضیلی این نوشته های فیس بوکی بود. 

چرا دختربچه‌ها را شوهر می دهند؟

مذهب، فرهنگ، مشکلات اقتصادی و سیاسی و قواعد حقوقی توجیه‌هایی هستند که  در اغلب موارد برای شوهر دادن دختربچه‌ها به آنها استناد می‌شود. توجیه هایی که انتظار می رود بسیاری از آنها در گذر زمان رنگ باخته یا بسیار کم به آنها رجوع شود. بسیاری از نوشته هایی که در صفحه فیس بوک “نه به ازدواج دختربچه ها” منتشر شده اما، حاکی از این است که چنین توجیه‌هایی همچنان به عنوان ابزاری برای شوهر دادن دختران در سنین کودکی به کار می رود و در کنار این دلایل عمده، بسیاری موارد دیگر نیز هستند که در این ازدواج‌های اجباری به آنها استناد می شود.

ازدواج به عنوان یک موقعیت اجتماعی

زهراجعفری یکی از کسانی است که عرف معمول در جامعه سنتی پیرامونش مبنی بر معمول و ضروری بودن ازدواج زودهنگام را یکی از دلایلی می‌داند که بسیاری از هم‌کلاسی‌های راهنمایی و دبیرستانش را پای سفره عقد نشاند. او نوشته است: “بسیاری از همکلاسی‌های من در زیر ۱۸ سالگی ازدواج کردند و این مساله اصلا قبح نداشت بخصوص اگر آنها از نظر جسمی بیشتر از سن‌شان نشان می دادند. حتی به خاطر دارم خیلی از همکلاسی‌های من با ازدواج دوستانشان برای ازدواج کردن با همدیگر رقابت می کردند. در واقع آنها از ازدواج کردن هیچ مفهومی در ذهنشان نداشتند. فقط یک موقعیت اجتماعی براشان محسوب می شد. در آن زمان، دوره دبیرستان بهترین زمان برای ازدواج بود و بسیار پذیرفته شده بود. “

با اینکه انتظار می رود این نوع نگاه به ازدواج متعلق به دورانی سپری شده باشد، زهرا جعفری نوشته است: “حالا هنوز هم در آن جامعه سنتی دخترها را براساس وضعیت جسمی‌شان شوهر می دهند، هر وقت گزینه مناسب که از نظر آنها وضعیت مالی و موقعیت شغلی است، از راه برسد کسی نه نمی گوید. “

نگران دخترم بودم، شوهرش دادم

این نه نگفتن به خواستگارهای دختربچه‌ها  وقتی قطعی تر می شود که دخترک زیبا هم باشد و پدر و مادرهای “نگران” بخواهند با شوهر دادنش خیال خودشان را راحت کنند.

زنی که بدونذکرنام تجربه‌اش را در این صفحه فیس بوک نوشته، ماجرای ازدواج خواهرش را اینگونه روایت می کند: “خواهر بزرگم کلاس اول راهنمایی بود که به اجبار پدر و مادرم اردواج کرد. بسیار زیبا و اجتماعی بود و همین باعث نگرانیه پدر و مادرم .روزی که سر سفره عقد نشست را باوجود سن کمی که داشتم هرگز فراموش نمیکنم، تمام مدت زار میزد و التماس میکرد که شاید پدر مادرم منصرف بشن. تنها تصویری که از زندگی زناشوئی‌اش بیاد دارم ضرب و شتم وحشیانه و مداوم شوهر و آزار خانواده شوهرش هست. بچه اولش هم به خاطر کتکهای شوهرش سقط شد.پدرم بعد از تمام این اتفاقات ازش خواست که طلاق بگیرد منتهی حواهرم قبول نکرد. نگران بود که مبادا زتدگی خواهرهای دیگرش تحت تاثیر طلاق اون قرار بگیره. خواهرم در سن بیست سالگی در حالیکه دو پسر سه و یکسال‌ و نیمه داشت به دست شوهرش به طرز فجیعی به قتل رسید. پدرم هفت سال تمام درگیر پرونده قتل خواهرم بود اما هیچوقت به نتیجه نرسید چون دائی قاتل در دستگاه قضائی کار میکرد. “

یلداعلایی نیز داستان دخترک ۱۳ ساله‌ای را روایت کرده که از ترس “منحرف” شدن شوهر داده شد: “ماهی یک بار می آمد خانه مان. برای تمیزکاری.توی مانتو و مقنعه بیش از چهل سال نداشت. می دانستم دختری دارد کوچک. یک بار دو سه تا کتاب کودک برداشتم و دادم بهش.گفتم برای دخترت. لبخند زد . گفت مرسی خانوم ولی نه.گفتم چرا ؟ گفت دخترم تازه ازدواج کرده بگذارید حواسش به زندگی‌اش باشد.کتاب وقتش را می گیرد. گفتم چند ساله است ؟ گفت ۱۳. گفتم چرا به این زودی ؟مگر مدرسه نمی رود ؟ گفت سال پیش یکی توی مدرسه‌اش حامله شده بود. من و پدرش بهتر دیدیم شوهر کند .مدرسه به جایی نمی رساندش. دانشگاه و درس و اینها بهانه است. می خواهند همه را منحرف کنند.”

