جنایت بی عقوبت شکنجه و خشونت جنسی علیه زندانیان سیاسی زن در جمهوری اسلامی گزارش اول: دهه ۶۰/ تجاوزهای موردی

۳-۳. تجاوزهای موردی  

چند نمونه از شهادت‌های مربوط به تجاوز 

وقایع انفرادی‌های زندان گوهردشت   

شهادت آذر آل‌کنعان  

شهادت سعیده سیابی  

شهادت بانو صابری  

شهادت شهلا مولوی  

مطالعه موردی شش: فرزانه سلطانی  

مطالعه موردی هفت: شهین  

مطالعه موردی: شیدا بهزادی    

مطالعه موردی: فریده

مطالعه موردی: بهجت   

مطالعه موردی: فرزانه عمویی  

۳-۳. تجاوزهای موردی

نتایج برآمده از مصاحبه با زندانیان سیاسی زن نشان می‌دهد آنها در این باره اتفاق نظر دارند که تجاوز به زنان زندانی سیاسی در دهه ۶۰، یکی از شیوه‌های معمول شکنجه که در مورد تمام یا اکثریت زندانیان اعمال شود، نبوده است. درعین حال تمامی آنها بر این عقیده‌اند که تجاوز در دهه ۶۰ در زندان‌های ایران وجود داشته است. آنچه دربارۀ آن اتفاق نظر وجود ندارد، دلایل، اهداف و ترکیب زندانیانی است که مورد تجاوز قرار می‌گرفته‌اند.

گروهی از مصاحبه شوندگان معتقدند احتمال مورد تجاوز قرار گرفتن زمانی بیشتر می‌شد که زندانی زن در مقابل همه انواع شکنجه‌ها مقاومت می‌کرد و تجاوز به عنوان یکی از آخرین راه‌های شکستن مقاومت وی مورد استفاده قرار می‌گرفت. به خصوص اگر این‌گونه زندانیان، زیبا بوده‌اند یا در روند بازجویی، در ضمن مقاومت برای ندادن اطلاعات از مواضع خود نیز علناً دفاع می‌کرده‌اند و به عبارت دیگر، از نظر بازجو و مقامات زندان “پررویی” می‌کرده‌اند، یا اینکه خود یا خانواده‌شان دارای ویژگی‌هایی بوده‌اند که باعث می‌شد مورد کینه‌ورزی و انتقام‌جویی مسئولان و بازجویان قرار گیرند.

از سوی دیگر، تعداد نسبتاً قابل توجهی از مصاحبه شوندگان بر این باورند که چون مقامات مسئول نمی‌خواسته‌اند ردپایی از تجاوزها برجای بماند و شواهد تجاوزها زنده از زندان بیرون بیایند، به جز استثنائاتی، تنها به کسانی که قرار بوده اعدام شوند تجاوز می‌شده است. به باور این زندانیان، زنانی که احکام حبس داشته‌اند، حتی در صورتی که بسیار زیبا یا واجد سایر مشخصه‌های یاد شده بوده‌اند، مورد تجاوز قرار نمی‌گرفته‌اند.

برخی از زندانیان چپ نیز بر این باورند که اتهام و تعلق سیاسی زندانی در احتمال اینکه به او تجاوز شود نقش بازی می‌کرده است. آنها تأکید می‌کنند که چون بیشتر زندانیان چپ، تجاوز را هم یک شیوه شکنجه مانند سایر انواع شکنجه می‌دانستند و بنابراین، صرف تجاوز نمی‌توانست برای آنها مثلاً فرقی با ضربات کابل داشته باشد، کمتر قربانی این نوع شکنجه (تجاوز) می‌شدند. در حالی که ارزیابی مقامات زندان این بود که تجاوز روی زندانیان مجاهد به دلیل اعتقادات مذهبی آنها موثرتر است. به نظر این زندانیان به همین دلیل زنان مجاهد بیشتر از زنان چپ مورد تجاوز قرار می‌گرفتند.

برخی دیگر از زندانیان، غیر از تجاوز به دختران باکره پیش از اعدام، بقیه تجاوزها در زندان‌ها را موردی، اتفاقی و از سر شهوت بازجو یا خودسری یکی از مأموران می‌دانند. در نگاه آنان، زنان زیبا بیشتر می‌توانسته‌اند قربانی این‌گونه تجاوزها باشند؛ هرچند آنها اذعان دارند اگر این‌گونه مأموران یا بازجویان، زنی با ظاهری معمولی را در یک موقعیت مناسب تنها می‌یافتند امکان داشت که به او هم تجاوز کنند.

بیشتر زندانیانی که در زندان‌های استان تهران زندانی بوده‌اند تأکید دارند که در تهران، به دلیل ایدئولوژیک بودن جو زندان و نیز رقابت جناح‌های مختلف حکومت برای کنترل این زندان‌ها، تجاوز کمتر از شهرستان‌ها اتفاق می‌افتاده است. اما حتی در همین موضوع هم اتفاق نظر وجود ندارد. مثلاً برخی از مصاحبه شوندگان عقیده دارند که در انفرادی‌های زندان گوهردشت که بسیاری از زندانیان زن در سال‌های مختلف و برای ماه‌ها به عنوان تنبیه به آنجا انتقال داده شده‌اند، به برخی از زندانیان زن تجاوز می‌شده است.[۱] و یا عده‌ای درست بر عکس این نظر معتقدند در شهرستان‌ها، به خصوص در سال‌های اولیۀ دهه ۶۰ که بیشتر مسئولان از افراد محلی بوده‌اند، به دلیل روابط و آشنایی‌ها کمتر جرأت چنین کاری را به خود می‌دادند.

با توجه به تحلیل‌های متفاوت مصاحبه شوندگان درمورد دلایل، اهداف و ترکیب زندانیانی که در دهه ۶۰ در زندان‌های مختلف مورد تجاوز قرار گرفته‌اند، به دشواری می‌توان به پاسخی واحد در مورد چگونگی این تجاوزها یا اهداف آنها دست یافت. به خصوص اینکه برخی از مصاحبه شوندگان ترکیبی از دو یا حتی چند عامل برشمرده شده در بالا را در وقوع یا عدم وقوع تجاوز دخیل دانسته‌اند.

یکی از چالش‌های این بخش از تحقیق، همین موضوع یکدست نبودن تحلیل‌ها و قضاوت‌ها در مورد مسأله تجاوز در زندان‌ها بوده است. چالش دیگر این بود که بسیاری از زندانیانی که مصاحبه شوندگان دربارۀ آنها شهادت داده‌اند، به دلیل اعدام، خودکشی در زندان یا پس از آزادی، دیگر زنده نیستند تا بتوان شهادت دست اول خود آنها را ثبت کرد. از سوی دیگر دسترسی به برخی از قربانیان تجاوز که هنوز زنده هستند نیز به دلایل مختلف برای ما ممکن نشد؛ از جمله به دلیل شرایط امنیتی و یا به دلیل اینکه فرد مطلع پس از آزادی از زندان دیگر با قربانی تجاوز رابطه نداشته و به قول مصاحبه شوندگان “ردش را گم کرده است”.

اکثرمصاحبه شوندگان، حداقل یک مورد و بعضی از آنها بیش از یک مورد از تجاوز به هم‌بندیان خود را گزارش کرده‌اند. ما در این بخش از ذکر روایت‌های دست دوم و شنیده‌ها که تعدادشان هم کم نبود صرف نظر کرده‌ایم و تنها مواردی را عنوان کرده‌ایم که بر دانسته‌های مستند مصاحبه شونده دلالت داشته‌اند و یا از سوی چندین شاهد مختلف تکرار شده و هم‌گون بوده یا یک روایت دست اول را تکمیل می‌کرده‌اند.

در عین حال در پی مرور و بررسی ادبیات زندان در دهه ۶۰ هر جا که به روایتی در مورد تجاوز برخورده‌ایم، تا حد امکان به نویسندگان آنها رجوع کرده و جویای شواهد دقیق‌تر شده‌ایم. این امر همیشه ممکن نبوده و یا نویسندگان مقالات و روایات نیز دلایل مستندی برای ارائه در دست نداشته‌اند. و شنیده‌های خود را در نوشته‌هایشان منعکس کرده‌اند که برای تحقیق ما نا کافی بوده و نتوانسته‌ایم به نتایج قطعی‌تر در آن موارد دست یابیم.

تمامی روایت‌های دست اولی که نام و مشخصات قربانی از سوی مصاحبه شونده، به دلایل امنیتی و یا سایر دلایل پنهان نگه داشته شدند و تحت عنوان “یک نفر”، “دختری جوان” و یا با اسامی مستعار مطرح شده‌اند را نیز کنار گذاشته‌ایم و تنها برخی از مثال‌های این‌گونه روایت‌ها را در انتهای این بخش مختصراً مرور کرده‌ایم تا در تحقیقات بعدی و یا با شهادت‌های دیگران تکمیل و مستند شوند.[۲] چهار نفر از مصاحبه شوندگان نیز دربارۀ تجاوز به خود شهادت داده‌اند که شهادت آنها در انتهای این بخش به طور کامل آمده است. هفت مورد هم از طریق روش مطالعه موردی مستند شده است که در انتهای این بخش می‌آید؛ سه نفر از این هفت نفر در حال حاضر زنده هستند.

چالش بعدی در مورد زندانیانی بود که تعادل روحی خود را در زندان از دست داده بودند و مصاحبه شوندگان اعتقاد داشتند که یکی از دلایل آشفتگی روانی، به احتمال قوی مورد تجاوز قرار گرفتن ایشان بوده است. بیشتر این افراد نیز خودکشی کرده بودند یا سرنوشت‌های نامشخص داشتند و همین، کار را دشوارتر می‌کرد.

در خلال روایت‌های مربوط به دیوانه شدن زنان زندانی در شهادت‌های مختلف، به انفرادی‌های زندان گوهردشت برخوردیم که به باور برخی از مصاحبه شوندگان، دلیل به جنون کشیده شدن زندانیان زن در آن، تجاوز به آنها بوده است. اما نگهداری زندانیان در سلول‌های انفرادی در مدت‌های طولانی، امکان ارتباط آنها با هم و به دست آمدن شواهد و قرائنی روشن‌تر را از میان برده است. با این همه در ادامه، به دلیل اهمیت موضوع و تکرار شهادت‌ها پیرامون آن، بخش مختصر اما جداگانه‌ای را به وقایع زندان گوهردشت اختصاص داده‌ایم.

در عین حال، از میان انبوه زندانیانی که دچار مشکلات روانی شده بودند، دو نام برجسته‌تر بودند و در شهادت‌های مختلف تکرار می‌شدند: نژلا قاسملو و فرزانه عمویی. پس از بحث و بررسی‌های بسیار، تصمیم گرفتیم غیر از این دو مورد، بقیه مواردی را که در یک یا حتی دو شهادت ذکری از آنها به میان آمده بود، به دلیل محدودیت زمانی و کمبود منابع تحقیق کنار بگذاریم[۳] و تنها به دو مورد نژلا قاسملو و فرزانه عمویی، از خیل زندانیان زنی که در زندان دچار آشفتگی روانی شده بودند و هم‌بندیانشان بر این باور بودند که به احتمال زیاد به آنها تجاوز شده بپردازیم. نژلا قاسملو امروز دیگر در میان ما نیست و آخرین خبر دربارۀ فرزانه عمویی این است که در آسایشگاه روانی امین‌آباد (مرکز آموزشی درمانی تخصصی و فوق تخصصی روانپزشکی رازی) بستری بوده است. هیچ‌یک از آنها دیگر نمی‌توانند خودشان دربارۀ آنچه بر آنها گذشته است، شهادت دهند. اما آنچه این دو زن و سرنوشت‌شان را برجسته‌تر می‌کند، نه فقط رنجی که کشیده‌اند بلکه تأثیری است که در سال‌هایی که دچار آشفتگی روحی بوده‌اند بر روی هم‌بندان خود گذاشته‌اند. ما احتمالاً هیچ‌گاه نخواهیم دانست آیا واقعاً به این دو نفرتجاوز شده بوده است یا خیر. اما مهم این است که این دو نفر خود با فریاد، حرکات بدن و حرف‌ها و عکس‌العمل‌هایشان چنین تجربه‌ای را برای دیگر زندانیان بازآفرینی می کرده و رنج می‌کشیده‌اند. باور قطعی بسیاری از زندانیان به اینکه به این دو نفر تجاوز شده، عاملی برای حضور سایه دائمی وحشت از تجاوز بر سر زندانیان زن بوده است. به نظر می‌آید یکی از اهداف مسئولین زندان در عدم آزادی این دو نفر و یا افرادی با وضعیت مشابه نیز ایجاد همین فضای تهدید و وحشت برای دیگران بوده است. البته که عوامل دیگری هم در نگه داشتن چنین زندانیانی در زندان نقش داشته است؛ از جمله عدم پاسخگویی به خانواده‌ها و همچنین سرپوش گذاردن و اختفاء آنچه در زندان‌ها می‌گذشته است.

زندانیانی مثل نژلا قاسملو و فرزانه عمویی را مستقیم از اوین و قزل‌حصار به “امین‌آباد” شان بردند و یا در تنهایی روانه خانه‌هایشان کردند. خانه‌هایی که هیچ‌گاه دیگر برای آنها “خانه” نشد. به همین دلیل خودکشی و یا انزوای مطلق سرنوشت بسیاری از این زنان بوده است. بسیاری از زندانیان پس از گذشت سال‌ها هنوز تصاویر زنده و تکان دهنده‌ای از این دو هم‌بند و زندانی زن دارند که نمایانگر میزان و شدت شکنجه‌های جسمی و روانی وارده بر زندانیان در آن سال‌هاست. یکی از دلایل ما برای مستند کردن این دو سرنوشت نیز، ادای دین و انجام وظیفه در قبال تمام زنانی است که شرایط مشابه را در زندان‌های دهه شصت داشتند و کمتر از رنج رفته بر آنان سخن گفته شده است.

چند نمونه از شهادت‌های مربوط به تجاوز

همان‌طور که در مقدمه این بخش آمد، مصاحبه شوندگان موارد متعددی از تجاوز به زندانیان دیگر را گزارش می‌کنند که براساس معیارهای این تحقیق، به دلایل مختلف نمی‌توانسته به طور مستقل و مشروح، مستند شود. یکی از دلایل این است که مصاحبه شوندگان از اسامی مستعار برای قربانیان استفاده کرده‌اند یا اسامی و مشخصات آنها را به یاد نمی‌آورند و یا در مورد اعدام شدگان، اسامی که به یاد می‌آورند در هیچ‌یک از فهرست‌های مربوط به زنان اعدام شده که تاکنون منتشر شده نیامده است. یکی دیگر از دلایل این است که مصاحبه شوندگان مستقیماً از خود قربانیان، روایت تجاوز را نشنیده‌اند بلکه از شخص ثالثی شنیده‌اند و یا از موضوع، به صورت دهان به دهان و افواهی مطلع شده‌اند. این دسته از شهادت‌ها به دلیل اینکه دست اول به حساب نمی‌آیند، نمی‌توانسته‌اند با جزییات کامل و مشخصات قربانیان مستند شوند. با این همه، برای شناخت بیشتر در مورد تجاوزهای موردی در زندان‌های سیاسی دهه ۶۰، در ادامه، از میان انبوه این‌گونه شهادت‌های با اسم مستعار یا بدون نام و یا شهادت‌های دست دوم، مثال‌هایی را به طور خلاصه ذکر کرده‌ایم تا تصویری کلی از ابعاد این تجاوزها را نشان دهیم.

همان‌طور که گفته شد مصاحبه شوندگان به دلایل مختلف، از جمله حفظ امنیت قربانیانی که در ایران زندگی می‌کنند، همین‌طور عدم اطمینان از اینکه اجازه دارند دربارۀ مواردی که قربانی به طور خصوصی به آنها گفته به شکلی علنی صحبت کنند، در برخی از موارد، شهادت‌های دست اولی را که از خود قربانیان به طور مستقیم شنیده با برگزیدن نام‌های مستعار یا ذکر نام کوچک بیان کرده‌اند.

منظر بخارایی بدون بردن نام فامیل، دربارۀ یک زندانی مجاهد به نام فریده شهادت می‌دهد که در سال ۱۳۶۲ در زندان اوین مورد تجاوز قرار گرفته است:

“دو تا خواهر بودند که با شوهرانشان، چهارتایی در خانه تیمی دستگیر شده بودند. خواهر بزرگتر با من توی یک اتاق بود؛ با دو تا بچه‌اش که یکیشون چهار-پنج سالش بود، یکیشون هم چند ماهه بود. بعد یک روز رفت بازجویی و برگشت من دیدم حالش بد است ولی هیچی پیدا نبود. یعنی کلاً نه دستش طوری شده بود نه پایش طوری شده بود، چون بچه‌ها از در که می‌آمدند اگر طوریشان بود، اول سریع بهشان می‌رسیدیم. دیدیم فریده هیچیش نیست. شب خوابید دیدم فقط ناله می‌کند. رفتم بالای سرش گفتم: فریده چه‌ات است؟ چی شده؟ خب به من حرفت رو بزن و… به من گفت: حالم خیلی بد است. من اصرار کردم: آخه بگو چه‌ات است؟ به من نشان بده. و بعد نشانم داد. من واقعاً حالم بد شد. گفت: از سیم‌هایی که برای برق هست، نازک نازک، یک چیزی درست کرده بودند مثل باتوم ولی سرش همه این سیم‌های نازک کنار هم بوده، گفت: ما را روی تخت خواباندند، خودش و خواهرش را؛ شوهرش را هم ایستانده بودند، این سیم‌ها را روی گاز داغ می‌کنند و بهش با آن تجاوز می‌کنند، مدام هم بهش می‌گفته تو منافقی، نجسی نمی‌توانم باهات کاری بکنم بعد جلوی شوهرش با این بهش تجاوز می‌کنند. من خودم این را به چشم دیدم. پاهاش تمام… یعنی آنجاهاش تمام سوخته بود و درد شدید داشت که من خیلی حالم بد شد. شروع کردم زدن به در بند. گفتم: به من کرم بده. کرم را گرفتم آمدم کمکش کردم دوا زدیم و لباسش را عوض کردیم. همه‌ش می‌گفت: من ناراحت شوهرم بودم، من چیزی نمی‌فهمیدم، من دردم درد او بود. چون در عربده‌هایی که او می‌کشید من درد خودم را نمی‌فهمیدم. بعد شنیدیم شوهرش خودش را توی زندان کشته بود.”[۴]

سودابه اردوان نام مستعار مینو را برای دختری ۱۹ ساله برمی‌گزیند که به اتهام هواداری از مجاهدین بازداشت شده بوده است. او درست در آستانه آزادی به دلیل گزارش‌های توابان در زندان اوین مجدداً تحت بازجویی و شکنجه قرار می‌گیرد و با آشفتگی روانی شدید به بند بازمی‌گردد. بر اساس شهادت سودابه اردوان که از خود مینو نقل قول می‌کند، دلیل اصلی به‌هم ریختگی روانی مینو این بوده که قصد داشته‌اند به او تجاوز کنند. او از جمله زندانیانی بوده که در مقابل سایر زندانیان و حتی زندانبانان مرد با بالاتنه لخت ظاهر می‌شده است. وی در سال ۱۳۶۴، پس از انجام مصاحبه‌ای در حسینیه اوین و اعلام اینکه توبه کرده آزاد شده است.[۵]

نسرین پرواز نیز نام مستعار یاس را برای زندانی زنی انتخاب کرده است که کارگر یکی از کارخانه‌های تهران بوده و در جریان تظاهرات کارگران در آن کارخانه در سال ۱۳۶۰ دستگیر و به کمیته هفت حوض در محله نارمک منتقل می‌شود. یاس توسط سه پاسدار کمیته مورد تجاوز قرار می ‌گیرد. او بعد از مدت کوتاهی آزاد و متوجه می‌شود که باردار است. نسرین پرواز به همراه دوستان دیگر وی تلاش می‌کنند تا امکاناتی برای سقط جنین برای یاس پیدا کنند اما به دلیل اینکه مبلغ لازم که به خاطر غیرقانونی بودن سقط جنین بسیار زیاد بوده به موقع جمع نمی‌شود، یاس برای اینکه خانواده متوجه موضوع نشوند، مجبور به ازدواج صوری با یکی از هم‌کارانش که سوسیالیست بوده می‌شود. نسرین پرواز بعدها از شخص دیگری می‌شنود که این دو برای زایمان به یک شهرستان رفته و بچه را پس از به دنیا آمدن از بین برده‌اند. وی هیچ‌گاه دیگر یاس را ندیده است.[۶]

سارا رهایی از دختر جوان مجاهد حدوداً ۱۹ ساله‌ای صحبت می‌کند که صورتش پر از جوش‌های عفونی بوده و تعادل روانی نداشته است. او که به همراه برادرش در زندان اوین بوده، حکم اعدام داشته است. او به سارا رهایی گفته است: “این‌ها خیلی کثیفند، خیلی بی‌رحمند، سعی نکنید اینجا بمانید، هرجوری که می‌توانید بروید بیرون. گفتم: برای چی؟ چطوری است؟ گفت: این‌ها به زن و مرد رحم نمی‌کنند؛ از مادر هفتاد ساله بگیر تا دختر چهارده ساله این‌ها بهشان تجاوز می‌کنند.”[۷] نام و نام خانوادگی این زندانی، آن‌طور که سارا رهایی به یاد می‌آورد در هیچ‌یک از فهرست‌های تاکنون منتشر شده زنان اعدام شده یافت نشد.

اکرم موسوی هنگامی که درتابستان سال ۱۳۶۰ در شعبه ۶ دادسرای اوین که مخصوص رسیدگی به اتهامات بازداشت شدگان چپ بوده، بازجویی می‌شده شنیده است که در گوشه دیگری از شعبه که با پاراوان به قسمت‌های مختلف تقسیم شده بود، بازجوی شعبه که با نام مستعار حامد شناخته می‌شود قصد تجاوز به دختری ۱۲ ساله را دارد که او نام مستعار ندیم را برایش برگزیده است. در بخشی از شهادت کتبی اکرم موسوی چنین آمده است: “حامد ازش پرسید: خب بگو ببینم برادر و خواهرت کجا هستند؟ اون جواب داد: نمی‌دونم به خدا من از مدرسه اومدم خونه و از چیزی خبر ندارم. او را روی تخت خواباند و پاهایش را بست و همان سوال را تکرار کرد. اما صدایش از حالت معمولی آمیخته به خشم و غضب، خارج شده بود و مرتب آهسته‌تر صحبت می‌کرد. با شنیدن حالت صدای حامد تمام وجودم به لرزه افتاد. نفسم در نمی‌آمد. داشتم خفه می‌شدم. دیگر نفسم به شماره افتاده بود و ضربان قلبم را در گلویم حس می‌کردم. می‌خواهد با او چکار کند؟ … باید کاری می‌کردم. چه کار می‌توانستم بکنم؟ دیگر به وضوح صدای نفس‌های حامد را می‌شنیدم و تصور وضعیت دخترک کوچک مرا ذوب می‌کرد. به ناگهان موجودی دیگر از درونم فریاد کشید که تا به حال از خودم نشنیده بودم. فریاد زدن، تنها کاری بود که از من بر می‌آمد. با این فریاد، تمام نقشه‌های کثیف بازجو برهم خورد. حامد چون حیوانی وحشی به سویم هجوم آورد. او تازه از وجود من در آن اتاق خبردار شده بود. مرا زیر مشت و لگد گرفت و دیوانه‌وار بر سر و رویم می‌کوبید.”[۸]

برخی از مصاحبه شوندگان به همان دلایلی که در بالا گفته شد، نه تنها از گفتن نام بلکه از ذکر مشخصاتی که هویت قربانی تجاوز را نشان دهد نیز پرهیز کرده‌اند. به عنوان مثال، کیانوش اعتمادی در مورد یک شروع به تجاوز به یکی از زندانیان چپ در زندان قزل‌حصارچنین شهادت می‌دهد:

“او هم جزء بچه‌هایی بود که سال ۶۲ با هم بردنمان قرنطینه در واحد یک زندان قزل‌حصار. بعد او را از ما جدا کردند. کتک خیلی مفصلی بهش زده بودند و او را بی‌حال و بی‌جان انداخته بودنش توی توالت. بعد تعریف می‌کرد که همین‌طور که بیهوش بودم، یکهو به خودم آمدم دیدم یک نفر با دست‌هایش دارد من را دستمالی می‌کند، چنان فریادی کشیده بود که همه‌ی ما که زیر هشت ایستاده بودیم، مو به تنمان سیخ شد. آن‌طوری که او فریاد زد من فکر کردم کشتندش. آن همه کتک را خورد این طوری داد نزد که وقتی این اتفاق افتاده بود. خودش می‌گفت: اگر داد نمی‌زدم طرف ادامه می‌داد.”[۹]

مصاحبه شوندگان در مواردی که روایتی را از شخص دیگری شنیده‌اند و یا به یاد ندارند دقیقاً چه کسی برایشان گفته است یا در مواردی که نام راوی را نیز فاش نمی‌کنند، اغلب از عباراتی مثل: توی بند پیچیده بود، همه می‌گفتند، همه می‌دانستند و… استفاده می‌کنند. به دلیل دست دوم بودن شهادت‌ها، غیر از دو مورد (نسرین نیک سرشت و حوریه بهشتی)، در بقیه مثال‌ها نام‌های کامل قربانیان و همین‌طور مشخصات راویان اولیه را حذف کرده‌ایم.

مژده ارسی در مورد نسرین نیک سرشت[۱۰] می‌گوید: “او از بچه‌های رده بالای چریک‌ها[۱۱] بود، من به فاصله کوتاهی بعد ازاعدام او دستگیر شدم، هنوز خیلی حرفش در بند بود و یکی از بچه‌هایی که با او هم سلول بود جریان را تعریف می‌کرد و می‌گفت که خود نسرین تأکید داشت که جریان تجاوزش را حتماً به همه بگوید و از بچه‌ها خواسته بود که هر جا رفتید برای بقیه هم بگویید. بعداً در بند از چند نفر دیگر هم شنیدم.