فقر و نابسامانی خانواده، دلیلی برای بسیاری از ازدواج‌های زودهنگام

ازدواج زودهنگام به دلیل فقر و نابسامانی خانواده نیز گرچه تنها دلیل شوهر دادن دختربچه‌ها نیست، اما یکی از دلایل اصلی است. یکمعلم که چند سال در مدرسه‌ای راهنمایی در یکی از شهرهای کوچک شمال ایران تدریس می کرد، تجربه‌های تلخ زیادی از شوهر دادن شاگردان ۱۲تا ۱۵ ساله‌اش دارد. به گفته او والدین بیشتر آنها حتی مدرک سیکل هم نداشتند و به دلیل وضعیت بد و نابه سامان کشاورزی از اوضاع مالی مناسبی برخوردار نبودند. این معلم از سحر، دانش آموز کلاس اول راهنمایی ‌اش می نویسد که جثه‌ای ریز داشت و به خاطر گیر کردن ادامس به موهایش گریه‌اش به اسمان می رفت: “سحر پس از تعطیلات عید ابرو برداشته و با کفش پاشنه بلند برگشت به مدرسه. خاله‌اش پسری داشت که در یکی از محلات جنوبی تهران راننده آژانس بود؛ پسر، سر به هوا بود و به پشه ماده هم رحم نمی کرد. خاله تصمیم گرفت خواهرزاده را به عقد پسر دربیاورد که پسر ناخلف سر به راه شود… یک بار سر کلاس بغضش ترکید؛ بیرون از کلاس با من صحبت کرد؛ پسر سحر را دوست نداشت. می خواست با زن بیوه‌ای ازدواج کند؛ هر چه دهانش در می آمد به دختر می گفت. سحر به من می گفت: «خانم معنی بعضی از فحش‌هایش را نمی دانم!» به مدیر و معلم محترم پرورشی اطلاع دادم که دختر این گونه در عذاب است؛ مدیر مدرسه تأکید کرد که به هیچ وجه نباید دخالتی کرد؛ چون این مسائل، خصوصی و شخصی است و بعد برای شما و مدرسه دردسر می شود. ناچار به سحر توصیه کردم که به پدر و مادرش موضوع را بگوید؛ شاید آن‌ها چاره کنند. جواب داد: «آنها پیر هستند و بیمار. یعنی طلاق بگیرم خانم ؟! دختر عمویم از شوهر معتادش طلاق گرفته و در شهری دیگر زندگی می کند؛ همه پشت سرش حرف می زنند. دلم نمی خواهد پدر و مادرم را عذاب دهم و مردم پشت سرم حرف بزنند.»
این معلم از دانش آموزان  “بسیار مستعد و باهوشی” می‌گوید  که “وارد بازی بزرگان شدند و قید درس و مدرسه را زدند” و گله می کند که : “هیچ کاری از دستم برنیامد که برای این کودکان انجام دهم؛ هیچ… بارها و بارها در دفتر مدرسه که سر این موضوع بحث می کردم و اولیای مدرسه را به کمک فرامی خواندم؛ جواب می شنیدم که قانون و شرع اجازه‌اش را داده است؛ درس که نمی خوانند، شوهر کنند دیگر! “

همدستی نهادهای حمایتی برای شوهر دادن دختربچه‌ها

حمایت نکردن معلمان و مدیران مدرسه از دانش‌آموزانی که به زور شوهر داده می شوند و گاه تشویق اولیای مدرسه به ازدواج دختران و اینکه “آخرش هم باید شوهر داری کنید”، یا “کسی که درسش خوب نیست را باید شوهر داد”، در بسیاری دیگر از روایت هایی که در این صفحه فیس بوکی نوشته شدند می توان دید.
سایر نهادهای اجتماعی که انتظار می رود در چنین شرایطی از دخترانی که به زور شوهر داده می شوند، حمایت کنند نیز اغلب یا سکوت پیشه می کنند  و به نفع دختر دخالت نمی کنند و گاه حتی با همدستی پدر و مادر دختر را به پای سفره عقد می کشانند.

نسرینافضلی، نمونه‌ای از این همدستی را چنین شرح می دهد: “هم کلاسی داشتم که کارمند بلندپایه بهزیستی بود. تعریف می کرد دختر ۱۸-۱۹ ساله‌ای از یکی از روستاهای تبریز برای فرار از یک ازدواج اجباری به اجبار پدرش به تهران می اید و از سادگی و خوش خیالی‌اش خود را به بهزیستی معرفی می کند تا کمکش کنند. می گفته نمی خواهد ازدواج کند و قصد دارد درس بخواند یا کار کند. بهزیستی هم (با ترفند ویژه نیروهای پلیس و امنیتی ) با جلب اعتمادش ادرس محل زندگی‌اش را می گیرند و فی الفور پدرش را خبر می کنند. پدر هم دختر را به زور میبرد و عقدش می کنند. از این اقا پرسیدم اگر کمکی نمی توانستید به او بکنید دیگر چرا او را تحویل پدرش دادید؟ گفت ما وظیفه داریم “دختران فراری” را به خانواده‌هایشان برگردانیم تا روسپی نشوند.”

سنت‌هایی که دختربچه‌ها را پای سفره عقد می‌نشاند

علاوه بر همه این موارد که می تواند در هر شهر و روستایی گریبان دختربچه‌ها را بگیرد، رسومات سنتی و عشیره‌ای در برخی نقاط کشور نیز می تواند امکان ازدواج زودهنگام دختران را مضاعف کند.

سما، به نقل از زن کردی که در یک مرکز حمایت از زنان  در نروژ با او گفتگو کرده، داستان ازدواج اجباری‌اش را چنین می نویسد: “۱۲ ساله بودم که برادرم عاشق شد نمیدونستم با خوشبختی برادرم من بدبخت میشم ، خانواده به خواستگاری معشوقه برادرم رفتند خانواده عروس در قبال دخترشون درخواست دختری از خانواده من کردند( به این رسم بین کُردها میگویند ژن به ژن یعنی زن به زن ) و من بزرگترین دختر بودم که شرایط ازدواج داشتم ناخواسته به عقد مردی در اومدم که ۱۳ سال از من بزرگتر بود . تا ۱۵ سالگی دوبار حامله شدم و سقط کردم ،۱۵ ساله بودم که دخترم به دنیا اومد تا ۱۷ سالگی دوتا بچه داشتم کتک خوردن برام یک عادت شده بودویکبار از شدت ضربه به سرم ۸ ماه تو کما بودم و ۳ سال چشمم کوربود هنوز هم دید کاملی ندارم . وقتی از کما در اومدم شوهر خبر فرستاد برو خونه بابات ، رفتم اونجا ، گفتم طلاق میخوام دیگه نمیتونم زندگی کنم . برادرم من رو برد کوه ، اسلحه رو سرم گذاشت گفت بهترِ بمیری تا طلاق بگیری تو داری اسم عشیره با این حرفات به گند میکشی . به خاطر بچه هام قبول کردم بگردم سر خونه زندگیم البته چاره ی دیگه ی هم نداشتم.”

این زن کرد بالاخره در نروژ طلاق گرفت، اما دختر ۱۲ ساله‌اش که در ایران بود،بر اساس همان رسوم عشیره‌ای به عقد پسرعمویش درآمد.

تاثیرات منفی ازدواج زودرس بر زندگی زنان

کارشناسان حقوق بشر سازمان ملل اعلام کرده‌اند دخترانی که در سن کم و به اجبار شوهر داده می شوند، قربانی بندگی خانگی، بردگی جنسی و نقض حقوق دیگرشان همچون حق سلامت، حق آموزش و برخورداری از حق عدم تبعیض و آزادی از خشونت فیزیکی، روانی و جنسی می‌شوند.نوشته‌هایی که در صفحه فیس بوک “نه به ازدواج دختربچه ها” منتشر شده نیز تبعات منفی این گونه ازدواج‌ها را به روشنی نشان می دهد.

کودکی از دست رفته

از دست دادن سرخوشی و شادی‌های کودکانه و نوجوانانه را شاید بتوان یکی از قابل تامل‌ترین تبعات ازدواج‌های زودهنگام دانست که اغلب در سایه تبعات دیگر این نوع ازدواج ها نادیده گرفته می شود.

این در حالی است که حتی در ازدواج‌های زودهنگامی که منجر به تحمیل خشونت به زن یا محرومیت او از تحصیل نیز نشده، به روشنی می توان نشانه‌های زنی که کودکی نکرده بزرگ شده را مشاهده کرد.

 میم دختر جوانی که مادرش در ۱۶ سالگی ازدواج کرده، می گوید مادرش بعد از ازدواج و به دنیا آوردن فرزندش به مدرسه شبانه رفت و در رشته مورد علاقه دانشگاهی‌اش ادامه تحصیل داد، اما : ” شاید اگر سال‌ها پیش از اون و قبل از تجربه ی ازدواج و مادر شدن به اونجا می رسید، الآن بسیار خوشحال تر و موفق تر بود. “

او می نویسد: “هرچند همه ی اینها با تشویق پدرم و روحیه دادن‌های او همراه بود اما حتی اگر مردی واقعاً عاشقانه همسرش رو دوست باشه و بعدها در دوران تحصیل و زندگی همه جوره همراهش باشه باز هم به خوبی می دونم که هیچ عشق و همراهی‌ای نمی تونه جای نوجوانی و جوانی تجربه نشده ی مادر من رو بگیره… هرچند با تاخیر، اما مادر من مسیری که می خواست رو رفت اما چون همه ی مسئولیت‌های خشن و جدی زندگی رو بسیار زودتر از آنچه که باید تجربه کرد، الآن با وجود اینکه هنوز به سالروز تولد ۴۴ سالگیش نرسیده احساس سالخوردگی و خسران می کنه. “

سپیدهپورآذرم نیز داستان خاله‌اش را روایت می کند که در ۱۳-۱۴ سالگی  به خاطر داشتن دوست پسر از مدرسه محروم میشود، در ۱۶ سالگی شوهرش دادند، در ۱۷ سالگی بچه دار شد و در ۲۹ سالگی ۳ دختر داشت: “شوهرش مرد خوبیست. مهربان است. آرام است. خاله‌ام خیلی‌ با استعداد بود. دیپلمش را گرفت. خیاطی یاد گرفت. رانندگی‌ می‌کند. مستقل است. ولی‌ اصلا شکل ۳۵ ساله‌ها نیست. حقش این نبود..”