نسرین در سال ۶۱ دستگیر می‌شود، همراهش سیانور[۱۲] داشته و می‌خواسته بعد از یک مدت یا همان لحظه بخورد که متوجه می‌شوند و جلویش را می‌گیرند و موفق نمی‌شود سیانور را استفاده کند. بعد می‌برندش برای شکنجه و خیلی می‌زنندش. نسرین از جمله کسانی بود که جیره روزانه شلاق داشت یعنی

حتی بعد از بازجویی‌ها هم نسرین جیره روزانه داشت، می‌بردند می‌زدنش؛ آن لحظات اول که خیلی می‌زنند. خودش تعریف می‌کرده که بعد از اینکه دیگر امکان نداشته که بزنندش، پاهایش یا بدنش به حدی آش و لاش بوده که نمی‌توانستند دیگر بزنندش، گفته‌اند که دکتر را بیاورید بدن این را بازرسی کند که جایی سیانور قایم نکرده باشد. نسرین گفته بوده: یک نفر آمد، من را روی همان تخت شکنجه لخت کردند… هم از جلو هم از عقب بهش تجاوز کرده بودند، گفته بود: من هیچ توان مقاومت نداشتم. هر از چندگاهی طرف را با دستم پس می‌زدم. ولی هیچ کاری نمی‌توانستم بکنم، مجسم کن که آن قدر شکنجه شده‌ای که دیگر نمی‌توانند بزنندت، ولی بعد یکی تحت عنوان دکتر می‌آورند که نگاه کند این جایی سیانور قایم نکرده باشد، بیاید و لخت مادرزادش بکند و در حضور بقیه این کار را بکند… نسرین خودش تأکید داشت، به بچه‌های هم‌سلولی‌اش گفت، که بچه‌ها این را هرجا رفتید بگویید.”[۱۳][۱۴][۱۵]

“یک موردی رو بچه‌ها در اوین می‌گفتند که دختری رو بهش تجاوز کرده بودند و روی پایش هم شماره نوشته بودند که برای اعدام ببرند و اشتباهی به بند برگردانده شده بود. می‌گفتند که همه‌ش فکر می‌کرد که یک شیشه ساولن زیر در برایش انداخته بودند، همه‌ش احساس می‌کرد که کسی زیر در را نگاه می‌کرد. بعد او را از آنجا بردند و هیچ‌کس خبر ندارد که چه شد. زنده هست، زنده نیست. شاید جزء کسانی باشد که آزاد شد و بعد خودکشی کرده [نمی‌دانم].”[۱۶]

فرزانه زلفی از قول یکی از هم‌بندیانش که چند روز در کمیته مشترک تهران بازداشت بوده می‌گوید: “توی سلول بغلی‌اش یک دختر مجاهد بوده که وقتی پاسدارها نبودند و می‌آمدند غذا می‌گذاشتند و می‌رفتند، باهاش حرف می‌زده. آن دختر که حکمش هم اعدام بوده برای این دوست من تعریف می‌کرده که بهش تجاوز شده و مدام گریه می‌کرده و از این بابت خیلی زجر می‌کشیده است.”[۱۷]

نسرین پرواز در سال ۱۳۶۲ از دختر نوجوانی که در سن ۱۲ سالگی به همراه دخترعموی خود جمیله و به خاطر نشریه سیاسی که در کیف جمیله پیدا شده بود دستگیر شده شنیده است که جمیله پس از اینکه در یکی از سلول‌های زندان اوین و در دوران بازجویی مورد تجاوز واقع شد، خودکشی کرده است.[۱۸]

نیلوفر شیرزادی که در سال ۱۳۶۳ در زندان قزل‌حصار حبس بوده است دربارۀ یک دختر کُرد که به اتهام فعالیت به نفع یکی از جریانات کُرد مخالف بازداشت و به این زندان منتقل شده بوده می‌گوید: “او یک پسر دو ساله داشت، یک دفعه در بند چو افتاد که حالا که وقت آزادی این دختر نزدیک شده، خانواده او نمی‌خواهند این بچه را قبول کنند چون می‌گویند حرامزاده است و حاضر نیستند بیایند ضمانت بدهند که این آزاد شود. مسئولان زندان می‌گفتند که نیروهای کردی بهش تجاوز کرده‌اند و بچه‌های کرد می‌گفتند در زندان سنندج به او تجاوز شده. بچه را هم در زندان به دنیا آورده بود. بعد گفتند بچه را می‌خواهند بفرستند پرورشگاه که یکی از بچه‌های چپ که ازدواج کرده بود اما بچه نداشت رفت با مسئولان زندان صحبت کرد و آنها را راضی کرد که این پسر را در همان زندان به فرزندی قبول کند.”[۱۹]

صنم احمدی نیز می‌گوید: “در زندان اصفهان بچه‌ها می‌گفتند که جمیله که رزمی‌کار نیز بود و موقع دستگیری با پاسدارها درگیر شده بود، به سختی مورد تجاوز قرار گرفته بود.”[۲۰] جمیله، دانشجویی که به اتهام هواداری از سازمان مجاهدین در سال ۱۳۶۰ دستگیر شد، بعدها در همان سال ۶۰ اعدام شده است.”

همچنین سارا رهایی می‌گوید: “دختری بود که می‌گفتند اولین دختر قشقایی است که به دانشگاه راه پیدا کرده بود. او در زندان بود. بچه‌ها می‌گفتند بهش تجاوز شده اما آن موقع خود آدم‌ها در زندان راجع به تجاوز حرف نمی‌زدند.”[۲۱]

ویولت دربارۀ یک دختر مجاهد می‌گوید: “من یه دوره با یه مادر مجاهد هم‌بند بودم. او می‌گفت: وقتی دستگیر شده و در آسایشگاه بوده اینها را پشت پاراوان‌هایی می‌خواباندند و کنارش دختری غرق در خون بوده و هی به هوش می‌آمده و مادرش را صدا می‌کرده و از هوش می‌رفته. او به این مادر گفته که بهش تجاوز شده بوده و به او گفته بودند که حق ندارد به کسی بگوید. اگر نگوید فقط ده سال حکم خواهد گرفت و در غیر این صورت اعدام می‌شود.”[۲۲]

اشرف عادل‌زاده که از تیر ماه سال ۶۰ تا شهریور۶۷ به اتهام هواداری ازسازمان مجاهدین در زندان تبریز در حبس بوده از یک دختر ۱۴ ساله اردبیلی حرف می‌زند که در زندان تبریز مورد تجاوز بازجویان قرارگرفته بود. او می‌گوید:” به این دختر که خیلی هم زیبا بود در یک سلول انفرادی که مثل حمام بود تجاوز کرده بودند. او هم به همه گفته بود و آنها برای جلوگیری از فضاحت بیشتر به او پیشنهاد ازدواج با همان پاسدار را داده بودند که او قبول نکرده بود. بعدها شنیدم او را زودتر آزاد کردند.”[۲۳]

فرح، ب. که از سال ۶۱ تا ۶۶ در زندان‌های اصفهان و مسجد سلیمان زندانی بوده است می‌گوید: “مادرم هم از سال ۶۰ تا ۶۱ زندان بود. او با کسی به نام پروین ب. هم‌بند بوده است. فرد دیگری هم در همین سلول شاهد ماجرا بوده و اکنون زنده است. مادرم تعریف می‌کرد که پروین را بردند و حدود دو ساعت بعد برگشت. موقع خواب گفت من دوست دارم در بغل تو بخوابم تو بوی مادرم را می‌دهی و در بغل مادرم برایش گفته بود که به او گفته‌اند می‌خواهند او را اعدام کنند و نباید باکره باشد. او گفته: آنها می‌خواهند به من تجاوز کنند. نمی‌دانم این را برای ترساندن من گفته‌اند یا واقعاً این کار را خواهند کرد ولی من خودم رو آماده کرده‌ام. حوالی ساعت ۲ و ۳ شب پروین را برای اعدام بردند. بعداً دمپایی و چادر خونی او را در سلول به مادرم دادند. پول تیرهایی را که به پروین شلیک کرده بودند از خانواده‌اش گرفتند. مادرم این جریان را برای حفظ آبروی خانواده پروین برای کسی تعریف نمی‌کرد.”[۲۴]

وقایع انفرادی‌های زندان گوهردشت

زندان گوهردشت (رجایی‌شهر فعلی)، که کار ساخت آن در زمان شاه شروع شده بود، پس از سال ۶۰ و با افزایش تعداد زندانیان سیاسی، به سرعت تکمیل و از اواخر سال ۱۳۶۱ مورد بهره برداری قرار گرفت. رئیس این زندان در آن زمان با نام مستعار “صبحی” خود را معرفی می‌کرد و نام واقعی او مرتضی صالحی بود.[۲۵] همچنین داوود لشکری مسئول انتظامات گوهردشت بود که بر اساس اطلاعات برخی از مصاحبه‌ها به سینه‌های زندانیان زن دست می‌زد و به لای پاهای‌شان لگد می‌زد”[۲۶] نگهبانان زن گوهردشت خانم نادری، خانم بختیاری (از زندانیان زمان شاه بوده و صورتش هم سالک داشته است) ونگهبان زن دیگری که او را سعیده صدا می‌کردند بوده‌اند.

براساس تصمیم مسئولان وقت زندان اوین، از اواسط سال ۶۱ تا اوایل ۶۲، برخی از زندانیانی را که در روند بازجویی و شکنجه‌های سخت دوران بازداشت در اوین، همچنان بر سر موضع باقی مانده بودند از سایر زندانیان جدا کردند و به عنوان تنبیه به انفرادی‌های زندان گوهردشت فرستادند و ماه‌ها آنها را در انفرادی نگه داشتند. شرایط در انفرادی‌های گوهردشت به شکلی بود که مشخص می‌کرد هدف مسئولان وقت دادستانی انقلاب، شکستن کامل مقاومت این گروه از زندانیان بوده است.

یکی از زنان زندانی سیاسی، شرایط بند انفرادی زندان گوهردشت را چنین توصیف می‌کند: “چشم‌بندها را تا زیر چانه کشیدند… اولین چیزی که جلب توجه می‌کرد، سکوت بود. سکوت همه جا را پر کرده بود. درهای اتاق‌هایی پی در پی باز می‌شد و یکی یکی ما را وارد یک اتاق می‌کردند. وقتی چشم‌هایمان بسته بود متوجه نمی‌شدیم که داخل اتاق شده‌ایم و فقط زاویه یک دیوار را می‌دیدیم… پاسداری که مرا تحویل گرفته بود در بدو ورود و وقتی چشم‌بندم را برداشت، عینکم را که زیر چشم‌بند به چشمم بود در آورد و آن را کناری پرتاب کرد و گفت: دیگر این را لازم نداری. همه وسایلم را هم گرفت و گفت به هیچ‌کدام از اینها هم نیازی نداری… بعد در را بستند و گفتند: حالا می‌توانی چشم‌بندت را برداری. وقتی برداشتم، دیدم در سلولی هستم که در تمام این مدت و ساعت‌ها تنها در یک گوشه آن با چشم‌بند ایستاده‌ام.

ابعاد سلول دو در سه متر بود. یک لوله بزرگ به شکل U به دیوار چسبیده بود. توالت فلزی و یک روشویی فلزی کوچک داشت. پنجره‌‌ای که روی آن کرکره‌های فلزی بلندی نصب شده بود که وقتی از لای آن نگاه می‌کردی، از آسمان به اندازه یک خط باریک را می‌توانستی ببینی، تنها مجرای رابطه به جهان خارج بود.

طبق ضوابط بند که ما را همان شب اول نسبت به آن توجیه کرده بودند، می‌باید همیشه سکوت مطلق حاکم باشد. اگر کسی کاری داشت یا مشکلی پیدا می‌کرد، نباید نگهبان را صدا کند یا حتی در بزند، فقط یک ورق کاغذ را از پایین در که به اندازه چند سانت باز بود بیرون می‌گذاشت، نگهبان وقتی از آن جا رد می‌شد، آن را می‌دید و خودش به آن سلول مراجعه می‌کرد. اگر کسی به هر ترتیب این ضابطه را نقض می‌کرد و سکوت مطلق را می‌شکست، بلافاصله با کتک و کابل جواب می‌گرفت.”[۲۷]

شرایط حاکم بر انفرادی‌های این زندان که تعدادی از زنان زندانی سیاسی را به مدت‌های بسیار طولانی (در بیشتر موارد بین یک تا دو سال) در آن نگه داشتند، آثار بسیار ناگوار و گاه غیرقابل جبرانی بر روح و روان آنان گذاشت.

متأسفانه به دلیل اینکه تعدادی از زندانیان در انفرادی‌های گوهردشت دچار آشفتگی روحی و روانی شدند و تعدادی پس از خارج شدن از انفرادی‌های گوهردشت یا آزادی از زندان خودکشی کرده‌اند، امکان فهم آنچه در سلول‌های انفرادی بر این دسته از زندانیان می‌گذشته برای ما میسر نشد. شاید تحقیقات آینده و یا ایجاد شرایطی که مسئولان این زندان‌ها در این باره شهادت دهند، بتواند این بخش تاریک تاریخ زندان را روشن کند. با این همه، شهادت‌های برخی از زندانیان روشن می‌کند که احتمال وقوع تجاوز و آزارهای جنسی شدید که باعث بر هم خوردن تعادل روانی یا خودکشی زندانیان

زن شده، در انفرادی‌های گوهردشت بسیار زیاد بوده است.

“یک دختر مجاهد بود که در سال ۶۲ حدود سه چهار ماه رفته بود انفرادی‌های گوهردشت. بعد روسری سر می‌کرد [جلو زن‌ها و در درون بند] و همه‌ش دستش را می‌شست. او در سال ۱۳۶۳ اعدام شد.”[۲۸]

“من یادم است در سال شصت و چهار در گوهردشت، بچه‌ها را برای بازجویی می‌بردند، دو سه روز بچه‌ها را می بردند و نبودند، ما بهشان مورس می‌زدیم نبودند. با فحش و داد و بیداد به پاسدارها، فحش‌هایی که آدم می‌فهمید طرف به سیم آخر زده است، برمی‌گشتند. مثلاً یکی از آنها بهشان می‌گفت: این خمینی کثافت فلان! به نگهبان می‌گفت خودتان جنده‌اید! [یا به نگهبان مرد] می‌گفت: برو با نادری بخواب مرتیکه عوضی! یعنی تو می‌دانستی دیگر برای طرف هیچی نمانده وقتی دارد این‌طور رک فحش می‌دهد. اولش این پرخاش‌ها را داشت، بعد می‌آمد و همه‌ش گریه داشت. بعد از آن طرف می‌دیدی که با نگهبان درگیر است. نگهبان‌ها آب این‌ها را می‌بستند. به خاطر اینکه این‌ها هی خودشان را می‌شستند، لباس‌هایشان را تمام مدت در می‌آوردند و خودشان را می‌شستند. آب از سلول بیرون می‌زد و به سلول‌های ما راه پیدا می‌کرد. بعد می‌گفت من کثیف شدم، دست شما به من خورده و من کثیف شدم. من دیگر تمیز نمی‌شوم. هی چیزهای این‌طوری می‌گفت.

شب‌ها، نصفه شب‌ها بیدار می‌شدند و می‌گفتند برو کنار کثافت برو کنار. چیزهای این‌طوری و معلوم بود که بهشان تجاوز شده.

یکی از آنها اسمش “دمیر”، که به ترکی یعنی “آهن” بود؛ این اسم مستعاری بود که ما برای او توی مورس‌هایمان گذاشته بودیم. هرکسی یک اسم مستعار داشت. دمیر یکی از کسانی بود که وقتی از بازجویی برگشت حالش بد بود. دیگر با ما وارد ارتباط نمی‌شد. ما خیلی سعی می‌کردیم در شرایط آرام‌تری ازش بپرسیم که چه اتفاقی برایش افتاده است، دیگر وارد مورس نمی‌شد، مثلاً گریه می‌کرد که من کثیف شدم، من آدم خوبی نیستم. معلوم بود که حالش بد است.

نگهبان‌ها می‌آمدند این بچه‌ها را می‌زدند. بیشتر به مردها می‌گفتند بیایند و آن‌ها را بزنند. چون این‌ها تعادل روحی‌شان را از دست داده بودند و با نگهبان‌های زن درگیر می‌شدند. کمتر در سلول این‌ها را باز می‌کردند. زمانی در را باز می‌کردند غذا بدهند که نگهبان مرد هم باشد. چون این‌ها اصلاً دیگر به هیچ قانونی پای‌بند نبودند.

نمایی از یکی از بندهای انفرادی زندان گوهردشت[۲۹]

ما به تجربه‌ی خودمان می‌دانستیم که کسی که می‌رود و کف پایش کابل می‌خورد و می‌آید، آرام است. کف پایش درد می‌گیرد، مورس می‌زند به بچه‌ها می‌گوید اوضاعم خوب نیست. خورده‌ام، کمی صبر کنید. این‌ها وقتی می‌آمدند دیگر ارتباطی نبود، یعنی روحیه کاملاً به هم ریخته بود. مثلاً کسی آمده بود که رفته بود بازجویی، شدید کتک خورده بود و فکش در بازجویی شکسته بود. با آن وضع مورس زد که اوضاعم خیلی خراب است بچه‌ها. باید چند روزی بهم فرصت بدهید، فکر کنم فکم شکسته، دستم هم شکسته. خب ما می‌فهمیدیم. هوایش را داشتیم، بعدش هم سلول جوری بود که از زیر در، روبرویی‌ها را می‌دیدیم؛ حرکات‌شان و سایه‌هایشان را. می‌دیدیم که بکش بکش می‌رود روی توالت. یا اینکه شب نتوانسته بخوابد. ما بچه‌هایی را که رفته بودند بازجویی و برمی‌گشتند از زیر در کنترل می‌کردیم، حال و اوضاع‌شان را که تکان می‌خورند، نمی‌خورند، آن بچه‌ها[یی که معلوم بود بهشان تجاوز شده] بی‌قرار بی‌قرار بودند. یعنی دو سه روز اول بعد از بازجویی، فحش می‌دادند و با مشت و لگد، در و این چیزها را داغون می‌کردند. تو می‌دانستی که با او نمی‌توانی وارد ارتباط بشوی. نمی‌توانی بهش بگویی آرام باش. مثلاً ما یک دکتر داشتیم، مهوش کشاورز. بعد که بیرون آمد، خودکشی کرد. اوایل نمی‌دانستیم، در این موقعیت‌ها از او می‌پرسیدیم که چه کار کنیم؟ می‌گفت: شوکه است ولش کنید. بعد دیگر ما از زیر در هم با هم حرف نمی‌زدیم که صداهای ما دوباره او را برآشفته نکند. چون او دیگر تشخیص نمی‌داد که این صدای رفقایش است یا صدای نگهبان‌ها. هر صدایی که می‌شنید شروع می‌کرد فحش‌های آنچنانی می‌داد. خودتانید، فلانید، بهمانید. دیگر نمی‌فهمید ماییم که داریم حرف می‌زنیم یا صدای نگهبان است.”[۳۰]

در مواردی هم مردانی که در انفرادی‌های گوهردشت زندانی بوده‌اند، از سلول‌های رو به رویی که زنان را در آن نگه می‌داشتند، صدای جیغ یا فریادهایی را شنیده‌اند که حاکی از اعمال تجاوز و شکنجه جنسی زندانیان زن بوده است.

ابراهیم دلا می‌گوید: “شهریور یا مهر ۶۳ بود که حوالی ۳ و ۴ صبح با جیغ دختری از خواب بیدار شدم که داد می‌زد: برو بیرون کثافت!”

ایرج مصداقی نیز شهادتی مشابه دارد: “در سال ۶۲ من به حمام رفته بودم که صدای جیع دختری را شنیدم که با فریاد می‌گفت به من تجاوز شده.”[۳۱]

همان‌طور که گفته شد، فرخنده آشنا از دختری با نام مستعار دمیر یاد می‌کند که در سال ۱۳۶۴ در انفرادی‌های گوهردشت، در یک راهرو با او زندانی بوده است. براساس شهادت فرخنده آشنا یک بار که دمیر را برای بازجویی می‌برند و پس از چند روز برمی‌گردد، دچار مشکلات روانی شده است. فرخنده آشنا می‌گوید او مدام فحش‌های رکیک جنسی به نگهبانان و پاسداران می‌داد و آنقدر خودش را می‌شست که آب از سلولش به راهرو سرازیر می‌شد. بر اساس این شهادت دمیر مدام تکرار می‌کرده: “من کثیف شده‌ام، به من دست نزنید!”[۳۲]

او روایت می‌کند که چگونه مسئولان زندان نسبت به گزارش این موضوع، بی‌تفاوت و با انکار برخورد کرده‌اند: “با مجید انصاری[۳۳] خودم از نزدیک در گوهردشت برخورد داشتم. بهش تجاوز به دوستم [دمیر ]را گفتم. صدایش از سلول بغلی‌ام آمد که شروع به حرف‌های بد زدن کرد، نگهبان گفت: این کی بود؟ من اسم و مشخصاتش را گفتم و گفتم این همانی است که بهش اینجا تجاوز شده و تعادل روحی‌اش را از دست داده. مجید انصاری گفت: “شماها اینجا همه عقلتان ناقص شده. کدام تجاوز، کدام زندان؟”[۳۴]

شهادت آذر آل‌کنعان

 

تاریخ دستگیری اول:  اوائل پاییز ۱۳۶۰

اتهام:           هواداری از راه کارگر

حکم دادگاه انقلاب:   دو سال و نیم حبس

تاریخ آزادی:         اسفند ۱۳۶۴

تاریخ دستگیری دوم:  ۲۹ شهریور ۱۳۶۵

اتهام:           کمک به خروج افراد از ایران

حکم دادگاه انقلاب:   یک سال و نیم حبس

تاریخ آزادی:         نوروز ۱۳۶۷

 

 

وقتی دستگیر شدم دخترم دقیقاً یازده ماهش بود. قرار بود من بروم سقز یکی را ببینم. صبح زود راه افتادم که عصر بتوانم برگردم چون آن موقع بعد از ساعت چهار دیگر جاده‌ها بسته می‌شد. یکی از خواهرهایم همراهم بود با دخترم نینا. من محمل[۳۵] هم داشتم. چون دخترم ناراحتی قلبی داشت، دریچه آئورتش باز بود، هرچند وقت یک بار برای چک آپ یا تهران می‌بردمش یا تبریز. آن روز هم محملم این بود که دارم می‌روم سقز و از آنجا می‌روم تبریز.

در دیوان‌دره ماشین را نگه داشتند. پاسداری که ماشین را چک می‌کرد گفت: شما کجا می‌روید؟ گفتم می‌روم تبریز، می‌خواهم دخترم را ببرم دکتر. گفت: اسمتان چیست؟ یک اسم جعلی بهش دادم. کمی نگاهم کرد و گفت: شما آذر نیستید؟ این هم دخترت نینا نیست؟ این هم نسترن است یا دلبر؛ اسم خواهرهایم بود که معمولاً باهام همراهی می‌کردند. مثل این بود که برق مرا را گرفته باشد. شوکه شده بودم؛ اصلاً نمی‌توانستم زبانم را تکان بدهم. فقط شانس آوردم [انار توی کیفم بود. به بهانه اینکه برای بچه پوست کنم، قبل از اینکه مرا بگردند، نامه‌هایی را که داشتم تا آنها مشغول گشتن ساک من بودند به هوای اناری که مثلاً برای بچه پاره کرده بودم قورت دادم.]

ما را منتقل کردند بالا، در یک ساختمانی که یک قرارگاه نظامی بود. یک خواهر زینب آوردند. چشم‌های من بسته بود، گفت تمام لباس‌هایت را در بیاور. وقتی مرا گرفتند، مانتو و شلوار تنم بود. من معمولاً شیک و مرتب می‌رفتم بیرون. مانتو و شلواری که می‌پوشیدم آن موقع به نظر خیلی‌ها شاید خیلی سوسولی می‌آمد ولی به هر حال مربوط به شخصیت خود من بود.

خلاصه همه چیز را گشت. یعنی حتی از پوشک بچه‌ی نینا و قوطی شیرش را که خالی کرد نگذشتند. همین‌طور که لخت بودم یک دفعه دیدم یکی را آوردند و ازش پرسیدند: خودش است؟ گفت: آره. به هر حال سریع گفت لباس‌هایت را بپوش و جمع و جور کن. خواهرم را همان‌جا در دیوان‌دره از من جدا کردند و من و نینا را با ماشینی که آورده بودند برگرداندند سنندج؛ سپاه سنندج.

بازجویی اصلی آنجا شروع شد. بازجو خودش را به اسم صادقی معرفی کرد. فارس بود؛ اصلاً بازجوی کُرد نداشتیم. صادقی کاملاً لهجه تهرانی داشت. یعنی اصلاً نمی‌شد گفت حتی اصفهانی یا ترک است.

بعد حلقه ازدواجم و طلاهایی که داشتم از دستم در آوردند، گفت: داریم باهات اتمام حجت می‌کنیم. حرف‌هایت را می‌زنی یا نه؟ گفتم: من صحبتی ندارم. من داشتم دخترم را می‌بردم دکتر تبریز. این هم اسم دکترش است. قرار دارم. می‌توانید تماس بگیرید برای اطمینان خاطر. حالا ته دلم می‌گفتم اگر این‌ها تماس بگیرند، من نه قراری دارم نه چیزی. ولی به هر حال آن موقع آدم یک چیزی به ذهنش می‌آید و می‌گوید.

هم صادقی و هم آنهای دیگر خیلی فحاشی می‌کردند. از وقتی مرا گرفتند مدام توهین می‌کردند و حرف‌هایی می‌زدند که معنی‌اش این بود که تو مثل یک زن فاسدی. یک کلمه‌ای است توی فارسی برای زنی که تن فروش است به کار می‌برند؛ می‌گفتند زنیکه لکاته. من بهشان می‌گفتم: چرا توهین می‌کنی؟ تو که اصلاً روی من شناختی نداری.

مثلاً می‌گفتند: شوهر بی‌ناموست کجاست زنیکه!؟ اگر براش اهمیت داشتی نمی‌گذاشت اینجا زیر دست ما باشی! حرف‌هایی که بخواهند خردت کنند. جمله‌هایی مثل اینکه خودت را بپوشان زنیکه هرزه، جنده. یک لحظه داد کشیدم که دست‌هایم را بسته‌اید، پاهایم را بسته‌اید، روسری من افتاده چه کارش کنم؟ تو نگاه نکن!

تا وارد شدیم دخترم را از من گرفتند و مرا بردند در اتاقی که صادقی بازجویی‌ام کرد. ولی صدای گریه‌ی نینا می‌آمد که مادرش را می‌خواست. بعد که به قول خودش اتمام حجت کرد، گفت: بخوابانیدش تا جایی که می‌خورد بزنیدش. گفتم: چه کار کرده‌ام که می‌خواهید بزنید؟!

مرا از اتاقی که دفترشان بود بردند توی یک راهرو که توی اون یک توالت و یک تخت برای شکنجه بود. بعد از راهرو وارد یک اتاق “ال” مانند شدیم که اتاق بازجویی بود؛ سه چهارتا اتاق بازجویی داشت که با یک پرده از اتاق شکنجه جدایش کرده بودند. من را آنجا خواباندند و شروع کردند با کابل به کف پا و پشتم زدن. یک پسر دیگر را هم در آنجا می‌زدند. یکی دیگر هم آنجا نشسته بود، یک چیزی رویش کشیده بودند. من را خواباندند، شروع کردند به زدن. می‌خواستند بدانند من در سقز با چه کسی قرار داشته‌ام. من هم کلاً منکر می‌شدم. بعد کسی که بعداً بازجوی اصلی‌ام شد، اسمش هاشمی بود، در حالی که دخترم بغلش بود آمد بالای سرم. دخترم هی گریه می‌کرد. هی می‌گفت: مامان نه! مامان نه! مدت‌های مدیدی گذشته ولی اصلاً مامان گفتن‌هایش یادم نمی‌رود. البته یازده ماهش بود. معنی این را نمی‌دانست که دارند من را می‌زنند و من جیغ می‌کشم. بازجو می‌گفت: ببین دخترت دارد گریه می‌کند، بگو! می‌گفتم: چیزی ندارم بگویم. نینا هم می‌گفت: مامان نه! مامان نه! تا اینکه مثل اینکه زدن طول می‌کشد و من حالم بد می‌شود و می‌برندم توی سلول. بیدار که شدم توی سلول بودم و دخترم هم با من بود. از ضربه‌هایی که زده بودند، خونریزی خیلی شدیدی داشتم.

آن موقع همه‌ش با خودم فکر می‌کردم: ما چرا این‌طوری شدیم؟! چرا من که موقعیتم این‌طور بود گذاشتم بچه‌دار شوم، چرا بچه را توی آن شرایط قرار دادم؟! همین‌طور که این فکرها را می‌کردم خودم را کشان کشان رساندم دم توالت. چون توالت توی سلول بود. حالم بد شد. مثل اینکه بیهوش می‌شوم دوباره. حالم که جا آمد دیدم بازجوها هستند و دارند صحبت می‌کنند ولی نینا را برده بودند. بعداً که آزاد شدم خواهرم گفت که وقتی حالت بد شده بود، نینا را آوردند پهلوی من ولی آن موقع که نمی‌دانستم اصلاً خواهرم آنجاست. بعد هر وقت مرا بازجویی می‌کردند بچه را می بردند پیش خواهرم ولی من نمی‌دانستم و نگران بودم که او را کجا می‌برند.

من از آن زمان به بعد مشکل خونریزی رحم را پیدا کردم و بعد هم که مرا از زندان سنندج اول بردند کمیته مشترک تهران و بعد هم بند ۲۰۹ اوین، باز هم خونریزی داشتم. زمانی که توی کمیته مشترک بودیم آنجا شکنجه که کردند، خونریزی‌ام شدیدتر شد. اصلاً حال نداشتم راه بروم. نوار بهداشتی هم که نمی‌دادند، همین‌جوری خون ازم می‌آمد. بعد از مدتی که توی راهرو ۲۰۹ بودیم، یک مدت بهداری بودم، دو بار بردند برای تمیز کردن رحم؛ کورتاژم کردند. تمام این مدت نینا همراهم بود. یعنی تا حدود یک سال و سه چهار ماه بعد از دستگیری. در ۲۰۹ بودم که بالاخره قبول کردند نینا را بدهم بیرون. وقتی تقاضا کردم بچه‌ام شیرخشک می‌خواهد، غذایی که هست شدیداً کافور دارد، این را نمی‌توانم به بچه بدهم، صحبت بازجوها این بود که فردا دخترت هم مثل خودت می‌شود. ما باید با دخترت هم برخورد کنیم. [در مورد پوشک هم] عادتش داده بودم. یادم است بازجویی که می‌رفتیم، پوشک اصلاً نداشت. در لباس‌هایی که وقتی دستگیر شدیم در ساکم بود، دو تا شلوار کردی داشت با دو تا تی شرت. بعد قیافه خیلی خوشگل مثل بچه‌های ویتنامی داشت؛ موهای چتری و سفید و تپل. من مجبور بودم آن لباس‌ها را بهش بپوشانم چون دیگر هیچی نداشتیم. وقتی می‌رفتیم بازجویی، پاسدارها خیلی‌هایشان می‌آمدند صدایش می‌زدند که ببرند برایش چیز بخرند؛ پفک، آبنبات. من هم از خدایم بود همراهشان برود که یک چیزی بهش بدهند بخورد. ولی ته ذهنم هم این نگرانی بود که می‌گفتم خدایا کاریش نکنند. ولی خیلی زبل بود، یک دفعه می‌دیدی نینا سریع برگشت، پاسدار می‌گفت: مادر این جیش دارد ببرش توالت. می‌بردم توالت، می‌گفتم: جیشت را بکن مامان. می‌گفت: جیش ندارم. یعنی احساس می‌کردم این دختر دارد بهشان دروغ می‌گوید. خوراکی را می‌گیرد و می‌گوید جیش دارم که سریع برگردد پهلوی من. دست هم نمی‌زد به هرچیزی که برایش می‌خریدند. دو سه نفر توی راهروها آویزان بودند و دستشان بسته بود، پفکش را باز می‌کرد می‌گفت: عمو پفک. با لهجه‌ی شیرین کردی هم صحبت می‌کرد.