شادیامین، اما از زاویه‌ای دیگر به این ماجرا می پردازد. او با انتشار عکسی از ۱۲ سالگی‌اش که در حال موتور سواری بوده، می نویسد: ” زمان گرفتن این عکس ۱۲ سالم بود… موتور سواری میکردم و حس آزادی و رهایی و تجربه‌های مختلف با دوستانم سرشارم میکرد. مدرسه میرفتم و فوتبال و گپ‌های شبانه خیابونی با هم سن و سالهام برام کوله باری از تجربه زندگی را فراهم میکرد. بدون مسئولیتی جدی، کودکی میکردم و شاد بودم… اگر در اون سن ازدواج می کردم شادی‌ای که امروز هستم نبودم. اگر انزوا و یا خودکشی من رو از پا نمی انداخت، قطعا امروز “زن خانه دار” و شاید” تحصیل کرده ای” بودم که هر روز با آرزوهایم سر به بالش میگذاشتم و از بدبختی خودم می نالیدم. احتمالا چهره سالخورده‌ای داشتم و توانایی‌هایم نابود شده بود. امروز از زندگی خودم راضی ام… از حضور اجتماعی‌ام و به کار گرفتن توانایی‌هایم راضی ام…من در کودکی به تحمل تجاوز رسمی زناشویی محکوم نشدم. من خوشبختم، به همین سادگی… خوشبختی‌ای که از بسیاری از کودکان هم سن و سال آن زمان من دریغ شده و می شود…”

خداحافظی با نیمکت‌های مدرسه

محرومیت از تحصیل، یکی از اولین تبعات مستقیم ازدواج دختربچه‌ها است. مدارس دخترانه به محض اینکه متوجه ازدواج و یا حتی عقد دختری بشوند او را از مدرسه اخراج می کنند و تنها گزینه باقی مانده برای آن دختر حضور در مدرسه شبانه و در کنار بزرگسالان است که با روحیات سرخوشانه یک دختر نوجوان تطابق ندارد و او را از بسیاری امکانات  و فرصت های آمورشی محروم می کند.

زینب پیغمبرزاده که در قم درس خوانده، از همکلاسی هایی دوران دبیرستانش نوشته که به خاطر ازدواج به مدرسه بزرگسالان رفتند: “ازدواج آن‌ها را وارد دنیای بزرگترها کرده بود. دنیایی که کیفیت امکانات تحصیلی را پایین می آورد و گزینه‌های ادامه تحصیل و اشتغال را محدود به دنیای بسته شهر قم می کرد.”

این در حالی است که در بسیاری مواقع نیز اجازه و فرصت شرکت در این کلاس‌های شبانه به تازه عروس نوجوان داده نمی شود و از او خواسته می شود که به جای کتاب و مشق سرش را گرم  شوهرداری و بچه‌داری کند.

شادیصدر  برای اعتراض به ازدواج دختربچه ها، از مادر بزرگش نوشته که از اولین فارغ التحصیلان دختر مدارس دخترانه بود، اما بعد از اینکه گواهی سال ششم‌اش را گرفت خواستگاری  برایش پیدا شده بود و شوهرش داده بودند به مردی که دهها سال از او بزرگتر بود.” اویی را که در آن تابستان، می خواست مهم‌ترین تصمیم زندگی‌اش را بگیرد: اینکه قابله شود یا معلم؟! غافل از اینکه دیگران، مهم‌ترین تصمیم زندگی او را  گرفته بودند”.

مادربزرگ هایی که سال‌ها پیش با اشک از کتابهای درسی شان خداحافظی کردند، اما اخرین دخترانی نبودند که قربانی این تصمیم بزرگترهایشان شدند. داستان همچنان ادامه دارد و بسیاری از نوشته های این صفحه فیس بوک داستان دخترانی از نسل های مختلف و سالهای دور و نزدیک را روایت کرده که به خاطر ازدواج‌های زودهنگام  ازفرصت دانش آموختن محروم شده اند.

جسم و روحی که زخم می خورد

آسیب به جسم و روح دختربچه هایی که هنوز وقت عروسک بازی شان است، هم از آن دسته تبعاتی است که اغلب نادیده گرفته می شوند و به بهانه شرم  و حیا ناگفته می‌مانند.  اما کم نیستند دختربچه هایی که اولین مواجهه‌شان با جنس مرد در شب زفاف آنقدر خشن بوده که یا به جسم‌شان صدمه زده و یا آنها را برای همیشه دچار ترس از مردان کرده است.

مرسده داستان عروسی کم سن و سال را تعریف می کند که شب زفاف کارش به اورژانس می کشد “به علت وحشیگری داماد در رختخواب و عدم آگاهی‌ دختر از بدنش و تکامل نداشتن اندامهای زنونه اش…”

فاطمهرحیمی نیز از نامادری‌اش می گوید که در کودکی به مردی ۲۰ سال بزررگتر از خودش شوهر داده شده: “نامادری من همیشه ازاونروز وعروسی وگریه حضار بعدازگریه اون به تلخی یاد میکنه.همیشه ازترسش ازمردا وتنفر وجودش ازشوهرش میگه.(این ترسو بمنم القا کرده بودچون کوچیک بودم که مادرم فوت کرد وپدرم بااوازدواج کرد.)توروح وروان اوخیلی دردهست ومن لمسش کردم.”

همجنسگرایانی که شوهر داده می شوند

دخترانی هم هستند که اصلا قرار نیست “شوهر کنند”، دختربچه هایی که اگر کمی زمان داشتند و به اجبار پای سفره عقد با یک مرد نمی نشستند، انتخابی دیگر داشتند و زنی را برای زندگی مشترک انتخاب می کردند.

فرناز که خود یک همجنسگرا است، در این باره نوشته: “دوازده‌سالگی من و امثال من همیشه پر از ابهام و رازهایی کشف‌نشده بوده است، تا سالیان سال من خودم را نشناخته بودم و در رویای خود غرق بودم، تصور این را می‌کنم که اگر فشار ازدواجی را که در این سن تجربه کردم، در زمان دوازده‌سالگی‌ام بود، چهارده‌سالگی‌ام و حتا شانزده‌سالگی‌ام مطمئنا تن به ازدواج می‌دادم، دختری کم‌سن و سال غرق در رویای خود از ازدواج و تشکیل خانواده و از زندگی با یک مرد چه می‌داند، دختری که مانند دختران دیگر رفتار نمی‌کرد، افکار من در مورد ازدواج این بود که ای کاش مردی در کار نباشد یا اصلن باهم همبستر نباشیم، ای کاش هیچ‌وقت به خانه نیاید و … من از دخترانی می‌گویم که این‌گونه ازدواج کردند، کسانی که حال پا به سن میان‌سالی گذاشته‌اند و غریبه‌تر از خود به خود کسی نیستد، کسانی که هنوز دلیل تنفر خود را از مرد از همسرش بعد از سالیان طولانی زندگی را نفهمیده‌اند ‌کسانی که به این‌گونه زندگی عادت کرده‌اند اما درک نه!!!”

او می گوید: “زمانی که بزرگ‌تر شدم خودم را زندگی‌ام را خواسته‌هایم را شناختم و توانستم به هرچیزی که برخلاف خواسته‌هایم باشم “نه” بگویم، استقلالی که خودم آن را یافتم، راهی که به‌تنهایی پیمودم، زمانی برایم رسید که توانستم شریک زندگی‌ام را به خانواده‌ام معرفی کنم و با شجاعت بگویم که من هیچ‌وقت با یک مرد ازدواج نمی‌کنم من عاشق یک «زن» هستم. “

اما بسیاری از دختربچه هایی که در کودکی و نوجوانی شوهر داده شدند، هیچ وقت این فرصت و آگاهی و جرات را نداشتند که بگویند می خواهند یک زن شریک زندگی‌شان باشند.

خودکشی، پایانی برای یک اجبار

آخر ماجرا اما همیشه سوختن وساختن یا پیدا کردن راهی برای فرار و تحمل ازدواجی که در کودکی اجبار شده  نیست. گاه هم دختربچه هایی که به زور از پشت نیکمت مدرسه به پای سفره عقد کشانده شده‌اند، خودشان را می کشند تا به اجبار “بله” نگویند.

زهرای ۱۱ ساله که مریمحسینخواه زندگی‌اش را روایت کرده، یکی از آن دختربچه‌ها است: “زهرا فقط ۱۱ سال داشت. می خواست درس بخواند، روزنامه نگار شود و از “دخترهای بدبخت دفاع کند”. به هیچ کدام از آرزوهایش نرسید. پدرش می خواست به مردی ۳۵ ساله شوهرش دهد . دخترک تنها بود و بی‌پناه. مخالفت که کرد کتک خورد، بیشتر از همیشه، طاقتش که تمام شد خودش را کشت. با قرص برنج.چند روز پیش از خودکشی زهرا مادرش که تازه اززندان آزاد شده بود، خبردار شد که می خواهند دخترش را شوهر دهند.  تلفن زد  به مغازه پدربزرگش، التماسش کرد  که با لیلا این کار را نکنند، که زندگی‌اش را خراب نکنند. گفت  خودم می آیم و می برمش. خودم خرجش را می دهم. به حرفش گوش نکرد. گفت دختر باید برود خانه شوهر چند سال اینور و آنورش چه فرقی می کند.چند ماه پیش بود که لیلا از زندان مرخصی گرفت تا بدهی‌هایش را قسط بندی کند. همه امیدش این بود که برای مهرماه زهرا را پیش خودش بیاورد. رفت شهرستان و دو اتاق کوچک در یک زیر زمین اجاره کرد تا با خیاطی خرج خودش و پسر ۲ ساله‌اش که در زندان بدنیا آمده بود را بدهد و زهرا را بفرستد مدرسه.هنوز روبراه نشده بود که همسایه‌ها از اهواز زنگ زدند که دخترت در بیمارستان است. خودش را کشته…. لیلا از همان موقع  نگران دختر ۶ ساله‌اش بود که فقط یک سال دیگر حضانتش را داشت و سرپرستی و اجازه ازدواجش با پدرش است. نگران بود که او هم به سرنوشت زهرا دچار شود و دست مادر به جایی بند نباشد.”