بالاخره چند ماه بعد  قبول کردند که دخترم برود بیروم. دخترم ناراحتی قلبی داشت. توی سلول هم که بودیم دچار تنگی نفس می‌شد. هوا کافی نبود، لب‌هایش کبود می‌شد. دو بار حالش بد شد بردندش بهداری. دکتر گفته بود: بچه باید برود بیرون. که پدر و مادرم و برادرهایم را خواسته بودند و بدون اینکه به من ملاقات بدهند، بچه را بهشان داده بودند. آنها فکر کرده بودند من اعدام شده‌ام که بچه را داده‌اند بیرون. در سنندج شایعه می‌شود که من اعدام شده‌ام و به شوهرم هم [که فراری بود] خبر می‌رسد که من اعدام شده‌ام. در تدارک این بوده‌اند که بیوگرافی و فعالیت‌هایم در نشریه بیاید، که یکی از بچه‌ها می‌رود می‌گوید آذر اعدام نشده. این کار را نکنید.

بهار شصت و دو مرا به سنندج برگرداندند. ساعت دوازده شب [در اوین] آمدند دنبالم؛ توی سلول بودم. گفتند: با وسایل و بچه [بیا بیرون]. گفتم: من بچه ندارم. گفتند: بچه‌ات کجاست؟ گفتم: بچه‌ام را دادم بیرون، مگر بچه‌ام را نداده‌اید بیرون؟! گفتند: توی نامه‌ای که ما توی دستمان هست باید بچه همراهت باشد. گفتم: بچه را خیلی وقت است که تحویل خانواده‌ام داده‌اند. ترسم از این بود که بچه را تحویل نداده باشند که این‌ها این‌طوری می‌گفتند. بعد دوباره توی ماشین پاسدار هی سوال می‌کرد: بچه‌ات کجاست؟ من هم هی سوال می‌کردم: بچه‌ام را چکار کرده‌اید؟ گفت: ما از سنندج آمده‌ایم، از هیچی خبر نداریم. به ما گفته‌اند برو دختر و مادر را تحویل بگیر و بیاور. دیگر من وحشت کردم که بچه را به کی داده‌اند؟! رسیدیم سنندج، تا رسیدیم مرا بردند بازجویی. گفتم: بچه‌ام را چه کرده‌اید؟ بچه‌ام ناراحتی قلبی داشته، دکتر گفته ببریدش بیرون، آنجا گفتند تحویل خانواده‌ات دادیم. گفتم: الان حدود دو سال است که دستگیر شده‌ام. چرا بهم ملاقات نمی‌دهید؟ نگران بودم از اینکه بچه را اصلاً به خانواده داده‌اند یا نه. تا اینکه ملاقات دادند و پدر و مادرم آمدند، اولین سؤالم دربارۀ بچه بود. خیالم راحت شد.

یک دوره‌ای در زندان سپاه سنندج بودم، یک دوره‌ای هم در دادگاه انقلاب سنندج که بند عمومی داشت زندانی بودم. تا اینکه اسفند ۶۴ آزاد شدم و بعد دوباره در ۲۹ شهریور ۶۵ دستگیر شدم.

[دفعه دومی که دستگیر شدم به خاطر اینکه یک خانمی را که می‌خواست از ایران بیرون برود، با استفاده از امکاناتی که داشتم بیرون فرستادم.] و ارتباط تلفنی هم که با شوهرم [که به خارج از ایران فرار کرده بود] داشتم کنترل بود. آخرین ارتباط تلفنی که من با شوهرم داشتم شب بیست و نه شهریور بود که سالگرد ازدواجمان بود، به شوهرم گفتم: تلفن سه است، منظورم این بود که تحت کنترل است، ولی نمی‌دانستم که این تلفن تا چه حد تحت کنترل بوده. خانه پدرم هم تلفن نداشت، من خانه‌ی عمویم بودم، آنجا زندگی می‌کردم، قرار بود بیست و نه شهریور برگردم خانه پدرم که بروم خرید، کفش و این‌ها بخرم و بیایم بیرون، یعنی از کردستان خارج بشوم. تازه از خانه عمویم برگشته بودم به خانه خودمان که یکهو در زدند. من هم همین‌طور یک دامن با بلوز تنم بود، بدون روسری. با اسلحه و کلاشینکوف ریختند توی خانه. من هم همین‌طور بافتنی توی دستم بود. نینا شروع کرد به گریه. داشتم نینا را نوازش می‌کردم که گریه نکند. یکیشان گفت: آره بچه چریک است! گریه نکن! بچه چریکی! گفتم: با چه مجوزی آمده‌اید من را دستگیر کنید؟ گفت این مال دادگاه انقلاب است، سپاه پاسداران است؛ زد به گلن‌گدن. [خلاصه] دفعه‌ی دوم که دستگیر شدم در در رابطه با ارتباط تلفنی بود و خارج کردن بچه‌هایی که توی سنندج بودند. پسر خواهرم را هم دستگیر کردند.این دفعه نینا ماند پیش مادرم و خواهرم.

مرا بردند توی همان ساختمانی که دفعه اول برده بودند. این دفعه بازجویم بهروز بود. یک پسر ترکی بود، یعنی وقتی فارسی حرف می‌زد و عصبانی می‌شد، مشخص بود فارس نیست؛ فارسی‌اش ترکی بود. زمانی هم که آمدند [برای دستگیری من] این بود که گلن‌گدن را زد، وقتی گفتم با چه مجوزی من را می‌گیرید. همین بود که به دخترم هم گفت: تو دختر چریکی نباید گریه کنی! مثل لات‌های دم گاراژ یک دستمال گردن بسته بود.

آن روزی که دستگیر شدم، تمام روز را پشت پرده‌ای بودم که [آن طرفش] بچه‌ها را داشتند شکنجه می‌کردند. من روی صندلی نشسته بودم، بازجو هم، پاهایش مماس چسبیده به پاهای من، نشسته بود. حالا من هی پایم را می‌کشم عقب، او هی می‌آید جلو و سوال‌های مزخرف می‌کند. مثلاً می‌گفت: سیگاری هستی؟ سیگار می‌کشی؟ دوست داری سیگار بهت بدهم؟ می‌گفتم: نه دوست ندارم. از آن ور طرف را دارند می‌زنند، از این طرف این برخورد را می‌کند. فکرش را بکن جایی هستی چشم‌هایت بسته است و هیچ تسلطی به هیچ جا نداری. یک مردی روبرویت نشسته و نفس کشیدنش، حالت‌هایش، خود را نزدیک کردنش و صحبت کردنش عادی نیست؛ چندش آور بود. آن طرف توی آن راهرو دارند طرف را کابل می‌زنند، این داشت با من در واقع لاس می‌زد. احساس می‌کنی طرف لمست می‌کند، پاهایت را لمس می‌کند. از دست‌هایش چندشت می‌شد، می‌دانستی این دست‌ها دست‌های طبیعی نیست که من دست روی زانوی تو بکشم. نفسش، صحبت کردنش، احساس می‌کردی یک چیزی تویش هست…

روز بعد از دستگیری، یعنی سی‌ام شهریور مرا سوار ماشین کردند و از سنندج بردند ارومیه که آنجا حاکم شرع من را ببیند و برایم شلاق بنویسد. اسمش را نمی‌دانم چون من را بردند بدون اینکه صحبتی بشود، بدون اینکه او صحبت کند یا من، بردند توی اتاق و روز بعد من را برگرداندند. [بعد که مرا برگرداندند سنندج از بازجو بهروز پرسیدم:] حالا چقدر نوشته؟ هفتاد و پنج ضربه نوشته بود، گفتم: حاکم شرع شما یا شمارش بلد نیست یا تا به حال کابل نخورده. وگرنه حاکم شرع شما می‌داند من پنج تا شلاق بخورم شما باید تا ده سال دیگر من را ببرید دکتر و بیاورید! این را برای خر نوشته یا آدم، آدم که کابل نمی‌خورد! گفت: ما می‌دانیم نه شلاق روی تو تأثیر دارد نه حرف خوب، ولی کاری می‌کنم این گردنت را که بلند می‌کردی و توی خیابان راه می‌رفتی بیاید پایین! گفتم: مثلاً چه کار می‌کنی؟

فشاری که دفعه دوم دستگیری زیر بازجویی بهم آمد، دفعه‌ی اول نیامد. با اینکه به مسائل زندان آشنایی داشتم ولی برخوردهایی که بهروز می‌کرد داشت داغونم می‌کرد. گفت: توی خیابان خیلی گردنت بالا بود راه می‌رفتی. این گردنت را می‌شکنم می‌آورم پایین. اصلاً به ذهنم خطور نمی‌کرد که بخواهد تجاوز کند. می‌گفتم: مثلاً همسایه را می‌آوری می‌گویی من لواَش دادم؟! همسایه‌ها می‌دانند آنها با من هیچ فعالیتی نکرده‌اند.

وقتی تهدیدم کرد، توی راهرو بودیم. البته همیشه تنها بودیم. جایی که بودیم، آرام بود. بعد باز هم همان حالت چندش‌آور را داشت. من کاری نمی‌توانستم بکنم [ولی سعی می‌کردم خودم را جمع و جور کنم]. مثلاً چادر را به خودم می‌پیچیدم. می‌گفت: چرا خودت را زیاد می‌پوشانی؟ آن موقع ناخودآگاه آدم خودش را می‌پوشاند. دست خودت هم نیست. من هیچ وقت هم آدم مذهبی نبودم، هیچ وقت هم نخواهم بود. ولی آن طرفی که به اصطلاح بازجوی من بود، حرکات و کارهایی که می‌کرد، من هی پایم را عقب می‌کشیدم. خب جا نبود، دیوار بود و صندلی، خودم را عقب می‌کشیدم این هی می‌آمد جلو. صدای نفسش را احساس می‌کردم، اصلاً توی صورتم بود:

– خب بگو فلانی را چه کار کردی؟

– بابا من اصلاً خبر ندارم نمی‌دانم اصلاً در رابطه با چی صحبت می‌کنی!

می‌خواست بفهمد آن خانم را از طریق چه کسی بیرون فرستاده‌ام. گفتم: نمی‌دانم اصلاً خبر ندارم. زیر بار این رفتم که با شوهرم تلفنی حرف زده‌ام. گفتم: شوهرم است، باهاش صحبت می‌کنم. نمی‌گویم نکردم. صحبت‌های تلفنی خصوصی که من با شوهرم کرده بودم را گوش داده بود و می‌گفت. اصلاً باورم نمی‌شد صحبت‌های خصوصی ما را که خیلی خصوصی بود گوش داده باشد و بگوید.

می‌دانستند من زیر کابل چیزی را نمی‌گویم؛ برایشان جا افتاده بود که چیزی نمی‌توانند از من در بیاورند، هی می‌گفت: یک بلایی سرت می‌آورم که دیگر رویت نشود جلو مردم سرت را بلند کنی.

این حالت بازجویی کردنش از لحاظ روحی داغونم کرده بود. واقعاً سخت‌تر از دفعه‌ی اول بود. موقع شکنجه کردن دستت را می‌گرفتند، پایت را می‌کشیدند، اینور و آنور می‌کردند. روی پشتم می‌نشستند؛ برخوردهایشان حالت چندش‌آور داشت ولی این دفعه‌ی دوم اصلاً یک چیز دیگری بود. هی می‌گفت: یک کاری می‌کنیم گردنت پایین بیاید. [و من با خودم می‌گفتم:] چه کار می‌خواهند بکنند؟ کی را می‌خواهند بگیرند؟ چه کار می‌کنند که من دیگر رویم نشود سرم را بلند کنم؟ خب من مانده بودم چه می‌تواند باشد.

تا اینکه آخرین شبی که باهام صحبت کرد، گفت: تا بیست و چهار ساعت بهت اجازه می‌دهم بروی فکرهایت را بکنی. کردی کردی، نکردی دیگر به اصطلاح با خودت است. هرچه پیش بیاید مقصر خودت هستی. آن شب را یادم هست توی راهرو بودیم، راهروی سلول پسرها بود یعنی از قسمت بازجویی که می‌آمدی بیرون، اول دفترشان بود و بعد بند پسرها بود، راهرویی بود که دست راستش سلول‌های پسرها بود، دست چپش یک دیوار بود، یک شوفاژ بود که معمولاً دستم را می‌بستند به آن و آنجا می‌خوابیدم.

خیلی وقت‌ها پیش می‌آمد که بهروز، شب‌ها وقتی بازجوهای دیگر نبودند می‌آمد برای بازجویی. آن شب هم من فکر کردم بازجویی کردن مثل همیشه است. گفت: من اصلاً دیگر تحمل ندارم، یا صحبت‌هایت را می‌کنی، یا هر چه پیش بیاید خودت مقصر هستی. فکر می‌کردم مثل همان روزی که روی صندلی نشسته بود و خودش را نزدیک می‌کرد، هی خودش را نزدیک می‌کند که من را بترساند. واقعاً فکر نمی‌کردم که بخواهد کاری بکند. چادرم را که کنار زد… دست‌هایم هم بسته بود خودم را هی می‌کشیدم به سمت شوفاژ، دست‌هایم هم بسته بود و هیچ کاری نمی‌توانستم بکنم شروع کرد به دکمه باز کردن، احساس می‌کردم دارد مرا می‌ترساند، اصلاً نمی‌توانستم باور کنم می‌خواهد کاری بکند. دکمه‌ها را که باز می‌کرد هی می‌گفتم: چه کار می‌کنی؟ از تمام حرکات بدنش مشخص بود که می‌خواهد یک کاری بکند، دست زد به بدنم، صدایم را بلند کردم، دستمالی را که دور گردنش بود را درآورد و چپاند توی دهنم … تلاشی که آدم می‌کند، تلاش مذبوحانه است ولی خب تو باید تلاشت را بکنی، مطمئنم سلول‌هایی که آنجا بودند صدای تقلایی که می‌کردم و صدای دستبندی که به دستم بسته بود و به شوفاژ می‌خورد را می‌شنیدند، مطمئنم که سلول‌هایی که آنجا بودند می‌دانستند که اتفاقی دارد آنجا می‌افتد. دکمه‌ها را که باز کرد، شلوار کردی پایم بود، شلوار کردی‌ام را درآورد. واقعاً تقلای خودم را کردم ولی “دست ما کوتاه و خرما بر نخیل”، قدرت او از من بیشتر بود، وقتی دیدم کار از کار گذشته دیگر چه کار می‌توانستم بکنم؟ … دوباره شلوار را پایم کرد و دکمه‌ها را بست….

شاید برای بعضی‌ها این مسئله شکنجه باشد، یعنی یک نوع شکنجه باشد که بارها شنیده‌اند ولی من این را ماورای شکنجه می‌بینم، آن درد کابل را من بعد از مدتی دیگر احساس نمی‌کردم، ولی این همیشه با من است. دردش مانده، هر کاری می‌کنم نمی‌توانم فراموش کنم. این چه نوع شکنجه‌ای است که من نمی‌توانم فراموش کنم؟! من سال‌های سال است که نتوانسته‌ام این مسئله را حل کنم. زمانی که به من تجاوز می‌شد، مسئله این نبود که او دارد از بدن من لذت می‌برد، مسئله این بود که که دارد من را تحقیر می‌کند و یکی اینکه دست‌هایم و پاهایم هم بسته بود و قدرت هیچ کاری نداشتم. وقتی زیر دستش شلاق می‌خوردم، از این طرف پرتم می‌کرد آن طرف، هر کاری می‌کرد، احساس لذت بهم دست می‌داد. “نه” گفتن من زیر شلاقی که می‌زد بهم قدرت می‌داد اما اینجا دفاعی که از خودم نمی‌توانستم بکنم باعث شد نتوانستم باهاش کنار بیایم و برای خودم حل بکنم. زیر شلاق خیلی راحت است؛ تو با طفره رفتن، با جیغ کشیدن می‌توانستی، ولی اینجا نه می‌توانستی جیغ بکشی نه می‌توانستی دستت را تکان بدهی، پاهایت را هم که طرف گرفته بود، بدنت زیر دستش بود. داشت من را تحقیر می‌کرد با حالت‌ها و همه چیزش. ولی زیر شلاق تو احساس قدرت می‌کنی. من آنجا واقعاً خرد شدم. تا مدت‌ها اصلاً خودم نبودم، آن موقع احساس کردم تنها چیزی که می‌تواند من را از آن مسئله نجات بدهد خودکشی است. توی زندان بعد از تجاوز من دو بار خودکشی کردم.

اولین دفعه رگ دستم را زدم، دیدم خون می‌آید، چرک هم کرد و تمام شد. بعد از تجاوز مرا فرستاده بود توی سلول. دفعه بعد با قرص خواب‌آور خودکشی کردم. یک تعدادش از قرص‌هایی بود که به بچه‌ها می‌دادند و دم در می‌گذاشتند، یک تعدادش را از یکی از بچه‌های دیگر گرفتم، یک مقدارش را از راهرو برداشتم. به هر حال می‌خواستم واقعاً خودم را بکشم. قرص‌ها را که خوردم، نمی‌دانم چند تا بود، ساعت شش و هفت عصر خوردمشان، روز بعد ساعت شش که آمدند برای صبحانه تازه متوجه شده بودند که من قرص خورده‌ام و مرا بردند بیمارستان.

بعد از خود کشی من دیگر بهروز را ندیدم. دومین بازجویم، اسمش قاسم بود، نمی‌دانست که من چرا خودکشی کرده‌ام. بعد از اینکه از بیمارستان آمدم بهش گفتم: اگر باز هم امکانش باشد خود را می‌کشم. حالا این بار نجاتم دادید، دفعه‌ی بعد چه کار می‌خواهید بکنید!؟ بازجو به بابام ملاقات داد گفت: بنشین با بابات صحبت کن. آن چیزهایی که به ما نمی‌گویی به بابات بگو. توی بیمارستان همه من را می‌شناختند، سریع به خانه اطلاع داده بودند که آذر خودکشی کرده و بیمارستان است. پدر و مادرم فهمیده بودند. پدرم آمده بود گفته بود: چرا دخترم خودکشی کرده، دلیلش را به من بگویید. او هم گفته بود: ما نمی‌دانیم چرا خودکشی کرده، از خودش بپرس. راستش هنوز هم واقعاً نمی‌دانم قاسم می‌دانست بهروز به من تجاوز کرده یا نه؟ یا اگر می‌دانست، فکر می‌کرد من به بابایم می‌گویم یا نه. چون من وقتی رفتم ملاقات بابام، حالت دیوانه‌ها را داشتم، یعنی بابام که بعداً برایم تشریح می‌کرد می‌گفت آمدم ملاقاتت احساس کردم دیوانه شده‌ای؛ چشم‌های پف کرده و صورت داغون. در عرض یک هفته من هم رگ دستم را زده بودم هم قرص خورده بودم. یعنی از دستگیری‌ام تقریباً دو سه هفته می‌گذشت.

بابام که گفت چرا خودکشی کردی؟ به قاسم گفتم: واقعاً می‌خواهی به بابایم بگویم چرا خودکشی کردم!؟ گفت: آره. به بابام گفتم. بابام داشت گریه می‌کرد و می‌گفت: تو بچه داری، چرا این کار رو کردی؟ گفتم: بابا می‌دانی چرا خودکشی کردم؟ دلیلش این بود که به من تجاوز کرده‌اند. بابام فقط گفت: من دیگر صحبتی ندارم، می‌روم دخترت را بزرگ می‌کنم، تا هر وقت آمدی بیرون. منتظرت هم می‌مانم تا آن موقع. بابام پاشد رفت. آزاد هم که شدم هیچ وقت ازم سؤال نکرد؛ هیچ وقت. هر وقتی هم می‌آمد ملاقاتم، اشک می‌ریخت. هیچ وقت اشک‌های بابام را فراموش نمی‌کنم. هر وقت که می‌آمد، احساس می‌کردم مثل پدری می‌ماند که با خودش می‌گوید: این دخترم بوده و هیچ وقت نتوانستم کمکی بهش بکنم.

بابام پاشد رفت و قاسم هم اصلاً مانده بود. زمانی که مجدداً من را برد توی سلول باهام صحبت کرد، گفت: تو مطمئنی؟ گفتم: آره مطمئنم. مگر می‌شود آدم مطمئن نباشد. برو از بهروز بپرس! چرا از بهروز نمی‌پرسی؟ باهام صحبت کرد ولی به قول معروف دیگر زیاد نرفت تو نخش، یعنی دنباله‌اش را نگرفت.

ولی من مطمئنم آن شب بازجوها آنجا بودند. کسان دیگر هم آنجا بودند، بهروز هم تنها نمی‌توانست کاری بکند. باید کسان دیگر اطلاع داشته باشند ولی قاسم طوری برخورد می‌کرد که اطلاع نداشته است. ولی من مطمئنم بهروز سرخود این کار را نکرده است. چون چندین بار تکرار کرد که گردنت را می‌شکنم، نمی‌گذارم توی خیابان این‌طوری راه بروی.

پدرم هم به خانواده‌ام نگفته بود. مادرم هیچ‌وقت در این باره با من حرف نزد. خواهر کوچکم بعدها که من مصاحبه کردم و دربارۀ این موضوع صحبت کردم گفت: پس معلوم شد چرا بابا بعد از ملاقاتی که بهش دادند وقتی آمد یک جوری بود، جواب هیچ‌کس را نداد و فقط گفت: بچه‌اش را بزرگ کنید تا وقتی که از زندان بیرون بیاید. بعدش دیگر بابا آن بابا نبود. راست می‌گفت. هر وقتی می‌آمد ملاقات من، با گریه می‌آمد و با گریه می‌رفت. هر دفعه می‌آمد احساس می‌کردم انتظار دارد دفعه دیگر نبینمش. شاید دلیلش این بود که فکر می‌کرد چون تجاوز کرده‌اند، اعدامم می‌کنند. من خودم هم زمانی که آزادم کردند اصلاً باورم نمی‌شد که آزادم کنند؛ آن هم زمانی که در بند تنبیهی، در زیرزمین زندان دادگاه سنندج بودم.

مرا بردند دادگاه، بابام را صدا زده بودند گفته بودند: سند بیاور. سند آورده بود، گفته بودند: این سند را قبول نداریم، دو تا سند دیگر بیاور. برادر شوهرم یک سند آورده بود، برادرم هم سند خانه خودشان را آورده بود. بعد دادیاری یک لیستی به من داد که امضاء کنم، گفتم: من این را امضاء نمی‌کنم، گفت: پدرت منتظر ایستاده. بابام هم گفت: امضاء کن. گفتم: بابا می‌دانی چی گفته من امضاء کنم؟ گفته اگر فردا پسر همسایه هرکاری کرد باید بیایی گزارش بدهی، هر کس هر کاری کرد باید بیایی گزارش بدهی. این را قبول داری امضاء کنم؟! گفتم: امضاء نمی‌کنم این را، می‌خواهی آزاد کن، می‌خواهی نکن، من اصلاً نخواستم آزادم کنی. به پدرم گفتم: اینجا جایم خوب است، جایم گرم و نرم است. چه مشکلی داری؟ برو خانه سندهایت را هم بردار ببر خانه. بعداً که آزاد شدم، گفت: دختر اصلاً باور نمی‌کردم جلوی دادیار آن حرف را بزنی. گفتم: طبیعی بود که آن حرف را بزنم.

هیچ‌وقت توی زندان به بچه‌ها چیزی نگفتم، چون روانشناسی بچه‌ها را می‌دانستم. راستش را بخواهی جرأت نداشتم. احساسم این بود که اگر این حرف را بزنم، بچه‌ها می‌گویند که خودش هم خواهانش بوده. یعنی هیچ‌وقت این جو توی بچه‌های سیاسی وجود نداشت که این مسئله را مطرح کنی.

شهادت سعیده سیابی[۳۶]

 

تاریخ و محل تولد:   ۲۰ تیر سال ۱۳۳۹ اردبیل

تاریخ دستگیری:  اول دی ماه ۱۳۶۱

اتهام:     همکاری با سازمان مارکسیستی لنینیستی توفان

تاریخ آزادی:         اسفند ۱۳۶۳

وضعیت فعلی:     به همراه فرزندش در کانادا زندگی می‌کند.

در اردبیل به دنیا آمدم. خانواده‌مان طوری بود که می‌شود گفت سیاسی بودند. من از طریق برادر بزرگم با سیاست آشنا شدم؛ پدرم هم نقش زیادی داشت در رابطه با روشن کردن مسائل سیاسی. خیلی کنجکاو بودم. روحیه‌ی کاوشگری‌ام نمی‌گذاشت هیچ‌وقت آرام و ساکت یک‌جا بنشینم. در خانواده‌ی فقیری به دنیا آمدم، فقر و فحشا را با تمام وجودم لمس کردم.

سال پنجاه و نه، شصت، بعد از ازدواجم با توفیق ادیب[۳۷]، به خاطر ایجاد و تأسیس شاخه‌ای بزرگ [توفان] در تبریز، چون اردبیل شاخه‌ی این حزب را داشت ولی تبریز نداشت، همراه شوهرم رفتیم تبریز که فعالیت را از آنجا شروع کنیم. اول دی ماه سال ۶۱ دستگیر شدیم. در واقع می‌شود گفت ما ازدواج تشکیلاتی داشتیم و آنجا کمیته حزب را ایجاد کردیم. من بعد از چند ماه حامله شدم و وقتی بچه به دنیا آمد، سه ماه و نیم- چهار ماهش بود که ما دستگیر شدیم.

توی خانه‌مان در تبریز دستگیر شدیم. ساعت چهار صبح بود، من بیدار شده بودم به پسرم شیر می‌دادم که دیدم به طرز وحشتناکی محاصره شده‌ایم. ساعت پنج بود که ما را بردند سپاه تبریز. یکی از بچه‌های تشکیلاتی ما را لو داده بود. من و پسرم را بردند سلول انفرادی. اول یک سلول خیلی کوچک که فقط برای ایستادن جا بود. آنجا قبلاً مثل یک کیوسک بود، همه‌ش هم آهن بود و خیلی سرد بود. هوای سرد زمستان آذربایجان مخصوصاً تبریز و اردبیل مشهور است. بازجویی و شکنجه از اینجا شروع شد. ولی بعد بردند یک سلول معمولی که مال سپاه بود، یعنی همه‌ش توی یک ساختمان بود. اول آنجا رفتیم و بعد از یک سری سؤالات ابتدایی اسمت چیست، فامیلت چیست که همه‌ی آنها لو رفته بود، ما را بردند داخل زندان سپاه و آنجا هم سلول بود؛ یک متر در یک متر و نیم یا دو متر. من و پسرم بودیم.

موقعی که من را از شوهرم جدا کردند به من گفت: اگر تا حالا بدی از من دیدی من را ببخش. این جمله به من خیلی سنگین آمد. گفتم: نه به ما گفته‌اند که فقط یک سوال داریم و برمی‌گردیم. گفت: نه خواهش می‌کنم زرنگ‌تر و هوشیارتر از این باش، کار زیادی پیش رو داریم، مواظب باش. من بیشتر حواسم را جمع کردم، دیگر متوجه شدم هیچ جای برگشتی نیست و قاطعانه از موضعم دفاع کردم. یعنی تا آنجایی که به کسی دیگر مربوط می‌شد انکار کردم، گفتم نمی‌شناسم ولی در مورد خودم و اینکه عقیده‌ام این است پافشاری کردم و ایستادم. هیچ چیزی که لازم نبود بگویم نمی‌گفتم ولی در مورد مسائلی که باید می‌گفتم خیلی هوشیارانه و منسجم تصمیم گرفتم و منسجم جواب می‌دادم. همین باعث شد من بیش از حد شکنجه بشوم، شکنجه‌ها پی در پی بود اصلاً لحظه‌ای فرصت نمی‌دادند و همان روز اول فهمیدند که من از آنهایی نیستم که به این سادگی نم پس بدهم.