 ازدواج زودهنگام محدود به زمان، مکان و قشر خاصی نیست

ازدواج دختربچه‌ها معمولا با چند کلیشه ثابت همراه است: آن قدیمها بود که دختر را زود شوهر می دادند، الان شاید فقط در دهات و شهرهای دور دختربچه را بفرستند خانه بخت، فقط به خاطر فقر است که دخترها قربانی ازدواج زودهنگام می شوند و …

نگاهی به آماری که حکایت از پراکندگی ازدواج دختربچه‌ها در نقاط مختلف ایران دارد  از یک سو و گذری بر روایت هایی که تجربه هایی دست اول را از ازدواج دختران کم سن و سال نقل کرده اند اما خط بطلانی بر این کلیشه‌ها می کشد و نشان می دهد که ازدواج دختربچه ها، هنوز، در بین بسیاری از طبقه‌های اجتماعی رواج دارد و منحصر به خانواده‌های فقیر و سنتی و کم سواد نیست. روایت زنانی که این کلیشه‌ها را زیر سوال برده اند، بخوانید:

ازدواج زودهنگام  در قشرهای مختلف فرهنگی

اعظمطاهری: ” ما یه استاد زنی داشتیم که روانشناسی اجتماعی درس میداد یه بار سر یه بحثی دلشو زد به دریا و با ناراحتی گفت :فاصله سنی من با مامانم نه ساله یعنی وقتی که هشت سالش بوده ازدواج کرده و اولین زایمانش هم یه دوقلوی دختر و پسر بوده…هیچ کدوممون باورمون نمیشد ولی شده بود اونم تو یه بافت فرهنگی به قول خودش خیلی بالا!”

ازدواج زودهنگام فقط به خاطر فقر نیست

زینبپیغمبرزاده:” سال پیش دانشگاهی یکی از هم کلاسی‌هایم دختر یکی از خانواده‌های قدیمی و ثروتمند بود که مدام درد معده داشت. خیلی زود فهمیدیم که این‌ها عوارض پروسه جدایی از همسر سابقش است. پانزده سالگی ازدواج کرده بود، ناخواسته باردار شده بود، همسرش از او خواسته بود جنین را سقط کند، دختر و خانواده‌اش مخالفت کرده بودند، طلاق گرفته بود، بر سر حضانت پسرش با خانواده شوهرش درگیر شده بود اما پسر داشت بزرگ می شد و شوهرش قانوناً می توانست حضانت بچه را بگیرد. بعد از همه این ماجراها حالا در هفده سالگی مدام مجبور می شد شب‌ها از درد معده با خانواده‌اش راهی اورژانس شود. مادرش از پسرش مواظبت می کرد و او درس می خواند. دخترعمویش در همان مدرسه ما کلاس سوم بود و زمستان آن سال عقد کرد.”

 ازدواج کودکان متعلق به گذشته نیست

نجمهواحدی: “شاید من فاصله گرفته باشم از مادربزرگی که در شانزده سالگیش ازدواج کرده و پشت سر هم یک بچه در شکم داشته، و یه بچه در بغل و دست کودک دیگرش هم در دستش. زنی که تا هفتاد سالگیش نه کودکی کرده و نه نوجوانی و نه جوانی و نه زندگی و همیشه از همه چیز گله دارد. یا از دخترانش فاصله گرفته‌ام که آنها هم در همین سنین «شوهر داده شده اند» بی‌اختیاری از خودشان. اما با نسل سوم این مادربزرگ دیگر فاصله‌ای ندارم. سال ۹۰ (همین دو سال پیش) یکی از نوه‌هایش را در ۲۰ سالگی، «شوهر دادند». عمه خانمِ آن نوه ی دیگرِ ۱۳ ساله اش، به مادرِ پسری ۳۷ ساله گفته بود که چرا او را برای پسرش نمی گیرد؟ آن نوه ی ۱۳ ساله از همکلاسی پانزده ساله‌اش می گفت که در این سن دو بچه دارد. زهرا، همکلاسی دبیرستانم، سال ۸۳ در ۱۶ سالگی ازدواج کرد. سال ۸۹، پسر تحصیلکرده ی فوق لیسانس گرفته ی فامیل، به اقوام (که همه تحصیلکرده‌های دانشگاه بودند) سپرد که برایش دختری «کم سن و سال» ببینند. البته آنها لطف کردند و دختر نوجوان برایش پیدا نکردند؛ ولی در نهایت با دختر ۱۹ ساله‌ای ازدواج کرد. از سال ۸۵ که وارد دانشگاه شدم، تا سال ۸۹، حداقل ۱۷ نفر از همکلاسیهایم در سنین ۱۸ تا ۲۲ سالگی ازدواج کردند؛ البته جدا از چندین و چند هم‌دانشکده ایِ دیگر. من با همه ی اینها هیچ فاصله‌ای ندارم.”