فحاشی به حدی زیاد بود که از لحظه‌ی اول از اسمم شروع شد. اسم من که سعیده است، تا معرفی کردم، خودشان البته می‌دانستند حتی نیاز به معرفی کردن نبود، گفت که تو سعیده نیستی تو سلیطه هستی. اولین بار بود این کلمه را [در مورد خودم] می‌شنیدم. برگشتم گفتم: بله من سلیطه هستم، سلیطه از تسلط می‌آید. من به همه چیز دور و اطراف خودم و خودم تسلط دارم. ممنون از اسمی که به من دادید. پاسدارها و بازجوها دیدند که نه شوخی بردار نیست. کمترین حرفشان جنده، قحبه، به زبان ترکی بود.

مثلاً در زبان آذری وقتی فحش می‌دهند، ببخشید می‌گویند: گاییدم. صدها هزار بار این کلمه را به راحتی می‌گفتند. تمام هیکلم و پدر و مادرم و مذهب و دین و آیینم و همه‌ی شخصیتم را حتی کوچک‌ترین اعضای بدنم را این جوری می‌گفتند. شکنجه‌ها از آنجا آغاز شد که در وهله‌ی اول به من گفتند که تو مثل اینکه تنت می‌خارد. با کلمات رکیکی می‌گفتند: ما تو را ادب می‌کنیم. آدمت می‌کنیم. بالاخره خواهی دید. مثلاً هیچ‌وقت نشنیدم توی فارسی بگویند جنده صفت ولی توی آذری این همیشه مصطلح است. یعنی دیگر تو آدم نیستی، بشر نیستی، دستمال دست همه‌ی مردها بودی. چون تو را از خانه‌ی تیمی گرفتیم و …

تمام وسایل زندگی ما از جمله دوربین و این‌جور چیزها که آن موقع خیلی گران بود را برداشته بودند با خودشان که بعداً که توی زندان شهربانی بودیم همه‌ی آنها را مصادره کردند. گفتند شما بی‌دین هستید و این وسایل حرام است و مصادره کردند. حرام بود ولی توی مسجد زندان همه آنها را استفاده می‌کردند!

قبل از زندان من مطالعاتی داشتم از جمله کتاب جمیله بوپاشا و مسائلی در آن ردیف، یک چیزهایی می‌توانستم حدس بزنم ولی اینها جزء قسمت بایگانی شده ذهنم بود و فکر می‌کردم که اینها چون به نظرم می‌آمد مسلمانند و اسلامی برخورد می‌کنند، به تو اینجا [تجاوز] نمی‌شود. اصلاً فکر نمی‌کردم. این را برای کشورهای دیگر فکر می‌کردم. خودم برای کتک و این‌جور مسائل آماده بودم. حتی یادم است همیشه به حالت جنگی به برادرهایم می‌گفتم که با من طوری بزن بکوب کنید که من اگر دستگیر شدم زیر شکنجه آمادگی داشته باشم، مقاوم باشم. اینها را من خودم توی خانه تمرین می‌کردم ولی هیچ وقت فکر تجاوز جنسی به ذهنم نمی‌رسید.

شکنجه‌ها شروع شد، اول با زدن‌ها آغاز شد، با کابل می‌زدند، با شلاق می‌زدند؛ مخصوصاً زیر پا، پشت کمر. عجیب بود توی همه مراحل به اصطلاح خودشان مسائل مذهبی را رعایت می‌کردند. یعنی اینکه قبل از اینکه مردها بیایند برای زدن، پاسدار زن می‌آمد ما را لخت می‌کرد و رویمان یک ملحفه می‌کشیدند و دست و پاهایمان را می‌بستند و مهم اینکه موهای سرمان را حتماً باید می‌بستند چون نباید مرد موهایمان را می‌دید.

روسری را به طرزی می‌بستند که از پشت گردن به روسری نگیرد و حد داشتند یعنی از بالاترین مهره‌ی گردن تا پایین‌ترین مهره، ستون فقرات برای ما حد بود. یعنی پایین‌تر از آن نمی‌زدند. آنقدر می‌زدند که این ملحفه‌ها می‌رفت توی جانمان. به حدی می‌زدند که بدنمان شکافته می‌شد، ملحفه می‌رفت توی پوستمان. وقتی از پا شروع می‌کردند پاها را به صورت فلک می‌بستند و زیرش می‌زدند و می‌گفتند: الان فعلاً امروز سی ضربه، شصت ضربه، حدت آن قدر است. وقتی این مقدار را می‌زدند، بلافاصله ما را پایین می‌آوردند و مجبور می‌کردند که راه برویم. می‌گفتند باید راه بروی. معلوم است پا به اندازه‌ی یک بالش سیاه و خون آلود شده نمی‌شود راه رفت ولی خودشان با پوتین‌هایشان می‌آمدند روی پا. بعدها متوجه شدم به خاطر این می‌آیند روی پا که پاها تمام خون بدن را به خودش نکشد که خون لخته بشود. در تمام مراحل شکنجه بچه پیش خودم بود. آن موقع چهار ماهه بود . با بی‌تابی کامل حضور داشت و چطور بگویم، با التماس گریه می‌کرد، گریه‌ی لاینقطع و فقط یک بار یادم می‌آید که او را داده بودند به سلول بغلی وگرنه بقیه‌ی مراحل را پیش من بود.

دو سری تجاوز کردند به من یک بارش توی سلولم بود و یک سری هم توی اتاق شکنجه.

آن دو بار که تو اتاق شکنجه به من تجاوز شد، تعداد یکی دو نفر نبود. اولین موردش من پریود بودم، پاسدار زن از من پرسید: پریودی؟ فکر کردم که این را می‌پرسد که نوار بهداشتی بیاورد به من بدهد. گفتم: بله، پریودم. وقتی بعد از شکنجه توی همان اتاق به من تجاوز کردند، من بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم چون پریود بودم فکر می‌کردم خونی که از من می‌آید، خون پریودم است ولی بعداً از دردی که پشتم داشت متوجه شدم به خاطر اینکه پریود بودم از پشت به من تجاوز کرده بودند.

وقتی شکنجه می‌کردند، از پشت می‌بستند. دمرو می‌خوابیدیم چون پشت و زیر پایمان را می‌زدند، ولی موقعی که برنامه فرق می‌کرد ما را درست رو کمر می‌خواباندند. بعد از شکنجه که هنوز درد شکنجه به شدت زیاد بود، تجاوز را شروع کردند. من کاملاً بیهوش نمی‌شدم، یک احساس عجیبی است، نمی‌توانم بگویم. از حرص یعنی دستت بسته هیچ‌کاری نمی‌توانی بکنی، با آن شدت نفرتی که از آنها داری، آن قدر حرص شدتش زیاد بود که من فکر می‌کردم به عمد هم شده مغز یک لحظه خاموش می‌کرد. لحظاتی همه چیز خاموش می‌شد. بعداً که به زور به خودم فشار می‌آوردم به یادم می‌افتاد و این حالت فکر نکنم آن قدر عادی باشد. خیلی نادر است.

موقع شکنجه صددرصد بیشتر از یک نفر بودند. مثلاً وقتی یکی خسته می‌شد کابل را می‌داد دست دیگری، بهش می‌گفت اجرکم عندالله، کسی که تازه نفس است به آن یکی می‌گفت که اجرت با خدا، پیش خدا، از این ضربه‌هایی که زدی. این را کاملاً می‌شنیدم. آن یکی فحش می‌داد، این یکی بقیه فحش را می‌رساند.

چون چشم‌هایم بسته بود نمی‌توانم اسمی بگویم. ولی یکی از شکنجه‌گرهای بزرگ که همه او را می‌شناسند، شخصی بود به اسم ابوالفضل که این یکی از تیر خلاص‌زن‌های مهم و شکنجه‌گرهای مهم زندان تبریز بود. اسم اصلی‌اش نمی‌دانم چی بود ولی مشهور به ابوالفضل بود.

به حالت خیلی وقیح و زشتی به من می‌گفتند… حیف از این بدن، حیف از این (با عرض معذرت)… تنگ. چرا ما اجازه نداریم از اینها بهره‌مند بشویم… نمی‌دانم چه مرحله‌ای اتّفاق می‌افتاد که تنها می‌شدند یا نمی‌دانم پیش هم‌دیگر این را می‌گفتند، کلاً همه چیز فردی می‌شد ولی احساس اینکه توی آن اتاق بیش از یک نفر آدم هست همیشه تو وجود من سنگینی‌اش را داشت و من مطمئنم، صددرصد مطمئنم بیش از یک نفر بودند.

بعضی وقت‌ها احساس می‌کردم ساعت‌هاست، سال‌هاست آن قدر طولانی به نظرم می‌آمد. آن قدر با خودم کلنجار می‌رفتم که در آن لحظه صدایم در نیاید، به فکر بچه بودم که آنجا داشت گریه می‌کرد، هزاران هزاران دردی که توی بدنم بود، زیر پایم، پشتم. خب پشتم تازه شکنجه شده، به پشت بخوابی، اصلاً بیهوش می‌شدم از شدت درد. ساعت‌ها فکر می‌کردم هفته‌ها، آن‌قدر طولانی می‌شد. دردآورتر این بود که می‌گویم زمان برای من بی‌نهایت می‌شد.

بعد که اینها می‌رفتند، یک زنی می‌آمد، در حالی‌که رویمان را باز می‌کرد، ملحفه به اصطلاح خودشان، ملحفه را می‌کشید از تنی که پاره پاره شده، ملحفه‌ای که پاره پاره شده، با هم خون بدن و گوشت بدن با ملحفه یکی شده، می‌آورد و لباسی می‌پوشاندند و می‌انداختند توی سلول.

بعد از اولین بار وقتی به هوش آمدم و درد را با تمام وجودم بیش از درد شکنجه احساس کردم، خیلی از خودم بدم آمد. بیش از حد از خودم بدم آمد، از اعضای بدنم متنفر بودم. در خلوت خودم با صدای بلند گریه می‌کردم و آرزوی مرگ می‌کردم و همیشه چون پسرم حضور داشت برایم خیلی سنگینی می‌کرد.

آن لحظات هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود. همیشه فکر می‌کنم پسرم آنها را به یاد دارد. درست است که چهار ماهش بود ولی همیشه احساس می‌کنم همه چیز را به خاطر دارد. نمی‌دانم چرا این حس را دارم. وقتی پسرم بزرگ شد، چهارم- پنجم ابتدایی می‌خواند، یک روز آمد با گریه و ناراحتی و همه چیز را به هم می‌کوبید. گفت: این چه برنامه‌ای است برای ما درست کردید، بدبخت شدم! گفتم: چی شده؟ گفت: با یکی از پسرها دعوایم شد، به من برگشت گفت: برو مادرت را از زیر پاسدارها جمع کن! این برایش خیلی دردناک بود و با آن سن و سالش نمی‌توانست هضم کند. آن جوری که خودش مطرح می‌کرد، خودش را عاجز دیده بود. آن موقع به خاطر همین موضوع نتوانسته بود کاملاً از خودش دفاع کند، این موضوع بسیار اذیتش کرده بود در حالی‌که من اصلاً کوچک‌ترین عکس‌العملی در این مورد چه در زندان چه بعد از زندان نداشتم تا اینکه آمدم کانادا و همه چیز را فاش کردم، قبلش هیچ‌کس نمی‌دانست برای همین احساس می‌کنم این یک چیزهایی بهش الهام شده بود.

یک چیز دیگری که خیلی برایم مهم بود و دردآور و تا آن لحظه مخصوصاً توی زندان هیچ‌وقت برایم حل نشده بود، الان می‌توانم به راحتی بگویم ولی آن موقع تو زندان مردها، بخش مردها، شوهرم بود با اینکه می‌دانستم او به پاکی من [ایمان دارد]، نامه‌ای هم نوشته بود که من را مثل اقیانوس بی‌کران پاک می‌دانست. با اینکه این را می‌دانستم و مطمئن بودم که به من اطمینان دارد و در هر موردی این را تکرار می‌کرد، چون در سلول و مخصوصاً در اتاق شکنجه، صدای او به گوش من می‌رسید؛ صدای شکنجه شدنش، مطمئن بودم که صدای من هم به گوشش می‌رسد. با این حال که اوایل درد داشتم ولی نهایت خودم را کنترل می‌کردم که هیچ صدایی از خودم در نیاورم. ولی بعضی وقت‌ها یادم می‌افتد که صدایی می‌کردم، صدای خفه، این هم اذیتم می‌کرد که ای کاش آن را هم در نمی‌آوردم. بعداً که باز فکر می‌کنم می‌بینم که صد برابر حاضر بودم شکنجه بشوم ولی صدای شکنجه شوهرم را نشنوم. چون صداهایش آخرهای شکنجه تبدیل می‌شد به زوزه، به حدی دردش زیاد بود.

یک بار یکی از آن پاسدارها با برنامه‌ی قبلی که ریخته بود وارد سلول من شد، از قبل سلول‌های دیگر را خالی کرده بود، نمی‌دانستم برنامه‌اش چه بود، گویا از کسانی بود که قبلاً به من تجاوز کرده بود. چون ما را چشم بسته می‌بردند تو… وقتی بازجویی می‌کردند چشممان بسته بود، گویا آنجا به اصطلاح خودش من را پسندیده بود، در حالی که بعد از اینکه به من تجاوز کرد تو سلول خودم، شب به من قول داد که برای بچه‌ام شیر بیاورد، کهنه و امکانات زیادی بیاورد که بعد از آن دیگر من اصلاً او را ندیدم و هیچ کاری نکرد، بعد از آن از نوع برخوردش و از نوع حالت‌هایش این حس به من دست داد که این جزء همان تجاوز کننده‌ها [در اتاق شکنجه] بود. یعنی همان آدم را اگر همین الان هم ببینم، صددرصد می‌شناسم چون توی سلول چشم‌بند نداشتم.

تمام سلول‌ها را خالی کرده بود، آن‌جوری که می‌شمردم به ذهنم می‌آید شش تا سلول بود، آن شب خالی بود و فقط من آنجا بودم. هرشب پاسدارها یا نگهبان‌ها در پشت بام، شیفت‌ها را عوض می‌کردند. آن شب هم دیرتر ولی صدای پا را شنیدم، او آمد دریچه‌ی باجه را باز کرد و به من نگاه کرد و من ترسیدم و خودم را جمع و جور کردم. کلید و همه‌ی اینها را داشت، حتی نگهبان شب هم قرار بود یک مردی باشد که نبود آنجا. دو روز در میان، دو شب زن بودند، یک شب مرد می‌شد. آن شب قرار بود مرد باشد؛ یک مرد میانسالی که معلوم بود که از زندان و زندانبانی سر در نمی‌آورد فقط به حکم شرعی این کارها را می‌کرد و طرز رفتارش طوری بود که خیلی می‌خواهد اسلامی رفتار کند باشد ولی او نبود. اول آمد توی سلول و در را باز کرد. به من گفت: من می‌آیم تو، گفتم: نمی‌توانی من جیغ می‌زنم. گفت اگر جیغ بزنی هیچ‌کس اینجا نیست، من از قبل تمام برنامه را ریخته‌ام.

از لحن حرف زدنش، وقتی به من تجاوز کرد، از نوع تجاوزش و اینها متوجه شدم که هر دفعه این بود. جزء بازجوها که بود، از صدایش مطمئنم، جزء بازجوها بود. از نوع برخوردش هم مطمئنم که هر دفعه این بود. یارو وقتی این کار را می‌کرد، در مورد بدن من حرف می‌زد، با واژه‌های کریه، مثلاً می‌گفت: خاک تو سر آن مَرده چرا قدر تو را ندانست. لایق او نیستی. آنها تن لشی هستند که بهت بها ندادند. حیف است؛ از این کلمات. از بعضی از کلمات هم به صورت خیلی زشتی استفاده می‌کردند، خب تو که بارها و بارها تو خانه‌های تیمی این کار باهات شده، برایت مسئله‌ای نیست. این هم نوبت من. این هم سهم من، تو که یک دستمالی بیش نیستی، جنده پاره‌ای بیش نیستی…

همین مسائل از یک طرف، از یک طرف باید هوشیار می‌بودم که اینها تاکتیکی که سوال می‌کنند هی تکراری این را یک جور دیگری می‌پرسند، اطلاعات ندهم، از یک طرف مشکلات بچه و نبود امکانات، از یک طرف درد شکنجه، از یک طرف شکنجه‌هایی که شوهرم می‌شد، و مسائل مخصوص خودم که بعد از تجاوز چه احساسی می‌کردم، با پای زخم چطوری می‌توانم بلند شوم، بچه خوابش ببرد یا راه بروم.

توی شرایط با آن محدودیتی که ما بزرگ شدیم، به فرض خود من به هیچ‌وجه نه دوست پسری داشتم نه با مسائل جنسی آشنایی داشتم؛ وقتی برای اولین بار با شوهر خودم که خیلی هم‌دیگر را دوست داشتیم رابطه داشتم، هم برای من و هم برای او وحشتناک بود این مسئله، مسئله‌ی سکس برایم غیرقابل تصور بود، هیچی نمی‌دانستیم؛ بکر بکر. توی آن شرایط با آن شخصیتی که داشتم با اینکه پسرهایی که با هم بودیم، تو کوه می‌رفتیم بعداً ابراز کردند که عاشقم بودند و دوستم داشتند ولی آن‌قدر خشن و جدی بودم که نمی‌توانستند به من بگویند، و این روحیه در سال شصت بین دخترها کاملاً عادی بود.

وقتی من رفتم زندان شهربانی متأسفانه همان تابویی که تا همین الان هم از بین نرفته وجود داشت، وقتی [از بقیه زندانیان] می‌پرسیدم، می‌گفتم: با من این کار را کردند، شما را چی؟ سر تکان می‌دادند و بعد می‌گفتم اینها چقدر وحشی‌اند و می‌گفتم به قول شعر ایرج میرزا با حجاب ولی همه کار را با آدم می‌کنند. می‌دیدم که همان عکس‌العمل را آنها هم نشان می‌دهند و تا حالا من ندیدم کسی به آن صورت درباره‌اش حرف بزند ولی با من ابراز درد مشترک می‌کردند. از این می‌دانم که به احتمال خیلی زیاد آنها هم تو این شرایط بوده‌اند.

همیشه می‌خواستم از این موضوع فرار کنم و بهش فکر نکنم ولی یک موقع دیگر این تابو را توی خودم شکستم، گفتم من باید خیلی دقیق باشم، آخر با فراموش کردن نه تنها مشکل حل نمی‌شود، بدتر هم می‌شود. من خوشبختانه به آن مرحله رسیدم. گفتم نه من باید این تابو را بشکنم و خودم را کاملاً پیدا کنم ببینم به چه نوعی بود، به چه حالتی بود. از ذهنم خیلی خیلی انرژی کشیدم و همان موقع در سلول و بند هم که به دیگران می‌گفتم اکثراً با سکوت جواب می‌دادند.

این برایم دردآور بود که خیلی‌ها باور نمی‌کردند و یا می‌گفتند نگو. مخصوصاً بعداً خیلی دردآورتر شد. به موضوع به صورت اینکه ما این مسئله را خیلی وقیح و زشت می‌دانیم نگاه می‌کردند. واقعاً هم زشت و وقیح است ولی من در شرایطی قرار گرفته بودم که بالاجبار به کریه‌ترین شکلش مورد تجاوز قرار گرفتم. نتوانستم داد بزنم. نتوانستم انتقام ازشان بگیرم. نمی‌توانستم حرکتی از خودم نفرتی از خودم نشان بدهم. چشمانم بسته، دهانم بسته و در حالی که بچه‌ام در کنار اتاق شکنجه گذاشتند، بعداً خیلی تحقیق کردم روی این موضوع؛ برای همین است می‌گویم پسر من هرچقدر هم بچه بود ولی همه چیز را شاهد است. نمی‌دانم این حسی است که هنوز هم که هنوز است دارم.

بعد دیدند که از هیچ مورد آنها نتوانستند من را بشکنند به قول خودشان، نتوانستند از من حرف بکشند، شروع کردند به شکنجه از طریق پسرم. یکی از شکنجه هایی که کردند گفتند تو مادر بی دینی هستی، مادر مسلمان باید بچه را [بزرگ کند]. این بچه مال خداست مال اسلام است، تو لایقش نیستی، ازت می گیریم و می دهیم بهزیستی بزرگ می کند، تو شامل موهبتی که خدا بهت داده نیستی و بعد یک پاسدار زن را فرستادند، پاسدار زن را ما می‌توانستیم ببینیم، پاسدار زن را فرستادند که لگد زدم تو شکمش که رفت. پاسدار مرد آمد، بچه را کامل توی بغلم فشرده بودم اول زور زد که دست هایم را باز کند که نتوانست، گرفت از شانه‌های پسرم و کشید. کشید بالا که از بغلم در بیاورد با نهایت مقاومت روبرو شد ولی متاسفانه همان لحظه یک صدایی پشت ستون فقرات پسرم حس کردم؛ تقّی کرد. احساس کردم بچه‌ام دارد دو نیمه می‌شود، بی اختیار دستم باز شد. دست‌هایم باز شد و پسرم را از بغلم کشید.

سه روز مانده به عید، شوهرم را اعدام کرده بودند سال بعدش. یعنی شصت و دو. یک سال و سه ماه بعد از دستگیری کلاً زیر شکنجه بود آن مدت همه‌اش، بعد اعدام کرده بودند و روز عید هم که مادرش و خواهرش آمده بود برای ملاقات، گفته بودند شما بمانید، میوه و این‌ها را تحویل نگرفته بودند، اینها فکر کرده بودند که احتمال دارد که برای عید برایش ملاقات حضوری می‌دهند، در حالی که وصیت‌نامه را نشانشان داده بودند. من بعد از دو ماه و نیم در اردیبهشت ۶۳ خبر اعدام شوهرم را فهمیدم. حدود سال شوهرم بود، در اسفند ۱۳۶۳ که آزاد شدم.

شهادت بانو صابری

 

متولد:      آبادان

اتهام:      همکاری با حزب توده ایران

تاریخ دستگیری:  مرداد ۱۳۶۵

تاریخ آزادی:         بهمن ۱۳۶۵

وضعیت فعلی:     شش سال پس از اعدام همسرش عباسعلی منشی رودسری در جریان کشتار دسته جمعی زندانیان سیاسی در سال ۶۷، وی و دو فرزندش ایران را ترک کردند و هم‌اکنون در آمریکا زندگی می‌کنند.

فامیل ما در عرصه سیاسی فعال بود، مادرم هم زنی بود که هیچ‌وقت ترس به خودش راه نمی‌داد و هیچ‌وقت جلوی ما را برای کارهایمان نگرفت. زمینه‌ی دیگری هم [که باعث شد من وارد سیاست بشوم] این بود که یک روز از در خانه که آمدم تو دیدم کتابچه‌های کوچکی گذاشته‌اند پشت در. من اینها را برداشتم آوردم تو و به پدرم نشان دادم، پدرم گفت: اینها مال حزب توده است، خلاصه گذاشتند ما بخوانیم ولی [بعدش] گرفتند سوزاندند. بعدها هرچند وقت یک‌بار می‌دیدم این نشریات هست. من دیگر به پدرم نمی‌گفتم و اگر هم می‌گفتم، پدرم یک جاسازی درست کرده بود دیگر نمی‌سوزاند، ما می‌رفتیم می‌خواندیم. بعد از مدتی مادرم آمد گفت یک خانمی با تو کار دارد. من رفتم دم در دیدم یک خانمی به من گفت من از طرف گروه “نوید”[۳۸] با تو تماس می‌گیرم، این جریان مال قبل از انقلاب است.

من شاید یکی دو بار برای گرفتن نوید رفتم تهران و در عین اینکه در اصفهان یک گروهی مخفی بود که هم‌زمان با وقایع انقلاب با اینها هم تماس گرفته بودم؛ اینها در چارچوب تشکیلات دموکراتیک زنان کار می‌کردند. تقریباً می‌شود گفت که از این زمان کارم را با حزب توده در اصفهان شروع کردم. آن موقع بیست ساله بودم و دانشسرا را تمام کرده بودم و دو سالی بود که در روستای قهنویه از توابع مبارکه به شغل معلمی مشغول بودم.

هنوز در قهنویه درس می‌دادم که انقلاب شد و اعتصابات معلم‌ها و تظاهرات‌ها شروع شد. ما توی اعتصاب‌ها و تظاهرات‌ها شرکت کردیم و تظاهرات معلم‌ها را سازماندهی کردیم. یادم است همان اوایل انقلاب من فقط سیزده تا کلاس اکابر داشتم که توی روستاهای مختلف علاوه بر کار خودم می‌رفتم .در تشکیلات [حزب توده] هم مسئولیت شهرستان‌ها را داشتم در عین اینکه مسئولیت تبلیغات خود تشکیلات زنان هم با من بود علاوه بر آن توی یکی از این مناطق حزبی هم من مسئول بخش بودم.

خانه‌مان شناخته شده بود، مرتب مرا [در حال فروش نشریه و فعالیت] می‌گرفتند و اصلاً تو محله معروف بودیم. این‌جوری بود که نیروهای خیلی مذهبی [به ما حساس شده] بودند یک روز می‌دیدیم شیشه‌های ماشین خرد شده، یک روز می‌دیدیم لاستیک‌های ماشین پاره شده، این‌جوری ضدیت خودشان را با ما نشان می‌دادند.

من همیشه می‌رفتم و می‌آمدم این‌ور و آن‌ور تا فکر می‌کنم یک دوشنبه‌ای بود، بیست و یک فروردین شصت و یک بود که این اتفاق افتاد.

دقیقاً یادم نیست که حجاب در مدارس و محل‌های کار از چه موقع اجباری شد. اما تا به شکل قانون در نیامد که فکر می‌کنم در سال ۶۲ بود، من فقط در محل کارم که در آموزش و پرورش بود حجاب داشتم و بالطبع جاهایی هم مثل ادارات و وزارت‌خانه‌ها و مراکز دولتی که بدون حجاب از رفتن آدم جلوگیری می‌کردند حجاب داشتم. اما در مواقع دیگر برای رفتن به خانه دوست و غیره من که کلاً از زور و زورگویی بدم می‌آید هر جا می‌توانستم بی روسری می‌رفتم. یادم است یک دامن طوسی تیره پوشیده بودم که کلوش بود و یک بلوز صورتی که یقه کراواتی بود، موهایم هم بلند بود تا پشت زانویم اما یک هفته‌ای بود که موهایم را کوتاه کرده بودم. داشتم برمی‌گشتم خانه. هوا گرگ و میش بود اما بیشتر رو به تاریکی می‌رفت، ابرها خاکستری تیره بودند، برای همین هوا تاریک بود. کوچه‌ی ما هم طوری بود که من باید مسیر طولانی‌ای را طی می‌کردم تا می‌آمدم تو. یک سه راهی بود که من رد کردم، قبل از اینکه برسم به چهارراه بعدی که سرش یک زمین بازی بود، نور شدید [یک ماشین] جلوی من افتاد، ولی قبل از اینکه خودش به من برسد پشت سر من با یک شتاب شدیدی ترمز کرد که من یک لحظه‌ای احساس ناامنی کردم اما به روی خودم نیاوردم و اجازه ندادم به خودم که بترسم. به راهم ادامه دادم که دیدم من را صدا زدند گفتند: وایسا. وقتی ایستادم یکی‌شان به من گفت که ما از کمیته‌ایم، باید با ما بیایی. من بهش گفتم: کارتتان… همان موقع بود که می‌گفتند اگر کسی شما را می‌خواهد بگیرد، حتماً ازشان کارت بگیرید. به من گفت: بیا برویم دم چراغ. آن‌موقع هم دیگر چراغ‌ها از یک ساعتی خاموش می‌شد به خاطر وضعیت جنگی که بود. به خاطر همین [در کوچه] چراغ نبود و فقط چراغی بود که در یک مغازه روشن بود. به من گفت: بیا برویم آنجا بهت نشان بدهم که قبل از اینکه بروم یک ضربه را توی گردنم احساس کردم و بعد هم انداختندم کف پشت ماشین. یکی جلو بود دو نفر هم عقب بودند. یکی‌شان پایش را گذاشته بود طرف گردن من، یکی‌شان هم روی پایم. اما من صورت راننده و دو نفری که عقب بودند را می‌دیدم با همین نوری که می‌آمد. یک شمایی ازشان می‌دیدم. ولی این‌جوری نبود که برایم قابل شناسایی نباشند. بعدها هم اتفاقاً به نظرم آمد که یکی از آنها را دیده‌ام؛ آن نفری که جلو نشسته بود.

بعد دیدم اینها مسیری را که می‌روند به هیچ‌جایی که به کمیته برود نمی‌خورد چون خیابان ما، خیابان آپادانا اول بود از توی خیابان آپادانا اول رفتند به طرف آپادانا دوم که آن موقع هنوز آن قدرها ساختمان سازی نشده بود؛ حالت بیابان مانند بود. من آن موقع فهمیدم اینها به سمت کمیته نمی‌روند. از حرکاتی که می‌کردند مثلاً یکی‌شان با پوتین، پاهایش را می‌برد زیر دامن من، خودم حدس زده بودم ولی یک جورهایی باورم نمی‌شد. هی سعی می‌کردم بهش فکر نکنم.

هوا دیگر خیلی تاریک شده بود، آنجا که رفتیم زمین خیلی سفت بود. وقتی مرا اذیت می‌کردند، سعی می‌کردم زمین را بِکَنم ولی غیر از یک مشت سنگریزه چیز دیگری دست من نمی‌آمد. اینها به نوبت کارشان را می‌کردند. من اولش کمی جیغ و داد می‌کردم ولی راستش وقتی جیغ و داد می‌کردم بیشتر بهم توهین می‌کردند. چیزهایی مثل این می‌گفتند که شما که زن‌هایتان اشتراکی است و مگر همین را نمی‌خواهید و… برای همین بعدش دیگر هیچی نگفتم. می‌شمردم. دندان‌هایم را خیلی به هم فشار می‌دادم تا اینها کارشان تمام بشود. چشم‌هایم را می‌بستم و فقط برای خودم می‌شمردم. اما یک چیزی که یادم است بیشتر این عدد نه تو سرم داد می‌زند. نمی‌دانم چرا من از عدد نه بالا نمی‌رفتم. می‌شمردم و برمی‌گشتم. این عادت هنوز هم برای من مانده یعنی زمان‌هایی که با مشکلی مواجه می‌شوم، می‌شمارم. می‌روم توی حمام کاشی‌هایمان را می‌شمارم. دم ایوان قدم می‌زنم قدم‌هایم را می‌شمارم. هر جا بالا یا پایین می‌روم اول پله‌هایی که دارم قدم می‌زنم می‌شمارم. یا وقتی قدم می‌زنم قدم‌هایم را می‌شمارم. یک موقعی یکهو یادم می‌آید قطعش می‌کنم. فکر می‌کنم این شماره کردن از آنجا برای من مانده.

یک دلخوشی که داشتم این بود که اینها بعد این کار دیگر مرا زنده نمی‌گذارند و همه‌ش منتظر بودم تمام شود و مرا بکشند.

قبلش من دختر شلوغ و پر سر و صدایی بودم؛ اهل بزن و بکوب و بگو و بخند. دوست داشتم لباس‌های شیک بپوشم. من توی خانواده با خشونتی روبرو نبودم… یک خانواده عادی داشتم. تا آن موقع هیچ نوع خشونتی ندیده بودم که بخواهم بگویم. [این جریان] اولین چیزی بود که توی زندگی باهاش روبه رو شدم و خیلی هم روی من تأثیر گذاشت. من بعد از آن یادم نمی‌آید که هیچ‌وقت از ته دل خندیده باشم. هیچ‌وقت یادم نمی‌آید. شاید می‌خندیدم ولی دیگر مفهوم شادی نداشت. خیلی تحقیر شده بودم. این احساس حقارت آن‌قدر من را عذاب می‌داد که حد ندارد و آثارش تا به حال هم مانده. علاوه بر این حس تحقیر شدن، خیلی احساس درد می‌کردم. فقط خودشان که نبودند، احساس می‌کردم هر چه دستشان می‌رسد به من فرو می‌کنند…

جلو خانه ما دو تا خانه بود، جلو در ماشین‌رویی که بود، در بزرگ، من را آنجا انداختند و رفتند. اولش متوجه نشدم که کجا هستم، کمی طول کشید تا چشمم به تاریکی عادت کند، از آن حالت گیجی در بیایم، خودم را کم کم کشیدم به این‌ور آن‌ور و رفتم توی سه گوش یکی از این دیوارها نشستم. آنجا کمی هوشیار شدم. حالا چند ساعت طول کشید و چطوری شد نمی‌دانم. درد خیلی شدیدی هم توی شکمم احساس می‌کردم که تا مدت‌ها دولا بودم روی شکمم و علاوه بر منگی، این درد هم هی توی ذهن من زنگ می‌زد که نمی‌توانستم درست خودم را جمع و جور کنم و به چیز دیگری فکر کنم. فقط یادم هست که وقتی در خانه را باز کردم و رفتم تو، همه خوابیده بودند. همه چراغ‌ها خاموش بود. من در را که باز کردم از راهرو بروم تو، صدای مامانم آمد که: مامان تا الان کجا بودی؟ گفتم: خانه فلانی (یکی از دوستانم) بودم باباش خودش آورد من را رساند. مادرم هم به من گفت: خب مامان دیگه نمی‌آمدی همان‌جا می‌ماندی. من رفتم توی حمام و با کیسه و سنگ‌پا شروع کردم به شستن خودم و آنجا دیگر اشکم ریخت. تا آن موقع یادم نمی‌آید حتی گریه کرده باشم. آنجا حالت بغض گرفتم و زیر دوش شروع کردم به گریه کردن. فردا صبحش دیدم که روی لپم و چانه‌ام لکه‌های سیاهی هست. پیراهنی هم که پوشیده بودم یقه‌اش پاره شده. ولی اینکه مادرم از این لکه‌ها و حالت روحی که به من دست داده بود متوجه شد یا نه، هرچه بود هیچ‌وقت به روی من نیاورد.

دیگر احساس امنیت نداشتم. برای همین شاید هرچیزی که توی آن مسیر می‌دیدم یا هر اتفاقی می‌افتاد من را می‌کشید به اینکه این در رابطه با من است. برای همین با آنها [حزب] هم حرف زدم گفتم من نمی‌خواهم کار سیاسی کنم. [مسئول تشکیلاتی‌ام من را خواست[۳۹]] هی با من حرف زد و من فقط گریه می‌کردم. به هر حال برای او گفتم. بهم گفت که نمی‌شود ما این‌جوری ول کنیم. یک موضوع جنایی اتفاق افتاده باید شکایت بکنیم. آن موقع من اصلاً حضور ذهنی نداشتم فکر می‌کردم حتماً باید این کار انجام بشود. او هم بزرگتر من بود، یک حالت احترام هم بهش داشتم. وقتی به من گفت من هیچ مخالفتی نکردم. گفتم: باشه؛ یا گیج بودم یا هرچه. او در حرف‌هایش ضربه‌ای را هم به من وارد کرد. به من گفت: حامله نیستی!؟ اولین بار بود که من به این موضوع فکر می‌کردم. نمی‌دانی چه حالی پیدا کردم. یک دفعه یادم آمد که اصلاً یادم نیست کی پریود شدم. دیگر این حالت سنگ بودن و این حالتی که توی خودم بروم بیشتر شد. نمی‌خواستم هم به کسی بگویم، نه به مادرم می‌خواستم بگویم و نه به هیچ کس. واقعیتش این بود که رویم نمی‌شد بگویم، اصلاً نمی‌دانستم چطوری بگویم، نمی‌توانستم ببینم مادرم یک هو بشکند، خرد بشود. برای همین رفتم توی خیابان شمس‌آبادی از یک دکتر وقت گرفتم. اما آن‌قدر خودم را سفت گرفته بودم که دکتر نتوانست من را معاینه کند. به من گفت: پاشو برو و به منشی هم گفت پول این را پس بده. اصلاً نتوانست من را معاینه کند. من تمام مدت دستم را گذاشته بودم دم دهانم و آن‌قدر گاز گرفته بودم که وقتی که به من گفت برو، تمام دستم سیاه شده بود.

مثلاً می‌رفتم جلوی آینه موهایم را شانه کنم یک دفعه می‌زدم زیر گریه. اشکم می‌آمد پایین. نمی‌توانستم هم خودم را کنترل کنم. اصلاً تغییر کرده بودم. دو سه بار هم دست به خودکشی زدم. یک بارش بعد از آن بود که فکر می‌کردم ممکن است حامله باشم اما دیگر پریود شدم و فهمیدم حامله نیستم. بعضی اوقات این حالت را داشتم که دلم می‌خواست چاقو توی شکم خودم بکنم. بارها این اتفاق افتاد. اما همیشه انگار یک نیروی دیگری نمی‌گذاشت من این کار را بکنم چون فکر می‌کردم مادرم الان چه کار می‌کند، الان خواهرهایم… یک فکرهای دیگری بود، از طرفی هم نیرویی بود که من را وادار می‌کرد که برو این کار را بکن.

به هر صورت مسئول حزبی‌ام این‌جوری گفت و بعد هم دیدم که دیگر در مورد شکایت و پی‌گیری حرفی نزد. اما گفت خودمان می‌رویم باهاشان [یعنی با مسئولین کمیته] حرف می‌زنیم. آمد به من گفت که با زواره‌ای، مطمئن نیستم اما احتمال زیاد گفت زواره‌ای، حرف زدیم و گفتیم که چنین اتفاقی افتاده، آنها گفته بودند که این دفعه‌ی اولی نیست که توی اصفهان این اتفاق می‌افتد. سه تا نمونه‌ی این‌جوری داریم. گویا یکیش یک دختر “راه کارگر”ی بوده، می‌گفتند یکی‌شان هم روانی شده بود، من این را از حرف‌های اون فرد مسئول حزب تا جایی که یادم هست دارم می‌گویم. بعد آنها چند تا راه حل پیشنهاد داده بودند. مثلاً گفته بودند بروید توی کمیته، عکس‌های کمیته‌ای‌ها را بگذارند جلویش شناسایی کند بعد خودشان گفتند که نمی‌شود که ما همه‌ی اعضایمان را بگذاریم جلوی این شناسایی کند. بعد هم گفته بودند باید بروی کلانتری شکایت کنی. باید از آنجا پیگیری بشود.

هم‌زمان با این، عباس[۴۰] به من پیشنهاد ازدواج داد، من بهش گفتم که نمی‌خواهم ازدواج کنم. عباس به من گفت که اگر به خاطر این مسئله است برای من اصلاً مهم نیست. وقتی این را گفت خیلی ناراحت شدم چون فکر می‌کردم غیر از مسئولم هیچ‌کس این را نمی‌دانسته، چرا او می‌داند؟! فروردین شصت و دو بود .بعد فهمیدم که [مسئولم به شوهرخواهرم گفته و] شوهر خواهرم به عباس جریان را گفته. او گفت: عباس آمد پیشنهادش را با من مطرح کرد و من بهش گفتم تو اگر بانو را می‌خواهی چنین مشکلی برای او پیش آمده. گفت: من این را بهش گفتم چون می‌خواستم عکس‌العملش را بدانم. اما عباس گفته بود که من خیلی بانو را دوست دارم الان هم بهش بیشتر احترام می‌گذارم چون فکر می‌کنم این مسئله مثل شلاق خوردن است، فرقی نمی‌کند.

بهش گفتم: عباس تو خیلی باید با من گذشت داشته باشی. واقعاً هم روابط جنسی تا مدت‌ها برای من حالت کابوس داشت و هیچ‌وقت برایم عادی نشد اما عباس همیشه برای من یک حالت دوست و رفیق و پزشک و همه چیز را داشت و واقعاً هم بعدها توی زندگی خیلی کمکم کرد. [وقتی بچه دار شدیم] من به بچه هم خوب می‌رسیدم، عوضش می‌کردم، تر و خشک می‌کردم، لباس‌های خوشگل بهش می‌پوشاندم اما لذتی که باید از خنده و از بازی بچه ببرم، نمی بردم. همیشه یک حالت تو خود بودن را داشتم؛ از ته دل احساس شادی نمی‌کردم.

وقتی ازدواج کرده بودیم، سری دوم رهبری حزب[۴۱] را گرفتند و ما دیگر دربه‌در شدیم. رفتیم بندرعباس و بعد آمدیم تهران خانه گرفتیم و رفتیم توی زندگی مخفی. از شصت و دو تا شصت و پنج در زندگی مخفی بودیم. روز ۹ مرداد ۶۵ یک دفعه در را باز کردند، من از پنجره نگاه کردم دیدم شانه‌های یک عده‌ای پیداست، گفتم: اینها کی‌اند؟ گفت: نمی‌دانم. عباس در را باز کرد که ببیند اینها کی هستند که توی حیاط ایستاده‌اند، دید دو سه نفرند، توی راهرو بودند. آمدند و عباس را گرفتند، من را با بچه‌ها برداشتند و رفتند. دخترم دو سال و پنج ماهش بود. پسرم سه ماهش را تمام کرده بود رفته بود تو چهارماه.

من را که دستگیر کردند دو تا بچه باهام بود، شوهرم را گرفته بودند اما همه‌ی وحشت من این بود که دوباره این اتفاق برای من بیفتد. چون بعدها تا مدت‌ها اینها به عنوان یک آدم سیاسی با من برخورد نکردند. من هم هیچ وقت نگفتم که سیاسی بوده‌ام. عباس هم گفته بود زن من ناراحتی عصبی داشته کار سیاسی نمی‌کرده.

پنجم مهر شوهر خواهرم را دستگیر کردند. توی کمیته مشترک او را به من نشان دادند. بازجو به من گفت وسایلت را ببند. وقتی من وسایلم را بستم آمدم توی پله‌ها من را نگه داشتند که یکی دیگر هم بیاید که من دیدم عباس هم وسایلش را جمع کرده، توی یک پتویی که دستش بود و آمد، اوایل آبان من را با عباس بردند اصفهان.

پس از دستگیری شوهر خواهرم بود که بچه‌ها را از من گرفتند تحویل مادرم دادند. کلاً دو ماه و نیم بچه‌ها با من بودند، اول که شیر نداشتم به پسرم بدهم، شیرم قطع شده بود، مواد غذایی کم بود، پسرم سه ماهش بود. شیشه شیر هم نگذاشتند برایش ببرم. گفتند: تو برمی‌گردی. ما فقط چند تا سؤال داریم. بدون شیر و با عفونت زخم ختنه پسرم و اسهال خونی بچه و گرسنگی دائمشان کلی درد سر کشیدم. وقتی بچه‌ها را گرفتند من خیالم یک ذره راحت شد.

وقتی من را بردند اصفهان آنجا بازجوها به من گفتند ما می‌دانیم که به تو تعدی شده. دقیقاً همین کلمه را هم به کار بردند که “تعدی” شده. جریان را بنویس. من و عباس را بردند در یک حالت راهرو مانندی بودیم که درش را پتو زده بود.

اول خیلی مرا  تهدید کردند، عین اینکه آدم را بمباران کنند، یکی می‌رفت آن یکی می‌آمد. هنوز این نرفته بود آن یکی می‌آمد، می‌گفت: با فلانی رفیق بودی با آن یکی رفیق بودی، هی می‌گفتم: نه. دوباره می‌رفتند، می‌گفتند: نه، آن یکی نوشته تو با فلانی رفیق بودی، می‌خواستند بگویند: تو یک آدم بدکاره‌ای بودی، بعد من را گذاشتند پیش عباس. همه‌اش از این تهدیدها بود، اینکه خودت آدم فاسدی بودی، خواستی ازدواج کنی نمی‌خواستی بگویی که با کس دیگری بودی انداختی گردن ما. وقتی من را پیش عباس گذاشتند گفتم: اینها این‌جوری به من می‌گویند، گریه افتادم. عباس به من گفت: بانو، تمام اینها را که به تو گفتند، به من هم گفتند. صد و بیست تا تک‌نویسی درمورد تو گذاشتند جلو من و گفتند این تک‌نویسی‌ها در مورد بانو شده، بهش بگو مسائلش را بنویسد برود بیرون. گفتم: نمی‌نویسم. عباس گفت: چرا؟ گفتم: برای اینکه چرا باید زندگی من وجه‌المصالحه قرار بگیرد؟ یک ظلمی در حق من شده، حالا تازه من اینها را بنویسم، بعد هم به عباس گفته بودند، یعنی من را آدم حساب نکرده بودند که با خودم حرف بزنند. به عباس گفته بودند آن شکایتی هم که از ما کرده بردارد تا ما آزادش کنیم. بعد عباس بهشان گفته بود که چه تضمینی می‌دهید که آزادش می‌کنید؟ گفته بودند تضمینی نداریم. فقط توی دادگاه نباید مسئله تجاوز را مطرح کند. آن را از پرونده‌اش بردارد. ولی من را دیگر دادگاه هم نبردند که یک وقت توی دادگاه این مسئله را نگویم. بهمن شصت و پنج توی بازپرسی من را آزاد کردند. ولی عباس را نگه داشتند تا سال ۶۷ که اعدامش کردند.

بعدها هم مدام سر این مسئله من را می‌کوبیدند: از نظر جنسی با کی بودی؟ چه کار می‌کردی؟ با چه کسانی رفیقی؟ حالا که شوهرت نیست خودت را چطور ارضا می‌کنی؟ من همیشه می‌گفتم این در حق من اتفاق افتاده شما دارید من را مقصر جلوه می‌دهید؟! یعنی همیشه می‌خواستند بگویند خودت آدم بدی بودی و با این و آن رفیقی.

سال هفتاد و یک بود که احضارها شروع شد و هر بار به بهانه‌ای. یا می‌خواستند که برایشان کاری کنم که من رد می‌کردم. می‌گفتند: بچه‌هایت را ازت می‌گیریم، برایت یک پرونده عدم صلاحیت اخلاقی می‌گذاریم. هر روز من را می‌خواستند.

سال هفتاد و سه باز مرا به اطلاعات احضار کردند. گفتند: پسرت را بیاور، من پسرم را بردم، و دیدم دیگر نمی‌توانم. سه روز بعدش از ایران زدم بیرون.

 

شهادت شهلا مولوی

 

تاریخ و محل تولد:   ۱۳۳۹، اهواز

تاریخ دستگیری:  پنجم مرداد ماه ۱۳۶۰

اتهام:      همکاری با سازمان پیکار

تاریخ آزادی:         بیست مرداد ماه ۱۳۶۴

سوم مرداد سال ۶۰ همسرم دستگیر شد، پنج مرداد سال شصت خودم دستگیر شدم. در زمان دستگیری ۲۱ ساله و دانشجوی فیزیک دانشگاه تهران، ورودی ۵۷ بودم.

همسر من جواد بهاریان شرقی دانشجوی دانشکده‌ی پلی‌تکنیک تهران بود، بیست و یک مرداد سال شصت اعدام شد. یعنی درست هجده روز بعد از دستگیری‌اش. او در بخش دانشجویی سازمان پیکار به عنوان مروج دانشجویی- دانش آموزی کار می‌کرد.

در طی دوران دستگیری‌ام، به لحاظ سیاسی هیچ‌وقت کسی در مورد من چیزی را لو نداد، برایشان تنها مشکوک هم نبودم، ولی چیز زیادی هم راجع به من نمی‌دانستند. در واقع من هم به اتهام همکاری با پیکار دستگیر شده بودم.

جواد عصر روز شنبه سوم مرداد، ساعت شش از خانه خارج شد، موقعی هم که داشت خارج می‌شد من یک جورهایی می‌دانستم که دیگر نمی‌بینمش. قشنگ خاطرم هست که سر تا پایش را یک بار ورانداز کردم، یک جورهایی حس عجیبی توی من بود. ساعت شش روز شنبه از خانه بیرون زد و دیگر برنگشت. من دو روز صبر کردم [و بعد، از آن خانه زدم بیرون]. آن زمان بعد از بسته شدن دانشگاه توی کارخانه کار می‌کردم، کارگر کارخانه بودم و در آنجا شناخته نشده بودم. ما دو تا خانه داشتیم، یک خانه شمال تهران که در واقع خوابگاه دانشجویان متاهل دانشگاه پلی‌تکنیک توی بلوار کشاورز بود. از آنجایی که نمی‌شد من صبح از آنجا سر کار بروم و به لحاظ امنیتی ناجور بود، می‌رفتم میدان آزادی و از آنجا سوار سرویس می‌شدم، از آن طرف هم به من گفته شده بود که باید یک خانه همان مناطق پایین شهر، حول و حوش هاشمی یا آن مناطق بگیرم. این بود که یک خانه داشتیم توی خیابان باباییان. بعد من پیش خودم فکر کردم که بهتر است در این خانه نمانم. جواد هم از اینجا به سر قرار رفته بود و دستگیر شده بود.

از آنجایی که یکی از دوستانمان که از بچه‌های خودمان هم بود، توی همان خوابگاه زندگی می‌کرد، تصمیم گرفتم به خوابگاه بروم. من در آن مقطع تمام ارتباطاتم با بچه‌ها قطع بود. با آن کسی که مسئولم بود، کاملاً ارتباطم قطع بود، نه من از او اطلاعی داشتم نه او از من. در آن مقطع مرداد سال شصت به نوعی همه ارتباط‌ها از هم گسسته بود، فقط جواد هنوز سر قرارهایش می‌رفت یعنی آن روزی که از خانه بیرون رفت، رفت میدان فوزیه سر یک قرار که دیگر برنگشت ومن هیچ‌وقت متوجه نشدم که کسی که با او قرار داشته هم دستگیر شده یا نه.

وقتی جواد دیگر برنگشت، من فردای آن روز نه، پس فردای آن روز به خوابگاه برگشتم. خیلی هم به لحاظ روحی داغون بودم، اصلاً نمی‌دانستم کجا می روم کجا می‌آیم چه کار می‌کنم. تنهای تنها بودم توی تهران. هیچ ارتباطی با هیچ کس نداشتم. با تنها برادرم هم که توی تهران بود، قطع رابطه کرده بودم. من بچه اهواز هستم. بقیه خانواده‌ام یا جنوب بودند یا به عنوان جنگ‌زده آمده بودند اصفهان. پدرم آن زمان هنوز توی شرکت نفت شاغل بود ولی مادرم و خواهرم رفته بودند اصفهان و پدرم تو جنوب تنها زندگی می‌کرد، آن زمان که خمسه خمسه می زدند و اهواز خیلی وضعش داغون بود پدرم هنوز آنجا سرکار می‌رفت.

پنج مرداد شد من رفتم خوابگاهی که آنجا زندگی می‌کردیم. وارد خوابگاه که شدم از پشت سر یکی من را به اسم همسرم صدا زد. برگشتم دیدم مهرداد کوکبی‌ست. یکی از دانشجویان خط امام بود، از بچه‌های پلی‌تکنیک، اسمش مهرداد کوکبی بود که در طبقه اول خوابگاه با خانمش زندگی می‌کرد. بعدها من یک بار از بی‌بی‌سی شنیدم که در تظاهراتی که علیه سلمان رشدی توی لندن شده، دستگیر شده است.[۴۲]

در  ایران آن زمانی که ما بودیم، او شدیداً با رژیم کار می‌کرد یعنی کسی که من را دستگیر کرد این آقا بود با خانمش. من را صدا زدند بردند توی خانه‌شان، یعنی اول شوهرش صدا زد بعد خانم آمد دم در، من را گرفت به حرف، بعد دیدم شوهرش با ژ-۳ آمد بیرون. من را با ژ-۳ بردند توی آپارتمان‌شان. اول از من پرسیدند: آقای بهاریان کجاست؟ من گفتم: نمی‌دانم، اگر شما می‌دانید من هم می‌دانم. من هیچ اطلاعی ازش ندارم. هنوز یک دقیقه نشده بود که من آنجا بودم، یعنی هنوز داشتم توی ذهنم می‌گفتم الان فرار کنم، الان چه کار کنم، یارو اسلحه را آورد بیرون. ژ-۳ را در آوردند و من را کشاندند توی ساختمان، آپارتمان خودشان و بازدید بدنی کردند، کیفم را گشتند، یک چیزهایی هم توی کیفم داشتم، دفترچه تلفنم هم بود و من را نشاندند پشت یک پیکان شخصی به من گفتند باید دمر بخوابم که دیده نشوم، من را بردند به سمت شمال شهر، یعنی از خیابان [بلوار کشاورز].

کسانی که مرا دستگیر کردند از دانشجوهای خط امام بودند که آن موقع اینها همه‌ی قضایای سفارت آمریکا را راه انداخته بودند. این هم از آن فعال‌هایشان بود. جواد هم که در دانشکده‌شان به قول بچه‌ها گاو پیشانی سفید بود. به خاطر اینکه در اکثر برنامه‌های بچه‌های پیکار، مجری بود. اکثراً پشت بلندگو بود، تو فنی، تو صنعتی، تو علم و صنعت.  یعنی هرجا برنامه بود او و ارژنگ بودند که صحبت می‌کردند. این بود که یک قیافه شناخته شده بود. اصلاً بر اساس یک پیغام که ازش توی زندان به من رسید که گفته بود من را مشکوک گرفتند، فکر می‌کنم احتمالاً از قیافه، شناسایی‌اش کردند.

ماشین که حرکت می‌کرد احساس می‌کردم که دارد سمت بالا می‌رود؛ یعنی به سمت شمال شهر.

راننده یکی از همان‌ها بود یا خود مهرداد کوکبی بود یا… الان یادم نمی‌آید. ولی بعدا تعدادشان زیاد شد. تعدادشان از جلو خوابگاه زیاد شد. ساعت ده، ده و نیم صبح بود. من فقط حس می‌کردم که ماشین دارد می‌رود به سمت بالا، بعد از یک ساعت رسیدیم و من را بردند توی خانه‌ای که کاملاً معلوم بود از این خانه‌های خیلی آنچنانی است. از حیاط بزرگ ودرخت‌هایش معلوم بود از این خانه‌های مصادره شده است. کاملاً مشخص بود که یک خانه است، زندان نیست. مرا اول بردند توی یک اتاق در طبقه بالا، آن کسی که مسئول من بود یا مواظب من بود، خودش توی اتاق روبه رویی بود، من توی یک اتاق. یک پنجره باز بود و من همه‌ش با خودم کلنجار می رفتم که بلند شوم از این پنجره بپرم بیرون. دست‌هایم دستبند بود ولی پاهایم پابند نداشت. دست‌هایم را از جلو بسته بودند. همه‌ش با خودم کلنجار می‌رفتم ولی این جرأت را نکردم. گفتم حالا بلند شوم اگر او مسلح باشد از آن طرف شلیک می‌کند. او در اتاق روبه‌رویی است تا صدای حرکتی بشنود بلند می‌شود. جرأت نکردم این کار را بکنم. البته پنجره هم بالا بود، باید می‌توانستم بدون دست آن را بالا بروم. دیدم عملی نیست. راستش شاید اگر جرأتم زیاد بود این کار را می‌کردم ولی نتوانستم آن جرأت را هم به خرج بدهم که این کار را انجام بدهم.

همان زمان از طریق بچه‌ها هم شنیده بودم که بچه‌هایی را که دستگیر می‌کنند می‌برند توی خانه‌های امن‌شان و بهشان تجاوز می‌کنند. من آن موقع از هیچی نمی‌ترسیدم، از شلاق هم نمی‌ترسیدم، ولی از اینکه به من تجاوز کنند می‌ترسیدم. همه‌ش تو فکر خودم گفتم که چه کار کنم که اینها حداقل از سر دلسوزی‌شان، از سر یک احساس دیگرشان اصلاً دست و دلشان نیاید که با من این کار را بکنند. توی کارخانه که کار می‌کردم گاهی دچار یک حالتی می‌شدم که نصف بدنم بی‌حس می‌شد، دچار حالتی می‌شدم که احساس می‌کردم دست و پایم کرخت شده، نمی‌توانم کاری بکنم، آنجا گفتم بگذار بگویم من اصلاً نمی‌توانم راه بروم. به من شوک وارد شده و نمی‌توانم راه بروم. خودم را انداختم زمین و گفتم: من دیگر نمی‌توانم راه بروم. هی زدند و گفتند بلند شو راه برو، گفتم: نمی‌توانم. رفتند پتوی ارتشی آوردند من را انداختند توی پتوی ارتشی، بعد یک طرفش را یکی گرفت و طرف دیگرش را آن یکی گرفت و من را بردند توی زیرزمین.