زنانی که از تجربه خودشان می گویند

در کنار همه این نوشته‌ها که داستان دیگرانی بود که به اجبار و زودهنگام شوهر داده شدند، زنانی هم هستند که تجربه زیسته خودشان را نوشته اند.

لیلاصحت، فعال حقوق زنانی که در حال حاضر در دانشگاه ایالتی نیویورک در مقطع فوق لیسانس رشته ریاضیات تحصیل می کند، یکی از زنانی است که وقتی یک دختربچه بود پای سفره عقد نشانده شد. او زیر عکسی که در فیس بوک منتشر کرده نوشته است: ” من اینجا ۹ سالم هست . همه دنیایم عروسک‌هایم بود و که با هر قصه‌ای تبدیل به شخصیت‌های داستان میشدند و مدتها مشغول بازی و خیال پردازی با آنها میشدم . ازدواج در سن کودکی هم برای دختر و هم برای پسر از بدوی‌ترین پس مانده اصول و قواعد جامعه سنتی هر ملیتی است . در جوامعی که هنوز هم در آمار‌های آنها ازدواج‌های کودکان ثبت میشود به نسبت اعداد ثبت شده بایدنشان بدویت به آن جامعه اهدا نمود . این نشان هم به ملت تعلق دارد هم به دولتی که ادعای قیومیت ملت را پیش میکشد. اعداد خاموش گویای رنج‌های بیصدای کودکانی است که در هیاهوی دنیای بزرگان گم و ناشنیده انگاشته میشود .رنجی که البته سنگینی آن بر زندگی دختران به علت وقوع بیشتر ، سنگین تر است . من خودم در ۱۶ سالگی ازدواج کردم و در ۱۷ و خورده‌ای مادر شدم . تجربه سنگینی که هیچ آمادگی برای آن نداشتم .”

سیما حسین زاده، یکی دیگر از فعالان حقوق زنان که فارغ التحصیل کارشناسی ارشد رشته مطالعات فرهنگی از دانشگاه علامه طباطبایی تهران است و هم اکنون در کانادا خود را برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا آماده می کند، نیز تجربه‌ای مشابه را پشت سر گذاشته است. سیما داستانش را  وقتی که دوم دبیرستان بوده، اینطور روایت می‌کند: “یک بعد از ظهر زیبای بهاری که از مدرسه به خانه رسیدم عمویم خیلی مشتاق در خانه منتظر من بود. معلم عربی سال دوم بنده را به عنوان کاندید ازدواج برای برادرش در نظر گرفته بود. عمویم غیر مستقیم از جانب من بله را داده بود و آن روز فقط جهت مطلع کردن من و بقیه افراد خانواده حضور بهم رسانیده بود. گفتگوی دونفره ما تقریبا دوساعت به طول انجامید؛ من “نه” می گفتم و عمویم اصرار می کرد. هیچ راه خلاصی نداشتم، حرف زیادی هم برای گفتن نداشتم جز گریه، التماس و گفتن اینکه من می خوام درس بخونم و دانشگاه برم. غافل از اینکه تصمیمها گرفته شده بود و حتی قرار خواستگاری و بله برون هم برای فردا شب گذاشته شده بود. آن شب تا صبح زیر لحاف گریه کردم و به خودم پیچیدم. کسی نبود به دادم برسه. تا آن روز هیچ کدام از زنان و دختران خانواده ما دیپلم نگرفته بودند. طبق سنت دیرینه پدرسالاری/مردسالاری همگی باید زمانی که ترد و تازه بودند در حکم دستگاه تولید مثل به خانه بخت می رفتند تا در خدمت خانه و خانواده باشند.

طبعا فردا صبح حق مدرسه رفتن نداشتم و باید برای شب آماده می شدم. لال شده بودم و با هیچ کس حرف نمی زدم. استیصال مطلق. یک ساعت مانده به آمدن میهمانان تلفن زنگ خورد. عمویم با رد و بدل کردن چند جمله گوشی را گذاشت و با حال خراب رو به من کرد و گفت ” بابابزرگ پسره سکته مغزی کرده و رفته کما. معذرت خواهی کردن و گفتن ایشاللا یه فرصت دیگه. شانس آوردی!”. بله واقعا شانس آوردم و آن فرصت دیگر هرگز پیش نیامد. یک هفته بعد درگیر مراسم کفن و دفن و عزاداری پدربزرگ شدند و هرگز در خانه ما را نزدند .خودم واقفم که به طرز معجزه آسایی خلاصی پیدا کردم از آن مخمصه‌ای که صد در صد می توانست مسیر زندگی‌ام را تغییر دهد. “

 ازدواج دختربچه ها همیشه، اجباری نیست 

 تجربه‌هایی که طی چند روز در صفحه فیس بوکی “نه به ازدواج دختربچه‌ها” نوشته شد، تنها بخشی کوچک از مواجهه ما با ازدواج کودکان است، با این حال نباید فراموش کرد که این نگاه انتقادی و اعتراضی  به ازدواج دختربچه ها تنها صدایی نیست که در ایران شنیده می شود. هنوز بخشی از جامعه ازدواج دختران را مذموم و ظالمانه نمی داند و هستند مادران و دختربچه هایی که مخالفتی با ازدواج زودهنگام ندارند و حتی از آن استقبال می کنند. حمایت قوانین و تشویق برخی دستگاه ها، رسانه ها و مقامات دولتی برای ازدواج زودهنگام نیز این نگاه موجود در بخشی از جامعه را تقویت کرده و به آن دامن می زد.