آنجا ازم بازجویی مختصری کردند؛ از فامیل گرفته تا دوست و آشنا و همسر و همه را پرسیدند. بعد دیگر موقع ناهار بود، شاید حدود ساعت دوازده- یک، برایم سوپ آوردند. از آنجایی که دو روز بود جواد نبود، من هم آن‌قدر که بهم فشار آمده بود هیچی نخورده بودم، سوپ را مثل گرسنه‌ها تند و تند خوردم. اصلاً بدون اینکه به چیزی فکر کنم سوپ را خوردم. بعد من را بردند توی اتاق بغلی، از پشت اتاق بغلی صدای بازی بچه‌ها می‌آمد. صدای توپ که می‌خورد به دیوار توی حیاط بغلی. توی حیاط خانه‌ای که من توش بودم کسی نبود. خلوت بود ولی معلوم بود تو حیاط بغلی اتاقی که من توش هستم بچه‌ها دارند بازی می‌کنند و توپ می‌زنند به دیوار. من همین جوری که غذا را خوردم، همان‌جا که به من جا داده بودند که دراز بکشم یا بنشینم یا هر چیزی، خوابم برد. نشان به آن نشان که من دوازده شب از خواب بیدار شدم. یعنی توی آن سوپ چیزی ریخته بودند که انگار آن بخش از زندگی من محو شد. یعنی از دوازده ظهر تا دوازده شب هیچ چیزی نفهمیدم، هیچی. بلند شدم دیدم همه جا تاریک است. در واقع آنها من را بیدار کردند. گفتند: بلند شو، چشم‌هایم را بستند، جلوی ماشین بزرگی نشاندند و بردند. بدون چشم‌بند بودم، نزدیک‌های اوین چشم‌بند دادند به من. آن موقعی که من رو سوار ماشین کردند، دوازده شب بود، خلوت بود، هیچ کس نبود، خیابان‌های توی شهر هم خلوت بود، جلوی در اوین فهمیدم من را آورده‌اند اوین.

من را بردند اوین و جا نداشتند که من را ببرند توی سلول. جاهایشان پر بود. بالای راه پله یک میز فلزی بود و دست من را دستبند کردند به آن میز فلزی. دست راستم دستبند بود به این میز و دست چپم آزاد بود. دو شب تمام من آنجا به آن میز دستبند زده شده بودم. فردای آن روز خونریزی شدید کردم.

فردا صبحش به یکی از این خانم‌های پاسدار، خانم محمدی که بعداً آمد مسئول بندمان شد گفتم: به من نوار بهداشتی بده، من خونریزی دارم. رفت برای من نوار بهداشتی آورد. بعدها یادم افتاد که اینها همه یک چیزهای غریبی بودند. من توی آن حالت آن‌قدر که شوکه بودم هیچ دقتی نکردم. بعدها به این فکر افتادم که اینها توی آن ساعت‌هایی که من بیهوش بودم، می‌توانستند با من کارهایی کرده باشند. اول که مرا بردند اوین اصلاً به فکرم نرسید. بعدش، شاید چند وقت بعدش به این فکر افتادم که می‌توانسته همچین اتفاقی برای من افتاده باشد. آدم خواب است دیگر. آنها می‌توانند با آدم هرکاری که دلشان بخواهد بکنند. آن هم این‌قدر طولانی تا دوازده شب. [فکرش را که می‌کنم]، می بینم هیچ زندانی دیگری هم آنجا نبود و من هیچ صدایی نشنیدم. دلیلش این بود که من را مستقیم نبردند اوین. مسئله این است.

درخت‌های بزرگ وسط حیاط بود. خانه و ایوان آن مربع بود. ولی خانه معلوم بود خانه‌ی آدم‌های پولدار است. از آدم‌های پولدار زمان شاه، بالای شهر. فکر می‌کنم هنوز هم اگر خانه را به من نشان بدهند بشناسم. در آن خانه من را اصلاً بازجویی [در مورد تشکیلات و …] نکردند. راستش اصلاً من را هیچ وقت بازجویی نکردند تا بعد از یک سال و دو سه ماه. [یعنی حتی در اوین هم بازجویی نشدم]. تا یک سال و دو ماه همه‌ش منتظر بودم من را بازجویی ببرند ولی نبردند. موقعی که من را صدا کردند برای بازجویی یادم است. توی یک اتاق بودم توی آن اتاق دو تا بازجو با هم حرف می‌زدند می‌گفتند این آن کسی است که یک سال و خرده‌ای پیش شوهرش را اعدام کردیم در یک دادگاه جمعی ولی پرونده خودش گم شده بود. فهمیدم که راجع به من حرف می‌زنند. من از طریق روزنامه از اعدام جواد با خبر شده بودم. درست روز بیست و چهارم مرداد همان سال.

بعد از دو روز من رو بردند توی هواخوری. یک جای هواخوری بود، هواخوری وسط سلول‌ها، یک جایی در ابعاد شاید دو مترو نیم در دومترو نیم. بالایش هم داربست بود، با فلز. ولی پایین یک مربع بود. توی آنجا با چند نفر دیگر هم سلول بودم. روی دیوارش یه جمله خواندم که خیلی توی ذهنم مانده. [نوشته بود] طاهره هشت ماهه حامله اعدام شد. بعداً فهمیدم این از بچه‌های پیکار بود.

من را بعد از یک سال و دو ماه صدایم کردند بردند بازداشتگاه سه هزار، شهربانی ساواک سابق، یک سری از بچه‌های پیکار را گرفته بودند، آن موقع من را صدا زدند برای بازجویی. آنجا من را سه ماه با چشم‌بند نگه داشتند، توی راهرو. یعنی صبح و شب، شب و صبح من سه ماه با چشم‌بند بودم. این شکنجه‌ای بود که روی من خیلی به لحاظ روحی اثر گذاشت. یعنی احساس می‌کردم از خودم بیگانه شدم. خیلی اثر بدی رویم داشت.

در مورد جریان این خانه امن‌شان و اینکه من ۱۲ ساعت بی‌هوش شدم و خونریزی بعدش و بی‌دلیل بودن بردن من به آنجا با کسی صحبت نکرده بودم تا اینکه از طریق یکی از هم‌سلولی‌هایم که جریان را آن موقع برایش گفته بودم و الان در سوئد است چند سال پیش با رادیویی در سوئد مصاحبه کردم.

مطالعه موردی شش: فرزانه سلطانی

فرزانه سلطانی، متولد آبادان، دانشجوی دانشگاه صنعتی اصفهان، در ۹ فروردین ۱۳۶۱ به اتهام همکاری با سازمان پیکار در اصفهان دستگیر می‌شود. او مدتی در بازداشتگاه سیدعلی خان، مدتی در کمیته مشترک تهران و مدتی نیز در مکانی نامعلوم در اطراف اصفهان تحت بازجویی و شکنجه شدید قرار داشته است. در بازداشتگاه مخفی اطراف اصفهان مورد تجاوز قرار می‌گیرد و دستش هم می‌شکند. او را بدون انجام هیچ معالجه‌ای مجدداً به بازداشتگاه سیدعلی خان و سپس زندان دستگرد اصفهان منتقل می‌کنند. فرزانه سلطانی در اسفند ۱۳۶۱، بدون اینکه هیچ حکمی به وی ابلاغ شده باشد در زندان دستگرد اصفهان تیرباران شد. او در زمان اعدام، ۲۴ ساله و مجرد بود. آنچه می‌خوانید، شهادت صنم احمدی[۴۳]، هم‌بندی وی که خود نیز در ۱۶ سالگی به اتهام هواداری از سازمان پیکار دستگیر شده بوده، دربارۀ اوست که عیناً نقل می‌کنیم:

“اوایل دستگیری مرا به بازداشتگاه سیدعلی خان بردند؛ این بازداشتگاه در حقیقت یک خانه مصادره‌ای بود که پاسدارها از اتاق‌های متعدد و حیاط بسیار بزرگش به عنوان بازداشتگاه موقت استفاده می‌کردند. از کوچه سیدعلی خان با ماشین وارد یک حیاط بزرگ شدیم. این حیاط را با یک دیوار تقریباً نصف کرده بودند و نیمه دوم را برای نگهداری زنان استفاده می‌کردند. ورودی به قسمت زنان یک پتو بود که از آن به عنوان در استفاده می‌شد. پتو را که کنار می‌زدی یک حیاط بود که ته آن یک در بزرگ آهنی بود که بعداً فهمیدم زندانی‌های سال ۶۰ به آن طویله می‌گفتند و در واقع شکنجه‌گاه بوده است. در قسمت چسبیده به طویله دو توالت کوچک بود، کنارش یک اتاق کوچک نگهبانی و کنار آن یک اتاق بزرگ که معمولاً برای خواب و استراحت پاسدارهای زن استفاده می‌شد.

اتاق اول چسبیده بود به اتاق بزرگ نگهبان‌ها، بعد از آن، اتاق‌های دو، سه و چهار بودند. اتاق‌های یک و دو سه هرکدام بین ۳ تا ۷ زندانی داشتند اما اتاق ۴ خالی بود. من و چهار نفر دیگر در اتاق دو بودیم. درهای اتاق‌های ما در بازداشتگاه چوبی بودند و وسط درها از شیشه بود ولی روی شیشه‌ها را رنگ زده بودند که ما نتوانیم بیرون را ببینیم. زندانی‌ها این رنگ‌ها را خراش داده بودند.

یه روز که توی اتاق نشسته بودم و از لای رنگ‌های خراش خورده روی شیشه در بیرون را نگاه می‌کردم، دیدم که یک دختر خوشگل با چشم‌های میشی درشت، صورت گرد و موهای صاف مشکی که در قسمت جلو کمی سفید شده بود را آوردند. این دختر سرش را پایین گرفته بود و همین‌طور که دست راستش را توی بغلش نگه داشته بود راه می‌رفت؛ بعداً دیدم که دستش را با یک پارچه که تا دور گردنش می‌رفت بسته بود؛ به نظر می‌اومد که دستش ضربه دیده باشه. یک بار هم دیدم که یه تشت گذاشته با پا دارهلباس‌هاشو می‌شوره. این دختر را بردند ته حیاط به اتاق چهار؛ بعدها فهمیدم که او فرزانه سلطانی از هواداران سازمان پیکار است.

یک بار که فرزانه که از جلو اتاق‌ها رد می‌شد، پرسیدیم: جرمت چیه ؟ گفت: پیکار. بعد یه بار که رفته بود از اتاق نگهبانی یه چیزی رو بگیره بهش گفتم: دستت چی شده ؟ گفت: دستم شکسته… من همین جوری نگاه فرزانه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم چرا فرزانه چهره همیشه غمگینی داره؟ چه اتفاقی براش افتاده؟ چرا هر روز فرزانه پیر و پیرتر می‌شه؟ یه روز به یکی از بچه‌های هم‌بندی گفتم که فکر کنم به فرزانه تجاوز کرده باشند!

فرزانه سلطانی حدود سه چهار ماه در بازداشتگاه سیدعلی خان بود اما بعد او را بردند. بعدها فهمیدم او را برای بازجویی و اقرار گرفتن برده‌اند تهران. فرزانه سلطانی رابط تشکیلاتی اصفهان- تهران بود و او رو دو یا سه بار برای تکمیل پرونده به تهران برده بودند.

جمهوری اسلامی در زندان دستگرد اصفهان یه بند جدید برای زندانیان سیاسی زن ساخته بود که هر کس حکمش صادر می‌شد می‌رفت اونجا. ماها که از اتاق‌های کوچک دربسته خسته شده بودیم هر روز له‌له می‌زدیم که زودتر بریم دستگرد. از بد‌شانسی یا شاید خوش‌شانسی، من و تعدادی از زندانیانی که به قول پاسدارها اصلاح نشده بودیم را به جای بند جدید به بند نسوان قدیم که محل نگهداری زندانیان عادی بود بردند. وقتی وارد زندان نسوان شدم دیدم که زندانیان سیاسی برای خودشان یک اتاق بزرگ دارند با تعداد زیادی تخت سه طبقه. البته به تعداد زندانیان تخت موجود نبود اما یک حیاط مشترک با زندانیان عادی داشتیم که به همه چیز می‌ارزید؛ هروقت می‌خواستی می‌تونستی بری هواخوری. هیچ‌کدام از زندانیان حق مالکیت هیچ تختی را نداشت و هرکس زودتر می‌خوابید حتماً تخت خالی پیدا می‌کرد اما من که دوست داشتم شب‌زنده‌داری کنم معمولاً روی زمین پتو می‌انداختم و می‌خوابیدم. بعضی از زندانی‌ها برای تخت‌های وسط، با ملافه پرده درست کرده بودند و با این کار با خودشان یا بعضی از رفقا خلوت می‌کردند.

از بچه‌های پیکار، پروانه امام،[۴۴] من و دو نفر دیگر در آن بند بودیم. بعد از چند هفته فرزانه سلطانی را پیش ما آوردند. اما به پروانه امام و فرزانه حکم نداده بودند.

زمستان سال ۶۱، یه روز که من و چندتای دیگه داشتیم توی حیاط بازی می‌کردیم پاسدار مردی کنار در اومد و بلند گفت: پروانه امام، وسایلت را جمع کن و بیا! پروانه و فرزانه هر دو دانشجویان دانشگاه صنعتی اصفهان بودند. اون روز پروانه با همه خداحافظی کرد و رفت.

شب که شد فرزانه گفت: حتماً پروانه را برای اعدام برده‌اند. من و پروانه تنها زندانی‌هایی هستیم که حکمی بهمون ابلاغ نشده، برای همین حدس می‌زدیم که حکم ما اعدام باشه. همین روزها نوبت من می‌رسه. امشب باید دور هم جمع شیم، من می‌خوام یه چیزهای رو براتون تعریف کنم.

اون شب فرزانه با من و دو رفیق دیگه خلوت کرد؛ همگی رفتیم روی یکی از تخت‌های وسط که پرده داشت، پرده را کشیدیم و فرزانه شروع به حرف زدن کرد و گفت:

“من نمی‌دونم شماها مادر منو می‌شناسید یا نه ولی بچه‌های آبادان همه‌شون مادر منو خوب می‌شناسند. مادرم به من گفت که یا دنبال کارای سیاسی نرو، یا اگه رفتی آبروی ما رو نبر! من وقتی مادرم اینو گفت خندیدم، گفتم: مامان نگران آبروتی یا نگران دخترتی!؟ سر این قضیه همه‌ش با مامان شوخی می‌کردم ولی باور کنید وقتی دستگیر شدم و شکنجه شروع شد تنها چیزی که تو سرم اومد جمله‌ی مادرم بود. اون بود که باعث شد من مقاومت کنم و تا این لحظه هیچی به جمهوری اسلامی نگفته باشم؛ نه سازمان پیکار بود نه بچه‌های دیگه بودن، فقط مادرم و این جمله که: “اگه می‌ری تا آخرش برو.”

تمام مدت که فرزانه از مادرش می‌گفت، لبخند رضایتی روی صورتش بود. همین‌طور که فرزانه حرف می‌زد من می‌لرزیدم، از قدرت یک جمله مادر که تا کجا بچه رو می‌بره؛ فرزانه خیلی خیلی شکنجه شده بود.

بعد گفت: دست من توی شکنجه شکسته شد. بعد از کلی بازجویی و شکنجه در کمیته مشترک تهران، من رو برای تکمیل پرونده به اصفهان فرستادند. یک‌راست من رو بردند به محلی که تا امروز نمی‌دونم کجاست؛ یه جای پرت و دور از شهر اصفهان. لباس تن من یک دست پیژامه و پیراهن راه راه بود که به زندانیان کمیته مشترک می‌دادند. یکی از روزهایی که من رو در اون زندان شکنجه می‌کردند دستم زیر بدنم موند. یکی از پاسدارا با پوتین –جفت‌پا- پرید روی کتفم. همون جا دستم شکست. پاسدارها که صدای شکستن دست من رو شنیدند یکی یکی از اتاق رفتند بیرون و من رو با اون حال و با دست شکسته توی اتاق شکنجه ول کردند. من از درد به خودم می‌پیچیدم اما نای گریه کردن نداشتم! همون‌طور که روی زمین نیمه بیهوش بودم یکهو یک پاسدار مرد در سلول را باز کرد و اومد تو. اومد جلو و در تاریکی اتاق پیژامه منو کشید پایین و خودشو انداخت روی من! اصلاً نمی‌تونستم تکون بخورم یعنی آن قدر کتک خورده بودم که اصلاً به هیچ عنوان نمی‌تونستم از جام تکون بخورم. سکوت مطلق هم بود تو فضا که من همه‌ی انرژی‌مو جمع کردم و یه هویی گفتم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی. پاسداره هول کرد بلند شد رفت از تو اتاق بیرون و در را پشت سر خودش بست. من همون جوری با همون پیژامه‌ای که از پام در اومده بود؛ با پایین تنه لخت، بدن خونی و درب و داغون یه مدتی اون جا بودم تا اینکه دو تا پاسدار زن اومدن تو و زیر بغلم رو گرفتند و چادر انداختند سرم و همون جوری از اون جا من رو بردند بازداشتگاه سیدعلی خان.

فرزانه وارد جزییات تجاوز نشد، چون توی اون شرایط زندان و توی اون دوره حرف زدن با ما که خیلی جوونتر از او بودیم بیشتر از این امکان نداشت؛ وقتی او می‌گفت من دلم می‌خواست اصلاً نشنوم و آنقدر شوکه بودم که یک جاهایی حس می‌کردم حتی صداش رو نمی‌شنوم. یک مسئله هم آبروی خود و خانواده‌ات هم بود، من فکر می‌کنم برای همین فرزانه که نزدیک به یک سال با ما زندگی کرده بود، هیچ چیزی دربارۀ تجاوز و شکنجه‌اش نگفت تا موقعی که مطمئن شد داره می‌ره برای اعدام. خیلی روشن بود این مسئله، ولی ما بچه‌ها خیلی جوان بودیم به نسبت فرزانه و با توجه به فضای آن موقع، گفتن تمام جزییات قضیه سخت بود و چیزی که گفت برای ما روشن بود.

فرزانه می‌گفت: برای دست شکسته من هیچ‌کاری نکردند! انگار که به خودشون می‌گفتن اینکه اعدامیه، چرا دوا و درمان خرجش کنیم؟ بذار همین‌طور باشه تا وقت اعدامش برسه! از اونجایی که کاری برای دستم نکردند من هم فهمیدم که اعدامی‌ام چون اگر نخواهند اعدامت کنند می‌برند دستت رو درست می‌کنند که مدرک دست مردم ندهند.

آخرش هم گفت: به مادرم بگید که خیلی دوستش دارم و به دوست پسرم هم بگید که من عاشقش بودم…

حدسش درست بود. دو سه روز بعد از خلوت فرزانه با ماها او رو برای اعدام بردند.

سال‌ها بعد که من از زندان آزاد شدم برای مدتی تحت مراقبت شدید پدر و مادرم بودم و هیچ راهی برای پیدا کردن خانواده فرزانه نداشتم. یادم می‌آید که وصیت‌نامه فرزانه رو روی یک چادر مشکی با نخ مشکی نوشتیم و به یکی از بچه‌ها سپردیم که به خانواده فرزانه برسونه. یه جمله وصیت‌نامه‌اش این بود:

“مرا در کدام گورستان به خاک خواهید سپرد؟

تمام گورستان‌های دنیا برای من کوچک است… “

 

مطالعه موردی هفت: شهین

 

در بعد از ظهر یکی از روزهای تابستان ۱۳۶۱[۴۵] یک زن جوان که به دلایل امنیتی در این گزارش “شهین” نامیده می‌شود، به همراه گروه دیگری از زنان زندانی در بند پایین زندان اوین، در حالی‌که همه آنها چشم‌بند داشته‌اند، در انتهای صف به سمت حسینیه می‌رفته است. حسینیه، بخشی از زندان اوین بود که در آن برای زندانیان برنامه‌های مذهبی یا تبلیغی تدارک دیده می‌شد. زندانیان را به حسینیه می‌بردند تا در عزاداری‌های مذهبی شرکت کنند یا به اعترافات زندانیان توبه کرده و همچنین سخنرانی‌های مسئولان زندان گوش دهند.

شهین در مسیر بند تا حسینیه، توسط پاسداری نگه داشته و به اتاقی برده می‌شود و مورد تجاوز قرار می‌گیرد. وقتی او سرانجام چندین ساعت بعد به بند بازگردانده می‌شود، موضوع را به مسئولان زندان اوین و نگهبانان بند گزارش می‌کند. این موضوع، پس از آن، به هیئتی که برای بازرسی از زندان آمده بودند نیز گزارش می‌شود.[۴۶] مورد حسینیه اوین از این جهت حائز اهمیت است که از معدود مواردی است که علناً و نه فقط در درون زندان که با مقاماتی خارج از زندان نیز مطرح شده اما هیچ‌گاه آن‌گونه که باید، پیگیری نشده است.

پنج نفر از مصاحبه شوندگان[۴۷] دربارۀ این موضوع شهادت داده‌اند که از آن میان، تنها سودابه اردوان شخصاً موضوع را از زبان خود شهین شنیده است. بنابر این از شهادت وی به عنوان شهادت اصلی در نوشتن این بخش استفاده شده و از سایر شهادت‌ها که دست دوم و براساس شنیده‌های غیرمستقیم است تنها به عنوان توضیحات تکمیلی شهادت اصلی استفاده شده است.

شهین در سال ۱۳۶۱ به اتهام هواداری از سازمان فداییان خلق (اکثریت- جناح چپ) دستگیر و به زندان اوین منتقل می‌شود. به شدت تحت شکنجه با کابل قرار می‌گیرد و آثار کابل روی پاهای او، تا سال ۱۳۶۲ که سودابه اردوان با او هم‌بند می‌شود باقی مانده بوده است. سودابه اردوان ماجرا را از قول شهین این گونه روایت می‌کند:

“یک روز می‌گویند که همه باید برند حسینیه. شهین هم با همان پاهای زخمی بلند می‌شه، راه می‌افته که بره حسینیه، چون درست نمی‌تونسته راه بره، آخر صف بوده، لنگان لنگان می‌رفته. بعد از در اوین، در ساختمانی که برای رفتن به سمت حیاط باید از آن رد می‌شده‌اند، یه پاسداری از پشت صدا می‌کنه و می‌گه: “تو، تو … وایستا!” اینم نمی‌دونه اصلاً کیه؟ چیه؟ [توی اون شرایط] هر چی به آدم بگند، انجام می‌ده. اینم می‌ایسته، صف می‌ره حسینیه. بعد پاسداره اینو بر می‌داره، می‌بره توی اون اتاقی که محل کار خودش بوده؛ اتاق نگهبانی. بعد شروع می‌کنه مثلاً حالت بازجویی: اسمت چیه؟ در چه رابطه‌ای دستگیر شدی؟ فلان … فلان …. اینم نمی‌دونسته جریان چیه، این کیه؟ بازجو هست یا بازجو نیست؟ شروع می‌کنه یک سری جواب‌های معمولی داده. بعد، مَرده، همین‌جوری که باهاش حرف می‌زده، مثلاً در یخچال رو باز می‌کنه، از زیر چشم‌بند، یواشکی در یخچال رو می‌بینه، بعد، کنارش بالش بوده، بالش رو می‌بینه. چه فرمیه، چه رنگیه، فلان و اینا. بعد مَرده، همین‌جور که حرف می‌زده شروع می‌کنه این رو دستمالی کردن و بهش حمله کردن.

شهین باهاش درگیر می‌شه، گریه می‌کنه، جیغ می‌زنه، اجازه نمی‌ده خیلی بهش نزدیک بشه، ولی مَرده ادامه می‌ده. بعد می‌گفت که همین‌جوری که با هم درگیر شده بودیم فهمیدم که پاسداره ارضاء شده. بعد اینو ور می‌داره توی اوین ولش می‌کنه. یعنی درست از اونجا که می‌خواسته با صف بره توی حیاط و از اونجا بره حسینیه، اینو از در ول می‌کنه و می‌گه برو.

شهین می‌گفت که من حالم بد بود، گریه کرده بودم، این مَرده با من این کار رو کرده بود، اما می‌دونستم الان که من دو سه قدم برم جلو، این از پشت به من شلیک می‌کنه و بعد می‌گه که زندانی داشت فرار می‌کرد. می‌گفت: همه‌ش این توی ذهنم بود. در عین حال که گریه می‌کردم و حالم بد بود، تو همون حالت که وسط زندان اوین مونده بودم تو حیاط، نمی‌دونستم چکار کنم. می‌گفت از شانسم، یک دفعه دیدم مهدوی و دایی جلیل[۴۸] و همه کله‌گنده‌های اوین، جلوم سبز شدند، از در اومدند بیرون! من رو دیدند، گفتند تو کی هستی؟ تو اینجا چیکار می‌کنی؟ بعد این شروع می‌کنه تعریف کردن، اول حرفش رو باور نمی‌کنند. بعد شروع می‌کنه می‌گه آره در یخچال رو وا کرد، این توش بود، بالشش این‌جوری بود، خودش این کار رو کرد، یعنی با تمام اون جزئیاتش. ورش می‌دارند می‌برند اتاق نگهبانی، همه این چیزها رو نگاه می‌کنند، می‌بینند که درست گفته. بنابر این شهین رو ور می‌دارند، می‌برند یک جای دیگه باهاش کلی حرف می‌زنند و بهش می‌گند که این برادر ما اومده ازت عذرخواهی کنه، دچار هواهای نفسانی شده و از تو می‌خواد که این رو ببخشی! شهین می‌گفت منم برگشتم گفتم من ابداً این کار رو نمی‌کنم، می‌خواست دچار هوای نفسانی نشه! با من این کار رو کرده و من نمی‌بخشمش.

بعداً می‌برند حسابی تهدیدش می‌کنند و می‌گند که رفتی بند، اجازه نداری حتی با یک نفر راجع به این موضوع حرف بزنی. بعد که می‌خواهند بفرستند توی بند، تو دفتر بند، نگهبان زن هم یک بار دیگه تعهد می‌گیره که اگر حرفی بزنی ال می‌کنیم و بل می‌کنیم. شهین می‌آد داخل بند، می‌بینه که همه بچه‌ها ناراحتند، ازش می‌پرسند در این مدتی که ناپدید شده چی شده و چه بلایی سرش اومده. بعد شهین می‌گفت من هم جرأت نکردم چیزی بگویم، گفتم: بازجویی بودم. خلاصه جرأت نکرده بود به بچه‌ها بگه ولی بچه‌ها حدس می‌زنند. حالا چه جوری حدس می‌زنند، نمی‌دونم![۴۹]

بعد یک گروهی را برای تحقیق در مورد شکنجه می‌فرستند زندان اوین، برادر خامنه‌ای هم باهاشون بوده.[۵۰] [هادی خامنه‌ای] می‌گه که شکنجه شدید بگید، تجاوز بهتون شده بگید، شکنجه چه جوری بوده و …! بعد یه نفر بلند می‌شه می‌گه آره تو همین بند ما کسی بوده که توی مسیر حسینیه می‌برند بهش تجاوز می‌کنند. یعنی موضوع حتی به شکل علنی مطرح می‌شه که البته هیچ عکس‌العملی بعدش دیده نمی‌شه! شهین نمی‌دونست که اون پاسدار کارش رو ادامه داد توی زندان یا نه ولی به هر حال توجیه‌شون این بوده که این یک لحظه دچار هواهای نفسانی شده است.

شهادت دهندگان از تاریخ دقیق آزادی شهین خبری ندارند. وی هم اکنون در ایران زندگی می‌کند.

مطالعه موردی: شیدا بهزادی

شیدا بهزادی، ۱۹ ساله، دیپلمه و مجرد، به اتهام هواداری از سازمان مجاهدین خلق، در شهریور ۱۳۶۰ به دلیل اینکه اطلاعات مربوط به وی توسط مسئولش در بازجویی‌ها داده شده بود، دستگیر می‌شود. وی پس از شکنجه‌های شدید، در ۱۶ آذر ۱۳۶۰ در زندان اوین تیرباران می‌شود.

دو تن از هم‌بندیان وی، پروانه علیزاده و مینا انتظاری که هر دو، در زندان اوین با او روابط نزدیکی با او داشته‌اند دربارۀ آنچه بر وی گذشته شهادت داده‌اند.

پروانه علیزاده که آثار کابل را بر پا و آثار سوزن را بر زیر ناخن‌های شیدا دیده، از قول خود او می‌گوید:

“شیدا را آنقدر شکنجه کرده بودند[۵۱] که بیهوش شده بود. بعد آنقدر سوزن به زیر ناخن‌هایش فرو کرده بودند که به هوش آمده بود. وقتی شکنجه‌ات می‌کنند و می‌خواهی بروی توالت معمولاً یک پاسدار زن را صدا می‌کنند که تو را ببرد، شیدا می‌گفت: وقتی گفتم می‌خواهم بروم توالت، بازجوی من که شکنجه‌گرم بود من را برد توالت. شیدا می‌گوید من یادم است که شلوارم را کشیدم پایین و دیگر هیچ چیزی یادم نیست تا در بهداری دوباره به هوش آمدم. وقتی این را می‌گفت یک سکوتی بین ما برقرار می‌شد و چیزهایی در ذهن ما می‌آمد که به زبان نمی‌آمد. ولی از نگاه شیدا و نگاه من معلوم بود که شاید اتفاقی افتاده باشد… شیدا از همان زمان تا حدود دو ماه خونریزی داشت؛ بعد هم که دیگر اعدامش کردند.”[۵۲]

مینا انتظاری نیز روایتی مشابه را با اندکی تفاوت در جزییات از شیدا بهزادی نقل قول می‌کند:

” مواظب پاهاش بودم. دستشویی می‌خواست بره دستش را می‌گذاشتم روی دوشم راه می‌بردمش چون برایش سخت بود. پایش را از درد نمی‌توانست بگذارد زمین. ما شب که می‌خوابیدیم، بغل دست هم می‌خوابیدیم. بهش می‌گفتم: شیدا چه کارت کردند، بعد، از شکنجه‌اش می‌گفت. روزی که از بازجویی آمده بود ازش پرسیدم: چی شد، گفت: مینا خیلی زدنم، خیلی کابل بهم زدند، بعد بیهوش شدم و دیگه چیزی یادم نمی‌آید. بعدش توی یه فضای دیگه، یه جایی مثل دستشویی [به هوش آمدم] که دیگه شلوار پایم نبود.”[۵۳]

به شهادت مینا انتظاری، شیدا در شعبه‌های دادستانی بازجویی می‌شده است اما از این موضوع که در کدام یک از شعبه‌ها یا تحت نظر چه کسی بازجویی می‌شده اطلاعی در دست نیست.

مطالعه موردی: فریده

براساس شهادت آذر آل‌کنعان، دختر ۲۴ ساله‌ای به نام فریده، از هواداران کوموله که در حال خروج غیرقانونی از مرز دستگیر شده بود، در زندان مریوان مورد تجاوز قرار گرفته و پس از آن، تعادل روانی خود را از دست داده بود. متنی که در ادامه آمده، شهادت آذر آل‌کنعان دربارۀ فریده است:

“حدود سال ۶۲-۶۳ بود که من در زندان دادگاه انقلاب سنندج با فریده آشنا شدم. در آن زمان او حمام نمی‌رفت. بوی خیلی بدی می‌داد؛ رحمش عفونت پیدا کرده بود. من هم چون مریضی زنانه داشتم، معمولاً ما را با هم می‌بردند دکتر زنان. ما فریده را به عنوان دختر [باکره] می‌شناختیم. اولین باری که من فهمیدم زن است، زمانی بود که ما را با هم بهداری بردند. به تنها کسی که اجازه می‌داد نظافتش را بکند و دارو بهش بزند و تمیزش کند، من بودم. با هم رفتیم پیش دکتر، دکتر گفت: این دختر نیست زن است. گفتم: چی می‌گویی این دختر است، شوهر نکرده. گفت: نه زن است. به هر حال آنجا متوجه شدم.

فریده حالت عادی‌اش را از دست داده بود؛ حالت دیوانگی بهش دست داده بود. مدتی را که پهلوی ما بود حمام می‌بردمش و بهش دارو و کرم می‌زدم. وحشتناک بود، الان می‌بردیش حمام، یک ساعت بعدش بوی بدش تمام اتاق را می‌گرفت. بوی رحمش می‌آمد. هر کاری می‌کردند حمام نمی‌کرد. من باهاش حمام می‌رفتم، می‌گفت: ببین حاکم شرع حمام درست کرده، می‌خواهد ما را ببیند. مثلاً می‌خواهد چیز من را ببیند. من خودم را باهاش لخت می‌کردم و می‌گفتم: ببین سینه‌های من هم لخت است. ببین من این کار را می‌کنم، تو هم بکن؛ مثل یک بچه دیگر. با هم حمام می‌کردیم.

بعد از مدتی فریده را از بازداشتگاه دادگاه انقلاب بردنش بازداشتگاه سپاه سنندج. آنجا او را توی سلول انداخته بودند چون بعداً شنیدم بچه‌ها گفتند توی سلولی که بوده همیشه داد و قال و دعوا بوده که حمام کند؛ چون بو می‌داده اتاقش.

یک روز من هنوز در دادگاه انقلاب حبس بودم. در زدند، زهره علیپور[۵۴] گفت: برادر کدخدا[۵۵] با شما کار دارد. گفتم: او که بازجوی من نیست، دادگاهم هم که تمام شده، چه کار دارد با من؟ گفت: چادر سر کن بیا بیرون. چادر سر کردم و رفتم بیرون. کدخدا گفت: ببخشید می‌شود یک خواهش از شما بکنم؟ گفتم: نمی‌دانم چه می‌خواهید، سوالتان را بکنید. گفت که در رابطه با مسائل بازجویی نیست، در رابطه با یکی از بچه‌های زندانی است. گفته‌اند تنها کسی که با فلانی [منظورش فریده بود]رابطه دارد شمایید. گفتم: منظورتان چیست؟ گفت: منظورم این است که به حرف‌های ما گوش نمی‌دهد. فکر کردم می‌خواهد بازجویی کند، گفتم چه ربطی به من دارد؟! مگر من بازجویش هستم؟! گفت: نه، می‌خواهیم ببریمش تیمارستان همدان ولی خیلی بو می‌دهد، خیلی کثیف است، می‌خواهیم حمامش کنی. تنها کسی که گفتند می‌تواند حمام ببردش آذر است. گفتم: باشه، حالا کجاست؟ گفت: توی ماشین است، پایین هم نمی‌آید. چقدر هم کتکش زده بودند. دستش را بسته بودند. تمام بدنش زخمی بود. تا من را دید احساس کردم چشم‌هایش برق زد. گفتم: بیا پایین. آمد پایین و آوردمش توی بند، گفتم: برویم حمام؟ گفت: اگر تو باهام بیایی آره می‌آیم. گفتم: آره پاشو با هم برویم حمام، لباس‌هایت خیلی کثیف است. بردمش حمام توی حمام، جلیقه‌ی پیراهن کردی‌اش را که باز می‌کرد گفت: یک چیزی برایت دارم ولی تا وقتی اینجا هستم نخوانش. با خودم گفتم: حتماً یک نامه است. بعد از اینکه حمامش کردم، گفت: خارش دارم. رحمش عفونی بود، چرک ازش می‌آمد و بوی خیلی بد می‌داد. کرمی را که خودم استفاده می‌کردم با یک مقدار دستمال کاغذی بهش دادم. گفتم: توی راه هم اگر رفتی توالت خودت را با دستمال خشک کن، کرم هم بمال.

لباس کردی بهش دادم بپوشد. خودش لباس تمیز نداشت. لباس کردی‌اش را همین‌جور توی نایلون گذاشتم چون که بوی خیلی بدی می‌داد. لباس را گذاشتم توی نایلون و نامه‌ای را که به من داده بود، توی جیبم گذاشتم. تمام لباسم بوی آن نامه را گرفته بود آن‌قدر بویش زننده بود. به هر حال رفت بیمارستان همدان. من هم نامه را باز کردم.

نامه را این‌جوری شروع کرده بود: توی زندان مریوان پاسدار با چراغ دستش آن کاری که باید با خواهرش می‌کرد با من کرد. یعنی دقیقاً همین. چیزی زیادتر از این ننوشته بود. دقیقاً همین: کاری را که باید با خواهر خودش می‌کرد با من کرد.

چون رفته بود، من متأسفانه دیگر نتوانستم ازش دربارۀ چیزی که نوشته بود سؤال کنم و دیگر ندیدمش. بعد که آزاد شدم بر اساس آن نشانی‌هایی که از خانواده‌اش داده بود، مغازه پدرش را که از بازاری‌های سنندج بود پیدا کردم. رفتم در دکان پدرش که حال فریده را بپرسم گفت: من چنین دختری ندارم!

 

مطالعه موردی: بهجت

در اردیبشهت ۱۳۶۱، در طی دستگیری گسترده مخالفان سیاسی در اهواز که عملیات “یا حسین” نام گرفت، بسیاری از اعضاء و هواداران سازمان مجاهدین خلق و نیز سازمان‌های کمونیستی دستگیر شدند. بهجت،[۵۶] زن خیاطی که به دو تن از هواداران سازمان مجاهدین در خانه خود پناه داده بود نیز دستگیر می‌شود بی آن که خود عضو یا هوادار این سازمان یا سازمان سیاسی دیگری باشد.

بهجت قبلاً ازدواج کرده و به دلیل اختلافات خانوادگی، خود را سوزانده بود. با وجود عمل‌های جراحی متعدد، در زمان دستگیری هنوز آثار سوختگی بر صورت و گردن او دیده می‌شده است. بهجت در زمان دستگیری در دهه ۳۰ عمر خود بوده، چند سال پیش از آن از شوهر خود جدا شده و با مادرش زندگی می‌کرده و از راه خیاطی امرار معاش می‌کرده است. بهجت را مانند سایر زندانیانی که در این عملیات دستگیر شده بودند در ساختمان دادگاه انقلاب در کیانپارس اهواز که بخشی از آن به صورت بازداشتگاه در آمده بود حبس می‌کنند. در این بازداشتگاه، بهجت از سوی یک پاسدار مورد تجاوز قرار می‌گیرد و باردار می‌شود. او فرزند دختر خود را درحالی‌که در حبس انفرادی بوده به دنیا می‌آورد اما مسئولان دادگاه انقلاب بچه را از او می‌گیرند. بهجت تا سال ۱۳۶۶ در زندان می‌ماند.

مهری القاسپور که بعد از زایمان بهجت با او در زندان اهواز هم‌بند بوده است، از زبان بهجت آنچه را بر او رفته چنین روایت می‌کند:

“بهجت خیلی خوشگل بود. با وجود آثار سوختگی، چشم‌های سبز درشتش خیلی برجسته بود. همشهری من بود؛ بچه مسجد‌سلیمان. زن خیلی خوبی هم بود. این بود که توی زندان باهاش رفیق شدم. چون همشهری بودیم تونستیم به هم نزدیک بشیم. من و بهجت معمولاً شب‌ها خوابمان نمی‌برد. او همیشه غمگین بود و راه می‌رفت. من شنیده بودم قضیه تجاوز و حامله شدنش را؛ همه زندان می‌دانستند. یک شب که داشتیم قدم می‌زدیم بهش گفتم: راستش من یه چیزی شنیده‌ام می‌خواستم از خودت بپرسم. بعد خودش تعریف کرد. گفت: یه پاسداری بهم تجاوز کرد و من حامله شدم. بعد حتی رفتم به بازجوم گفتم ولی بهم گفت: دروغ می‌گویی، قبل از دستگیری حامله بودی. گفتم: چطور می‌شه وقتی من الان یه ساله اینجام و بچه‌م اینجا به دنیا می‌آد بیرون زندان حامله شده باشم؟! حتی بهشون گفته بود که پاسداره رو می‌تونه نشون بده ولی گفته بودند: این همه دختر خوشگل اینجاست به تو که سوخته‌ای تجاوز کنیم؟! حتی زده بودنش و بهش فحش و فضیحت داده بودند که دروغ می‌گویی ولی بهجت روی حرفش بود. می‌گفت: آنها من رو زدند، گفتند می‌کشیمت، اعدامت می‌کنیم، اجازه نداری چنین مسئله‌ای را مطرح کنی ولی آمده بود به بچه‌ها گفته بود. بعدش هم برده بودنش سلول انفرادی تا وقتی بچه‌اش به دنیا آمده بود. یه دختر گیرش آمد، دو سه روز پیش مادر مونده بود و بعد خود مسئولین زندان بچه را برده بودند و او هم نمی‌دانست بچه کجاست. خیلی غم داشت، با اینکه بچه، از تجاوز بود ولی بهش حس مادری داشت. می‌گفت خیلی هم بچه زیبایی بوده…”[۵۷]

مهری می‌گوید که بعدها از هم‌بندیانش که زودتر از او آزاد شده بودند شنیده که بهجت هنوز هم به دنبال دخترش می گردد.

مطالعه موردی: نژلا قاسلمو

 

خلاصه شرح زندگی: نژلا (رزا، لیلا) قاسملو، متولد تیر ماه ۱۳۳۲ تبریز، دوره ابتدایی را در مدرسه فرانسویان ژاندارک گذراند و برای تحصیلات متوسطه به دبیرستان رازی رفت. در سال ۱۳۴۹ و در آخرین سال دبیرستان با دو تن از معلمان دبیرستان پدرش، مهرنوش ابراهیمی و احمد رضا شعاعی، از اعضای اولیۀ سازمان چریکهای فدایی خلق آشنا شد. نژلا در ۱۳۵۰ به عنوان دانشجوی ریاضی تحصیلات خود را در دانشگاه ملی آغاز کرد. وی پس از اخذ لیسانس در این رشته در سال ۱۳۵۴ برای ادامه تحصیل

به دانشگاه برکلی آمریکا رفت و در دوره دکترای ریاضی و زبان فرانسه ثبت نام کرد و پس از گذشت مدت کوتاهی با استاد ریاضی‌اش در این دانشگاه ازدواج کرد. این ازدواج پس از مدت کوتاهی به جدایی انجامید. نژلا قاسملو در سال ۱۳۵۷ و در روزهای انقلاب، تحصیلات خود را در آمریکا نیمه‌کاره گذاشت، با اولین پروازها به ایران بازگشت[۵۸] و در بخش ترجمه و آموزش تئوری سازمان چریکهای فدایی خلق مشغول به فعالیت شد. او همچنان با اتحاد ملی زنان در بخش ترجمه همکاری می‌کرد.

نژلا در اسفند ماه ۱۳۶۰ و در حمله پاسداران به خانه پدریش در خیابان مطهری (تخت طاووس) دستگیر شد. او به مدت سه ماه در بازداشتگاه کمیته مشترک (معروف به زندان ۳۰۰۰، بازداشتگاه توحید، از ۱۳۸۲، موزه عبرت)، و سپس در بازداشتگاه اوین (۱۳۶۱)، زندان گوهردشت (۱۳۶۱- بهار ۱۳۶۲)، زندان اوین (۱۳۶۲)، زندان قزل‌حصار (۱۳۶۴-۱۳۶۵) و زندان اوین (۱۳۶۵- ۱۳۶۶)، تحت بازجویی، شکنجه و حبس قرار گرفت. وی به دلیل همکاری با سازمان چریکهای فدایی خلق (اقلیت)، پنج سال در زندان گذراند هرچند بر اساس نوشته خود او، هیچ‌گاه اتهام رسمی به او وارد نشده است.

نژلا سرانجام به شرط انجام مصاحبه در پاییز سال ۱۳۶۶ از زندان آزاد شد و مخفیانه به ترکیه و سپس به پاریس رفت. وی ۸ ماه بعد، در بهار ۱۳۶۷ (۲۵ آپریل ۱۹۸۸) در پاریس به زندگی خود پایان داد.

 

دستگیری نژلا قاسملو و انتقال وی به کمیته مشترک

نژلا قاسملو در اثر ضربه‌ای که انتشارات سازمان فداییان خلق (اقلیت) می‌خورد، در اواخر اسفند ۱۳۶۰ از سوی اطلاعات سپاه در خانه پدری‌اش دستگیر می‌شود و او را به زندان ۳۰۰۰ یا کمیته مشترک سابق می‌برند.[۵۹]

وی صبح روزی که دستگیر شد برای خرید لبنیات از خانه خارج و متوجه حضور پاسداران در کوچه می‌شود و حدس می‌زند برای دستگیری وی آمده‌اند ولی چون رفیق دیگری در خانه آنها بوده و نگران از آمدن برادرش تصمیم می‌گیرد به جای فرار به خانه برگشته و رفیقش را از محاصره برهاند که در این کار موفق می‌شود. وی در هنگام دستگیری‌ نمی‌تواند قرص سیانورش را استفاده کند.[۶۰] نژلا را به بازداشتگاه کمیته مشترک منتقل می‌کنند.

ساختمان کمیته مشترک ضدخرابکاری تحت نظارت آلمان‌ها و به دستور رضا شاه در سال ۱۳۱۱ برای نگهداری زندانیان عادی به نام “توقیفخانه” ساخته و در سال ۱۳۱۶ به بهره برداری رسید. طراحی ساختمان به نحوی است که کاملاً حفاظت شده است و امکان فرار تقریباً صفر درصد است. این زندان تا سال ۵۰ فقط برای نگهداری افراد عادی بوده و و از آن پس زندانیان سیاسی در آن نگه‌داری می‌شدند،[۶۱] پس از انقلاب از سوی واحد اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عنوان بازداشتگاه مورد استفاده قرار می‌گرفت.تهمینه پگاه، که از آذر ۶۰ تا خرداد ۶۱ در کمیته مشترک بازداشت بوده می‌گوید: “رئیس کمیته‌مشترک یکی بود حاج‌‌آقا امین بهش می‌گفتند. می‌گفتند زندانی‌ زمان شاه بوده. حکم‌های شلاق هر زندانی را هم او تعیین می‌کرد که هر نفر چند تا شلاق بخوره تا اطلاعات بدهد.”[۶۲] تمامی زندانیان زن دیگری که در کمیته مشترک بوده‌اند و در این تحقیق با آنها مصاحبه شده نیز از فردی با نام مستعار “حاج امین” به عنوان رئیس یا سربازجوی کمیته مشترک نام می‌برند.

منیره برادران که از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۹ زندان‌های مختلف را در استان تهران تجربه کرده و در زمینه زندان‌های دهه ۶۰ تحقیقات زیادی انجام داده است می‌گوید: “از کسی نشنیده‌ام که کسی خود را به نام رئیس کمیته معرفی کرده باشد و یا کسی صحبتی ار رئیس کمیته، حتی شده با نام مستعار، شنیده باشد. مسئولان هم همان بازجوها بوده‌اند. حتی ملاقات‌ها هم اگر بعد از سال ۶۳ به طور گه‌گاهی صورت می‌گرفت، در خود محل کمیته نبود و زندانیان را برای دیدن خانواده‌ها به مکان دیگری می‌بردند.”[۶۳]

نژلا قاسملو در مجموع سه ماه در زندان کمیته مشترک سپری کرده که مدتی از آن را در یک سلول با زندانیان دیگر و باقی آن را هم در انفرادی بوده است. وی به دلیل فشارهای ناشی از شکنجه و بازجویی در این مدت چهار بار اقدام به خودکشی کرده که هیچ‌یک موفقیت آمیز نبوده است.[۶۴]

مرسده قائدی که حدود دو ماه و نیم در تابستان ۱۳۶۱ با نژلا در یک سلول سه نفره بسیار کوچک، کنار توالت‌های طبقه اول کمیته مشترک بوده چنین شهادت می‌دهد:

“اوایل دوران بازجویی، ما توی راهرو روی پتوهای سیاه با چشم‌بند می‌نشستیم. من همیشه می‌دیدم در یک سلولی را می‌زنند و به کسی که توی سلول است فحش می‌دهند، او هم می‌گوید: من “پد”[۶۵] می‌خواهم. جیغ می‌زد، داد می‌زد… تا یک روز به من گفتند: تو رو یه جایی می‌فرستیم که حالی‌ات شود. و مرا فرستادند به همان سلول و آنجا دیدم زندانی که داد می‌زده و حالش بد بوده نژلاست.

نژلا می‌گفت: بواسیر دارم. به خونریزی شدید افتاده بود و اینها او را هیچ درمانی نمی‌کردند. نژلا دچار کم خونی شدید شده بود. در همین شرایط او را می‌بردند بازجویی. من رفتم وارد اتاق شدم، نژلا سلام و علیکی با من کرد ولی من ترسیدم آنقدر که حالت چشم‌هایش بد بود. چادرم را برداشتم. خودش را معرفی کرد. گفت: من نژلا هستم. تو می‌دانی من‌کی هستم؟ من آدم خیلی مهمی هستم. تو می‌دانی عمویم کی بوده؟[۶۶] من تحصیل کرده‌ی آمریکا هستم. گفت فکر نکنی من آدم کمی‌ام.

من وضعیتش را فهمیدم. چون پرستار هم بودم، بلافاصله متوجه شدم. نژلا یک دوره‌هایی آرام بود، برایم از تحصیلاتش می‌گفت، می‌گفت بنشینید بهتان زبان یاد بدهم، چون بعد از مدتی یک خانم دیگر به اسم سپیده را هم آورده بودند به سلول. یک موقع‌هایی وقتی می‌بردنش بازجویی و می‌آمد شروع می‌کرد به داد و فریاد. سلول کثیف بود، این طفلی هم مرتب خونریزی داشت، می‌گفت من باید بروم توی آب گرم. دارو بهش نمی‌دادند، تا در را باز می‌کردند، شروع می‌کردند فحش دادن که: کثافت خفه شو، توی همین شرایط نژلا را می‌بردند بازجویی، مرتب می‌بردنش بازجویی.

در هفته یک بار حمام داشتیم، گاهی اوقات می‌گفت من نمی‌آیم. می‌گفتم نژلا ما هفته‌ای یک بار فقط می‌توانیم برویم حمام. آن اواخر دیگر نژلا خیلی با من خوب شده بود. من می‌گفتم نژلا من پرستارم. تو خونریزی‌ات شدید است، آهنت خیلی پایین است. رنگش زرد بود عین زرچوبه، این قدر این طفلی خونریزی داشت که لباس‌هایش، پایین تنه‌اش همیشه خونی بود. همان دو دست پیراهن و شلوار، پیژامه طوسی رنگی که به زندانی‌ها در کمیته مشترک می‌دادند همیشه خونی بود. من خودم این‌جوری فکر می‌کردم که این خونریزی تأثیر داشته که فشارش به شدت آمده پایین، آهن خونش به صفر رسیده، ما همه کمبود آهن داشتیم و [فکر می‌کردم این مسئله] باعث شده نژلا از نظر روانی به هم بریزد.

بعد وقتی دوران بدش بود، شب‌ها نمی‌خوابید، دستش را می‌گرفت روی دیوار، می‌رفت بالا، می‌آمد پایین؛ مثل مرغ پرکنده. به محض اینکه یک کم آرام می‌شد، دوباره او را می‌بردند بازجویی، می‌آمد، از این رو به آن رو شده بود. دوباره شب‌ها جیغ می‌زد. یعنی ما دیگر خواب نداشتیم

به نظر من فقط برای انفرادی نبود که نژلا این‌طوری شد، نژلا تحت شکنجه شدید قرار گرفت؛ اینها حسابی پدر نژلا را درآورده بودند. نژلا نمی‌گفت و من نمی‌دانم اینها باهاش چه کار کرده بودند اما خشمی او را می‌گرفت که ما اصلاً نمی‌توانستیم کاری بکنیم، شروع می‌کرد به فحش دادن به اینها.”[۶۷]

روایت تهمینه پگاه نیز این موضوع را که آشفتگی روانی نژلا مدت کوتاهی پس از دستگیری او و بر اثر شکنجه‌های کمیته مشترک آغاز شده تأیید می‌کند:

“نژلا توی کمیته مشترک با ما بود. وقتی بازجویی ما توی کمیته مشترک تمام شد، یک گروه بودیم که ما را می‌خواستند منتقل کنند اوین که برویم دادگاه و به ما حکم بدهند. یک روز بارانی بود، ما را به صف کردند که از کمیته مشترک بیاورند اوین سوار اتوبوس کنند، نژلا پشت سر من بود. من نمی‌دانستم نژلاست. از بچه‌ها توی سلول توی کمیته مشترک شنیده بودم که آدمی است که زیاد اذیت شده و بهش تجاوز کرده‌اند، خودش که اصلاً حالش خوب نبود که این چیزها را تعریف کند. توی زندان می‌گفتند خیلی نژلا را اذیت کرده‌اند، می‌گفتند بهش تجاوز کرده‌اند و تعادل روحی‌اش به هم خورده، البته بچه خیلی حساسی بود، خیلی ضدمذهب هم بود، همیشه وقتی ازش می‌پرسیدند کی هستی، چی هستی می‌گفت من بی‌دین هستم. همیشه من یادم است این جمله را با صدای بلند اعلام می‌کرد.

وقتی از کمیته مشترک می‌آمدیم اوین، نژلا پشت سر من بود. ما را با چادر می‌بردند، چادر کرده بودند سرمان، چادر من را محکم گرفته بود، بعد صدای رگبار باران یک طرف، صدای گریه‌های این هم یک طرف، بلند بلند گریه می‌کرد. در شرایط خیلی خاصی بود از لحاظ روحی. من خیلی اذیت شده بودم که این کی است، چرا پشت من این جوری می‌کند، با فکر آن موقع می‌گفتم چقدر آدم ضعیفی است، هی می‌گفتم خانم گریه نکن. قوی باش. نمی‌فهمیدم که اصلاً این جمله‌ها را نمی‌فهمد، اصلاً نمی‌شنود این جمله‌ها را، اصلاً تعادل روحی‌اش به هم خورده بود. ما را آوردند اوین و وقتی آمدیم زیر هشت که نگهبان زن ما را تحویل گرفت، چشم‌بندهایمان را که زدیم بالا، برگشتم پشتم را ببینم، دیدم نژلاست، چشم‌هایش هم انگار از حدقه زده بود بیرون. حالت چشم‌هایش خیلی غیرعادی بود. نمی‌دانستم بهش چه بگویم. از بس که گریه کرده بود، چشم‌ها زده بود بیرون؛ سرخ. نگهبان گفت: اسمت چیست؟ گفت نژلا. نگهبان گفت مذهبت چیست؟ گفت: من یک بی‌دین هستم. فهمیدم که اسمش نژلاست. نگهبان فکر کرده بود چون اسمش نژلاست، [مثلاً مسیحی‌ست] نفهمیده بود که مال کدام خط (جریان سیاسی) است.”[۶۸]

نژلا قاسملو در زندان اوین

در خرداد ۱۳۶۱، نژلا قاسملو با تعداد دیگری از زندانیان زن به زندان اوین منتقل و در یک دادگاه ۵ دقیقه‌ای محاکمه می‌شود. نژلا می‌نویسد: “در آن دادگاه نه جرمی از من خوانده شد، نه مورد اتهام مشخص شد و نه هیچ چیز دیگر. تنها از من در مورد اینکه عمویم در چکسلواکی به سر می‌برد پرسیده شد. در مورد پولی هم که همراهم بود پرسش شد، من راستش را گفتم… من چشم‌بند نداشتم و رئیس دادگاه نیز یک آخوند بود. پس از دادگاه من را به بند عمومی اوین بردند.”[۶۹]

“…از کمیته مشترک به زندان اوین آوردنش، لاجوری واقعیت بیماری عصبی و روانی هیچ زندانی را باور نمی‌کرد، نمی‌فهمید که شکنجه‌هاشون چه بر سر اعصاب و روان زندانی می‌آره. لاجوردی فکر می‌کرد زندانی ادا و اطوار در می‌آره و کلک می‌زنه. “[۷۰]

“بعد آوردنش تو بند چون بعد بازجویی می‌آوردند توی اوین، بند تقسیمی‌ها. اون موقع‌ها هم دو تا بند زنان بود که بندها مالامال جمعیت بود، هر اتاقی صد تا و بیشتر زندانی بود. دو تا اتاق ۴ و ۶ مال زندانیان چپ بود که نژلا را آوردند اتاق ۴. ما اتاق ۶ بودیم منتها همیشه در اتاقمون باز بود و با همه اتاق‌ها تماس داشتیم. نژلا حالش خیلی خیلی بد بود وقتی آوردنش و حتی دستشویی هم نمی‌رفت و کاملاً به هم ریخته بود. بعد دو سه روز که توی بند بود بردنش بهداری.”[۷۱]

“وقتی رفتیم اوین نژلا غذا نمی‌خورد. توابین را مأمور کرده بودند، بازجو بهشان گفته بود که به زور به این غذا بدهید که شکل اعتصاب غذا نداشته باشد. نژلا اصلاً احساس گرسنگی نداشت. می‌رفت توی حمام زیر آب، با همان لباس زیر آب سرد می‌ایستاد، می‌لرزید بعد جیغ می‌زد، نمی‌فهمید زیر آب سرد است. نمی‌فهمید باید بیاید بیرون. بعد تواب‌ها می‌رفتند توی کابین در را می‌بستند، اجازه نمی‌دادند ما برویم، این را لخت می‌خواباندند می‌زدنش. دست و پایش را می‌گرفتند، دهانش را باز می‌کردند به زور آب می‌ریختند، غذا می‌ریختند توی دهنش. چون به زور بود سعی می‌کرد مقاومت کند. دیدیم این وضع خیلی ناراحت کننده است، برای خودمان هم خیلی سخت بود، به هر حال توی اتاق ما بود. با بچه‌ها صحبت کردیم گفتیم خودمان به عهده بگیریم یک جوری شروع کنیم بهش غذا دادن. من یادم است یک کار برای خودم خیلی جالب بود؛ یک جوری هم نژلا یک خورده فهمید، تکانی به خودش داد. سر سفره نشسته بود، نمی‌فهمید که باید غذا بخورد، یک لقمه درست کردم، باورت نمی‌شود یک ساعت این را جلوی دهانش نگه داشتم، هی توی گوشش می‌گفتم: نژلا بخور! نژلا بخور! هیچی هم نمی‌دانستم که چطوری باید با یک آدم مریض برخورد کرد. ولی آن قدر با محبت با این رفتار کردم، احساس کرد یکی پیشش است، کم کم احساس کردم دارد صدا را می‌شنود، که لقمه‌ی غذا را قشنگ گذاشت توی دهانش. خیلی موفقیت بود. به بچه‌ها می‌گفتم من بروم بیرون روانشناس می‌شوم. اینها این همه خودشان را کشتند، این را بردند لخت کردند، زدند، ولی حالا این بچه غذا خورد. دیگر از آن موقع با من دوست شد.”[۷۲]

مشخص نیست دقیقاً نژلا چه مدت در زندان اوین به سر برده است اما در سال ۱۳۶۱، تعدادی از زندانیان زن از اوین را به عنوان تنبیه به سلول‌های انفرادی زندان تازه‌ساز گوهردشت منتقل کردند. نژلا یکی از آنان بود.