 مهسا راست با تاکید بر اینکه داستان همیشه این طور نیست که آدم‌ها فقط از سر زور و اجبار به ازدواج های زودهنگام تن دهند،  از برنامهای  مثال زده که به تازگی در تلوزیون دولتی ایران پخش شده است: “چند وقت پیش در بخش خبری تلویزیون به اسم «ساده گیری شرایط ازدواج» مادری را نشان داد که در سن ۱۳ سالگی ازدواج کرده بود، یکی از دخترهایش در ۱۴ سالگی و دیگری در ۱۵ سالگی ازدواج کرده بود! و بنابراین یکی از تجربه‌ها جالبشان این بود که دامادشان روز خواستگاری، مادر خانواده را جای خواهر همسرش تصور کرده بود!!…این خانم مادربزرگ ۳۴ ساله دو تا نوه هم داشت….ناراضی هم نبودند، خودشان را هم موفق می پنداشتند و همه خواسته‌هایشان را هم برآورده شده می دیدند…”

او ادامه می دهد: “من می توانم بفهمم که دلیل این برداشت احتمالا داشتن یک زندگی برابر با شوهر، موفق بودن در عرصه اقتصادی و اجتماعی و تحصیلی و شغلی نیست، عدم وجود «مشکلات حاد » است…می توانم بفهمم که احتمالا اگر زمانی در این زندگی مشکلی حاد به وجود بیاید کسی که توان اداره اقتصادی خود را ندارد همین زنان هستند که نه تحصیل کافی داند و نه تجربه کاری…آن‌ها خود را خوشبخت می پندارند چون ازدواج کرده اند، بچه دارند، و بچه‌هایشان بزرگ شده اند و آن‌ها هم ازدواج کرده اند و خوشبخت شده اند! خوشبختی لزوما با ازدواج بدون مشکل حاد تعریف می شود. خوشبختی در تنهایی شکل نمی گیرد.”

به گفته مهسا راست: “باید روی این وجه قضیه هم کار کرد، وجهی که نه به اجبار بلکه از روی ناآگاهی ازدواج را برای دخترها مساوی خوشبختی می انگارد …باید رو به سوی دختران دریچه‌ای را باز کرد که خوشبختی را اول در فردیت خودشان به دست بیاورند و بعد در همراهی با دیگری…البته که قانون در این مورد باید فرهنگ ساز باشد.”

***

ازدواج دختربچه‌ها، هر روز قربانی می گیرد و کمتر کسی است که در آشنایان دور و نزدیکش، داستانی از دخترکی که در کودکی و نوجوانی شوهر داده شده نداشته باشد. روایت هایی که خلاصه ای از آن‌ها در این گزارش آورده شد، بیشتر از هرچیز حاکی فراگیری ازدواج دختربچه ها در مناطق مختلف جغرافیایی و طبقات اجتماعی است. این روایت های دست اول، کلیشه هایی همچون “ازدواج کودکان مساله ایران نیست”، ” فقط در روستاها و شهرها دور افتاده دخترها را زود شوهر می دهند” را زیر سوال می برد و دلایل متنوع اقتصادی، فرهنگی و مذهبی این معضل را آشکار می کند.

نبود هیچ گونه حمایت اجتماعی و قانونی از دخترکانی که به زور شوهر داده می شوند  یکی دیگر از مواردی است که در بسیاری از این روایت ها دیده می شود. در واقع دختربچه هایی که از بی قدرت ترین اقشار جامعه و  خانواده هستند، باید تبعات ازدواج زودهنگام را به تنهایی تحمل کنند و در تمام زندگی با تاثیرات آن دست و پنجه نرم کنند.  تبعاتی همچون کودکی نکردن، از دست دادن فرصت تحصیل یا امکانات آموزشی برابر با دیگ هم سالان، آسیب های جسمی به دلیل رابطه جنسی و زایمان در سنین پایین، قرار گرفتن در معرض خشونت های خانگی، فرار از خانه پدر یا شوهر برای فرار از ازدواج اجباری و گاه انتخاب خودکشی به عنوان آخرین راه رهایی.

 عمومی کردن این مساله و باز کردن باب گفت‌وگو و نقد درباره آن، اگرچه درمانی بر درد این دخترکان نیست. اما شاید بتواند بدیهی بودن ازدواج در سن کودکی را زیر سوال ببرد و تلنگری باشد برای کسانی که همچنان از ازدواج دختربچه‌ها حمایت می‌کنند.

فرستادن مطلب به بالاترین

telegram