سلولهای انفرادی زندان گوهردشت

منیره برادران می‌گوید: “شنیدیم که بردنش گوهر دشت و می‌دانیم که نژلا حدود دو سال گوهر دشت بوده است.”[۷۳]

فرخنده آشنا نیز در میان زندانیانی بوده که به گوهردشت منتقل شده است:

“سال ۶۲ به گوهردشت انتقال داده شدیم که در آن هنگام زندانی تازه‌ساز و نیمه‌آماده بود. روزی بعد از غذا متوجه صدای دعوایی در سلول کناری با پاسداری به نام بختیاری می‌شوم و از طریق سایرین می‌فهمم نژلاست که با پاسدارها مرتباً درگیری دارد. معمولاً از سلول او نه صدایی شنیده می‌شود و نه حرکتی درک می‌شد. به سختی می‌شد با او ارتباط برقرار کرد.[۷۴] برای اولین بار بیش از یک ماه وقت صرف شد. نژلا حمام نمی‌رفت و مرتباً با پاسدارها مشاجره می‌کرد. در وضعیت بسیار بدی به انفرادی منتقل شده بود. اگرچه حاضر نبود با بچه‌های دیگر تماس بگیرد ولی مثلاً برای آواز خواندن بچه‌ها دست می‌زد. همیشه با نگهبانانش درگیری داشت و آنها را بی‌سواد و نفهم می‌نامید. یک بار با لباس به حمام رفته بود، که یک ساعت هم طول کشیده بود. با لباس خیس بیرون آمده بود و با زندانبانان مشاجره می‌کرد. این موضوع تا یک سال و نیم بعد یعنی تا سال ۶۴ موضوع بحث از طرف زندانبانان بود که همیشه از حمام رفتن و سرماخوردگی و مریضی بعدش صحبت می‌کردند.

برای آمدن و بازدید لاجوردی زندان را تمیز می‌کردند. نژلا گویا به لاجوردی پرخاش کرده بود. او در عین اینکه حاضر نبود با بچه‌های دیگر تماس داشته باشد، آواز و سرود می‌خواند، با خودش و یا با مادرش صحبت می‌کرد، صحبت‌های بازجویی را دوباره با خودش تکرار می‌کرد و می‌خندید.

یکی دیگر از زندانیان می‌نویسد: “معلوم نیست در گوهردشت با او چه کردند که حالش بدتر شد. من یک شب خواب مرده دیدم، ترسیدم. اونا برای آزار و اذیت من به من گفتند حالا تو رو پیش یک مرده واقعی می‌بریم تا ترس‌ات بریزه. انداختنم توی یک سلول تاریک، چشمم که به تاریکی عادت کرد، چیزی مثل یک جسد میانه سلول بود. داشتم از ترس زهره ترک می‌شدم، از کمر به پایین خونی بود. فکر کردم مرده است. به صورتش نگاه کردم، پلک زد، سرش را تکان داد، زنده بود، نزدیک‌تر رفتم، نژلا بود و به سقف خیره شده بود. فکر می‌کنم خونریزی‌ها مال عادت ماهانه‌اش بود…”[۷۵]

“مدتی بود که به یکی از سلول‌های وسط مدام پاسدارها رفت و آمد می‌کردند. هر بار مطمئن از نبودنشان جلو در سلولم به زیر در می‌خوابیدم تا خبرهای جدید را دریافت کنم. از صدای زیر در سر و صدا و درگیری با یک زندانی به گوش می‌رسید. صدای نادری که در مورد کثیفی سلول حرف می‌زد و تهدیدی که دختر زندانی را به خاطر نخوردن غذایش می‌کرد به گوش می‌رسید. دختر همچنان آرام و متواضعانه خواسته‌هایش را بیان می‌کرد. هر چه گوشم را تیز کردم که بفهمم کیست موفق نشدم. معلوم بود که مدت‌هاست که دختر زندانی در اعتصاب غذا به سر می‌برد. آرام به آنها می‌گفت که چرا مرا به انفرادی آوردید. تا از این جا نبرید من به اعتصاب غذا ادامه می‌دهم. بعد از این حرف در سلول بسته شد و پشت در پاسدارها به مسخره این دختر پرداختند. می‌گفتند این که دیوانه است. حقشه. بگذار حاج‌آقا بیاید آدمش می‌کنیم.

روزهای بعد همچنان این ماجرا را دنبال می‌کردم. روزی دختر را مجبور کردند که غذا بخورد. مردی از راه رسید و شروع کرد به بد و بیراه گفتن به دختر زندانی. از پوتین و سنگینی راه رفتنش حدس زدم که باید مردی درشت هیکل باشد. به نظرم رسید که گفت سلیطه. که من جا خوردم. دوباره شنیدم که گفت جنده خانم می‌خوری یا این که ببرم همان‌جایی که دلت می‌خواد… بعد مرد گنده که حاج‌آقا صدایش می‌زدند. دستور داد که قیف بیاورند. نمی‌دانستم با این قیف چه می‌خواهند بکنند. بعد شنیدم که می‌گفت بریزید تو دهنش. این کار را با تکرار کلمات رکیک و کثیف انجام می‌داد. پاسداران زن نیز با خنده تمسخرآمیزی دهانش را باز کرده و باز شنیده می‌شد که یکی می‌گفت بریز بریز. دهانش را سفت گرفتن و کشیده شدن زندانی به روی زمین و مقاومتش و صحنه‌ای که معلوم بود روزها غذا نخورده است به گوش می‌رسید. بعد از آن روز دیگر خبری از او به دستم نرسید. (بعدها با پرس و جوی فراوان فهمیدم که او نژلا قاسملو بود.)”[۷۶]

“هم‌بندی‌های من می‌گفتند نژلا دو سال که در انفرادی گوهردشت بوده و صدایش را می‌شنیدند که نگهبان در را باز می‌کرده و بهش فحش می‌داده و از فحش‌ها و حرف‌های نگهبان می‌فهمیدند که در سلول لخت شده است.”[۷۷]

بازگشت به اوین

در بهار ۶۲، نژلا قاسملو از انفرادی‌های گوهردشت به بند ۲۴۶ پایین زندان اوین منتقل می‌شود. مژده ارسی که مدت کوتاهی در این بند با نژلا هم‌بند بوده می‌گوید: “وقتی آمد تو بند ۲۴۶ پایین وحشتناک بود. نژلا را آورده بودند که ما را بترسانند. همه باور داشتند که در گوهردشت بهش تجاوز شده بود. من می‌گفتم نمونه عبرت آورده‌اند جلوی چشممان که حواستان را جمع نکنید این بلا سر همه‌تان می‌آید. همه می‌دانستند. خودش حرف نمی‌زد. خودش را لخت می‌کرد بعد توی آن حالت‌هایی که لخت می‌شد حرف‌هایی می‌زد که معلوم می‌شد در واقع دارد این صحنه را اجرا می‌کند. من واقعاً از نژلا ترسیدم، سنم کم بود، آن چهره، آن قیافه، که چطور می‌تواند آزار روانی چهره و بدن و فیگور آدم را عوض کند. اصلاً غیرقابل تصور است که یک آدم چه شکلی بشود. صورت همه استخوان، فقط دو تا چشم بزرگ از حدقه بیرون زده، یعنی یک لحظه که کنارش داشتم دستم را توی روشویی توالت می‌شستم، برگشت به من نگاه کرد، من تمام مدت [سعی] کردم به او نگاه نکنم، چون واقعاً ازش می‌ترسیدم، یک لحظه نگاه کردم سریع دستم را شستم آمدم بیرون، ولی نژلا را آورده بودند که نشان بدهند که تو فقط ببینی که آنجا با آزار روحی و روانی و شکنجه‌ی روانی چطوری یک آدم را این‌طوری کرده‌اند.”[۷۸]

“نژلا وسط بند لخت مادرزاد می‌شد، پاهایش را باز می‌کرد و دست‌هایش را با ضربه می‌زد وسط پاهایش. یا حالت‌هایی از درگیری که انگار تو باقی صحنه را نمی‌دیدی، اجرا می‌کرد. مثلاً می‌خوابید روی زمین، دست و پا می‌زد یا جمع می‌کرد خودش را و همه این کارها را لخت مادرزاد می‌کرد.”[۷۹]

“ما برای تمام بچه‌هایی که مشکل روحی داشتند از جمله نژلا، نگهبانی ۲۴ ساعته گذاشته بودیم که هم به خودشان و هم به دیگران آسیبی نرسانند. یعنی از بین خودمان بچه‌ها شیفت‌بندی کرده بودند و هر کس شیفتش بود، همه جا باهاش می‌رفت، اگر بلند می‌شد از خواب یا می‌خواست برود دستشویی، همه جا. ماهایی که کم سن و سال بودیم وقتی نوبتمان بود این کار را با ترس و لرز می‌کردیم.”[۸۰]

ویولت نیز که مدتی را با نژلا در بند ۳ زندان اوین بوده است می‌گوید:

“تلویزیون فیلم «مسیح باز مصلوب» را نشان می‌داد. در اتاق ۲ بودیم. نژلا آمد و احساس کرده بود که من تواب نیستم. کاملاً پاک باخته بود ولی حرف می‌زد. با وجود پریشان‌حالی تواب نشده بود. جلوی پای من دراز کشید. نام کارگردان فیلم را گفت. او را می‌شناخت. گفت کارگردان خیلی خوبی ست. [حواسش از این نظرها جمع بود ولی] عادی نبود. شعارهای ضد رژیم می‌داد و آنها هم او را به شوفاژ زنجیر می‌کردند.”[۸۱]

نژلا در زندان قزل‌حصار

زندان قزل‌حصار که یکی از بزرگ‌ترین و مخوف‌ترین محبس‌های زندانیان سیاسی در سال‌های اولیه دهه ۶۰ بود، در تابستان ۶۳ و پس از برکناری اسدالله لاجوردی در اثر فشارهای سیاسی مختلف از جمله گزارش‌های هیئت نماینده آیت‌الله منتظری از وضعیت زندان‌ها، دستخوش تحول شد. حاج‌داوود رحمانی، رئیس این زندان برکنار شد و در مدت کوتاهی پس از او، شخصی با نام مستعار “میثم” به ریاست قزل‌حصار منصوب شد. نژلا در همین سال  (۱۳۶۳) از اوین به قزل‌حصار آورده شد و تا اواخر تابستان ۶۴ که مجددا به اوین منتقل شد، در بندهای مختلف این زندان از جمله بندهای ۳ و ۴ بود. زندان قزل حصار تا اواخر تابستان ۱۳۶۵ کاملاً از زندانیان سیاسی خالی شد و در آن زمان آخرین گروه‌های زندانیان سیاسی زن، مجدداً به زندان اوین منتقل شدند.

نژلا، جز ماه‌های اول در این دوره تحت تأثیر داروهای اعصاب بسیار قوی، بهتر غذا می‌خورده و کمی هم وزن اضافه می‌کند. با این همه، اصلاً با هیچ‌یک از زندانیان هم‌کلام نمی‌شده و در بیشتر مواقع، در سکوت مطلق بوده است.

“یکی از زندانیان که پرستار بود و در درمانگاه زندان کار می‌کرد به من گفته بود نژلا حال و روز خوبی ندارد و پزشکش مقدار خیلی زیادی دارو برایش تجویز کرده است. می‌گفت سال‌هاست پرستار است و به یاد نمی‌آورد به بیماری این حد دارو داده باشند.[۸۲]

اون موقع که من دیدمش، با قرص‌های خیلی قوی تازه رو پایش بود. البته بعد حداقل یه بار، شاید هم بیشتر، حالش کاملاً بد شد. افتاد زمین و جیغ می‌زد و حمله روانی بهش دست داده بود. تمام روز رو تمام ساعت‌ها و حتی تا نصفه شب هم فقط راه می‌رفت. خودش حساب می‌کرد می‌گفت من در روز ده کیلومتر یا چقدر راه می‌روم و پاهایش زخم بود از راه رفتن. به خاطر این معلوم بود از نظر درونی آرام ندارد. ما با هم راه می‌رفتیم خیلی ولی در سکوت و اصلاً حرف نمی‌زد.[۸۳]

نژلا قاسملو در بخشی از شعری که از سوی خانواده‌اش منتشر شده می‌نویسد: “در زندان اما به ناچار آموختم که دیوار قلب خود را/ از سنگ بنا کنم/ تا جراحت قلب مجروحم/ لطافت روح رفیق و همراهم را نیازارد!”[۸۴]

“نژلا اصلاً راجع به خودش حرفی نمی‌زد، یعنی حداقل آن دوره‌ای که من باهاش بودم. شاید هم اصلاً نمی‌دانست خودش کی است؛ گم کرده بود خودش را. شاید هیچی یادش نبود. ولی یک چیزهایی توی ذهنش آزارش می‌داد. یک چیزهایی که باعث می‌شد این عکس‌العمل را داشته باشد. اینکه یک دفعه بلند اعلام می‌کرد من بی‌دین هستم، فکر می‌کنم حالتی بود که اعتراض می‌کرد به یک فشار درونی که تویش بود. بعدها بچه‌ها گفتند که موقعی که توی بازجویی بوده بهش تجاوز شده و چون بهش تجاوز شده این عکس‌العمل را دارد. چون آدمی بودش که خیلی زیر فشار بود. هم سنش از من بالاتر بود هم آدم تحصیل کرده و دانشگاه رفته بود خارج از ایران. به هر حال من فکر می‌کنم یک مقدار اتهامش هم سنگین بود که آن قدر زیر فشار قرارش داده بودند.”[۸۵]

“نژلا به همه کس و همه چیز مشکوک بود، گاه دچار بی‌خوابی شدید می‌شد و سه چهار شبانه روز نمی‌خوابید. بعد از بی‌خوابی حالش بدتر می‌شد و برای مدتی در درمانگاه از او مراقبت می‌کردند. “[۸۶]

“معلوم بود بچه‌ی خیلی تحصیل کرده‌ای است، احساس می‌کنم خیلی بهش رسیده بودند، همه چیز بلد بود مثلاً بازی تنیس روی میزش خیلی خوب بود. ما را بردند قزل‌حصار، آن موقع نژلا قرص می‌خورد، دارو بهش می‌دادند چاق شده بود، حالش بهتر شده بود، دیگر با بچه‌ها بازی می‌کرد. من را یادش بود. شش صبح از خواب بلند می‌شد، حالا قزل هم دوره‌ای بود که رفاه بود، به ما غذای خوب می‌دادند؛ البته آنجا شاید تعداد کمتر بود، وضع غذایی‌اش بهتر از اوین بود. نژلا شش صبح می‌آمد در اتاق ما می‌ایستاد، تا من بیدار شوم. دیگر برایش عادت شده بود. شش صبح من را می‌برد، من خواب‌آلود، گرسنه، چای نخورده باید از خواب بلند می‌شدم می‌رفتم سر میز پینگ‌پونگ که به من پینگ‌پونگ یاد بدهد، اجبار هم بود دیگر. چون اگر آن کار را نمی‌کردم حالش بد می‌شد. بچه‌ها می‌گفتند قرعه به اسم تو افتاده باید این کار را بکنی. می‌گفتم آخر چقدر؟ چند ماه؟ کاش من را ببرند اوین. ما که آنجا خواب نداشتیم، اینجا یک ساعت اضافه می‌توانیم بخوابیم. فکر می‌کنم دو ماه طول کشید. ولی خب یک خورده یاد گرفتم چون خیلی بازی‌اش خوب بود. میز پینگ‌پونگ هم خریده بودند، من و نژلا بازی می‌کردیم، بچه‌های دیگر کم کم آمدند بازی کردند. من حالا یاد گرفته بودم به بچه‌های دیگر یاد می‌دادم. آن دوره، دوره خیلی جالبی بود.”[۸۷]

خیلی زیبا بود، آدم خیلی مغروری بود، خیلی هم با استعداد بود و تحصیل‌کرده فرانسه و من می‌تونم تصور بکنم که به چنین آدمی با چنین تیپی و از خانواده‌ای این چنینی که فامیلی‌اش هم قاسملو بوده، خیلی کینه شخصی داشته باشند اینها. از این آدم‌هایی بود که در حد نبوغ باهوش بود. در عرض یک ماه با آن حال بدش ایتالیایی یاد گرفت. خودم شاهد بودم، یه کتاب آمده بود توی بند و یکی دیگر از بچه‌ها هم ایتالیایی بلد بود، نژلا یک ماهه ایتالیایی یاد گرفت! بچه‌ها تعریف می‌کردند وقتی تو انفرادی بوده، تمام دیوارش پر عدد بوده. بعد یکهو پاسدار در را باز کرده وحشت کرده بوده. نژلا یه چیزی گیر آورده بوده، معادله حل می‌کرده روی دیوار سلولش.”[۸۸]

بازگشت به اوین: ماه‌های پایانی زندان

با انتقال از قزل‌حصار به اوین در سال ۱۳۶۵، در ماه‌های آخر حبس در زندان اوین، حال عمومی نژلا روی هم رفته مانند سال آخر در زندان قزل‌حصار بوده است؛ به میزان زیادی دارو مصرف می‌کرد، غذا می‌خورد و زیاد راه می‌رفته، با خودش و در سکوت، تنها بوده است.[۸۹]

“بعد نژلا آزاد شد. با اینکه حالش بد بود و می‌دانستند که به لحاظ روانی مشکل دارد، با اینکه می‌دانستند از آدمی می‌شود مصاحبه گرفت که به هر حال می‌فهمد چه می‌خواهد بگوید، به نتایج جدید رسیده، گذشته‌اش را رد می‌کند یا تأیید می‌کند، یا کاملاً به هوش باشد، ولی آنها توی آن شرایط از نژلا مصاحبه گرفتند و بعد آزادش کردند.”[۹۰]

پاریس

نژلا سرانجام به شرط انجام مصاحبه در پاییز سال ۱۳۶۵ از زندان آزاد شد و مخفیانه به ترکیه و سپس به پاریس رفت. وی ۸ ماه بعد، در بهار ۱۳۶۷ (۱۹۸۸) در پاریس به زندگی خود پایان داد.

شهین نوایی که نژلا را با نام مستعار رُزا از اتحادیه ملی زنان در ایران می‌شناخته می‌گوید: “نژلا را حدود دو هفته بعد از اینکه به پاریس آمده بود دیدم. مادرش گفت که حالش خوب نیست و می‌خواهد تو را ببیند. من به پاریس رفتم و یازده روز پیش او بودم. دائم راه می‌رفت، تمام این یازده روز را از صبح تا شب ما می‌رفتیم بیرون و او حرف می‌زد. حالش خوب نبود. برای من هم خیلی سخت بود. می‌گفت: وقایع بعد از دو سه روز اول پس از دستگیری تا مدت‌ها بعدش را اصلاً به یاد نمی‌آورد و همه چیز را فراموش کرده است و تنها صدای ما [شهین نوایی و هم تشکیلاتی را که در خطر دستگیری بوده] را می‌شنیده است.”[۹۱]

او اضافه می‌کند: “دقیقاً نمی‌دانم که چه زمانی، ولی در یکی از نامه‌هایش نوشته بود که با سازمان عفو بین‌الملل همکاری می‌کند و خودش هم راضی بود که برای آنها شهادتش را مطرح می‌کند و در ضمن می‌گفت تراپی [درمان] را شروع کرده که البته طولی هم نکشید.”

از دوره زندگی نژلا در پاریس یادداشت‌هایی بر جای مانده که در بخشی از آنها که منتشر شده، نژلا در مورد شکنجه‌های اعمال شده در زندان‌ها می‌نویسد: “آویزان کردن زندانی از پا و از دست، به مدت چند روز، از سوزاندن بدن با آب جوش یا برق یا آتش سیگار و نیز تجاوز به زنان. در زندان در باب این‌گونه شکنجه کلامی گفته نمی‌شود. گفته می‌شود در مورد زنان و دخترانی که اعدام خواهند شد اعمال می‌شود. سایر زندانیان نیز در این مورد سکوت می‌کنند. از دیگر شکنجه‌ها “ازدواج اجباری” است.”[۹۲]

او در ادامه اضافه می‌کند: “مسئله زن بودن در زندان علاوه بر “ازدواج اجباری” و ” تجاوز”، اجرای قوانین اسلامی در زندان از مشکلات زنان زندانی است. بازجو حتی از دست زدن به زن زندانی بی‌دین خودداری می‌کند و سر خودکار و یا تکه چوبی را به زن زندانی می‌دهد و زندانی را از این سو به آن سو می‌برد، نمی‌خواهد حتی دست شما را لمس کند. یک عوام‌فریبی ناب. شما چهره حقیقی “شکنجه‌گر” خود را در دخمه خواهید دید. آنجا شما را به تخت شکنجه خواهند بست و چهره حقیقی اسلام را نشان شما خواهند داد.”[۹۳]

نحوه مرگ و خودکشی نژلا برای بسیاری از هم‌بندی‌هایش تا به امروز ناروشن است.

تهمینه پگاه که در زمان مرگ نژلا هنوز در زندان بوده می‌گوید: “ما آمدیم اوین. یک روز روزنامه دستم بود، روزنامه‌ای که می‌دادند توی بند، نمی‌دانم کیهان بود یا اطلاعات. صفحه‌ی تسلیتش را ما همیشه می‌دیدیم، چون بعضی از بچه‌ها که اعدام می‌شدند خانواده‌هایشان عکس نمی‌انداختند ولی تسلیت می‌زدند. بعد یک دفعه در صفحه‌ی تسلیت خواندم نژلا قاسملو در تصادف رانندگی کشته شده. دستم لرزید و گفتم مگر می‌شود، اینکه رفت بیرون. بعداً شنیدم خودکشی کرده. شکل خودکشی‌اش را نمی‌دانم.”[۹۴]

منیره برادران می‌گوید: “همیشه احساس می‌کرده که تحت تعقیبه، یعنی همیشه احساس می‌کرده دنبالش می‌کنند، بعد می‌گویند صدای پا شنیده، تو راهرو بوده، نمی‌دونم تو هتل بوده اتاقش یا تو آپارتمانش و بعد فکر کرده می‌ریزند بگیرنش و خودشو از پنجره پرت کرده.”[۹۵]

مژده ارسی روایت دیگری را شنیده است: “فکر کنم از روی پلی در پاریس خودش را انداخت.”[۹۶]

مرسده قائدی نیز می‌گوید: “من شنیده‌ام با سرعت خودش را با ماشین به جایی زد و کشت.”[۹۷]

شهین نوایی که در مراسم به خاک‌سپاری نژلا نیز جزو سخنگویان بوده است در این مورد می‌گوید: “آخرین نامه‌ای که از او دارم مهر همان روز مرگش را خورده. من خیلی از شنیدن خبر شوکه شدم. نژلا فکر می‌کرد دنبالش هستند و صدایش می‌زنند و می‌گفت وقتی این صدا را می‌شنوم می‌خواهم فرار کنم. همان روز از جایی به خانه برمی‌گشته و به طبقه بالایی می‌رود و به نظر می‌آید دوباره دچار این حالت شده و خودش را از آن بالا پرت می‌کند.”[۹۸]

متأسفانه نژلا دیگر فرصت این را نخواهد داشت تا حقایق به قول خودش “دخمه‌های” شکنجه و آنچه را بر او رفته است را برای ما روایت کند. برجستگی و یا اهمیت زندگی نژلا و سرگذشتش در پی دستگیری و زندان و تحمل انواع شکنجه‌ها به دلیل مجموعه‌ای از عوامل و ویژگی‌های متفاوت و گاه تصادفی است که او را برای دشمنانش چون خاری در کف پا غیر قابل تحمل کرد و خشم آنان را برانگیخت. بر اساس آنچه از خلال مجموعه شهادت‌های هم‌بندیان نژلا برمی‌آید، نام نژلا، نام فامیل او، تحصیلاتش، طلاق گرفتن، بی‌خدا بودن آشکار، غرور و مقاومتش، هوش و زیبایی و تنهایی او،[۹۹] همه و همه از عواملی هستند که باعث اعمال شکنجه و فشار بیشتر بر نژلا شده‌اند؛ شکنجه‌هایی که او را به مرز جنون کشانده‌اند اما او جز آنجا که کنترل از کف می‌دهد، از رنج‌هایش نمی‌گوید.

” نژلا عاشق تنهایی شده بود. راه می‌رفت. فکر می‌کرد و گاه با خودش حرف می‌زد، و من هر بار که او را می‌دیدم از خودم می‌پرسیدم: با این زیباروی باهوش و تحصیل‌کرده چه رفته است و با او چه کرده‌اند که این‌گونه شده است.؟” [۱۰۰]

و این سوال همچنان در مورد نژلا و بسیاری دیگر از زنان زندانی برای ما باقی است؛ با او چه کرده‌اند که این‌گونه شد؟

مطالعه موردی: فرزانه عمویی

اطلاعات مربوط به فرزانه عمویی، بسیار پراکنده و حتی متناقض است. این موضوع، حتی در شهادت‌های مصاحبه شوندگان این تحقیق نیز خود را نشان می‌دهد.

فرزانه عمویی، یکی از اعضای مجاهدین، در حالی‌که باردار بود در سن ۲۰ سالگی در سال ۱۳۶۰ بازداشت شد. او در زندان وانمود کرده بود که فعالیت سیاسی چندانی نداشته و یک زن خانه‌دار بوده است. او از جمله زندانیانی بوده که در پاییز ۱۳۶۰ از زندان اوین به قزل‌حصار منتقل می‌شود. فرزانه عمویی حاج‌داوود رحمانی، رئیس زندان قزل‌حصار را مجاب می‌کند که وی را آزاد کند. دربارۀ دلایل آزادی وی بین زندانیان اختلاف نظر وجود دارد. برخی از زندانیان بر این عقیده‌اند که وی را برای به دنیا آوردن فرزندش و به عنوان مرخصی زایمان آزاد کرده‌اند[۱۰۱] و برخی دیگر می‌گویند او فرزندش را درون زندان به دنیا آورد ولی بعد توانست با این بهانه که هیچ فعالیت سیاسی ندارد آزاد شود.

نازلی پرتوی اما روایت دیگری دارد. وی می‌گوید: “فرزانه در سال ۶۰ مسئول فروشگاه زندان بود و جنس‌ها را گران‌تر می‌داد و کلی کمک مالی در زندان برای مجاهدین جمع می‌کرد. او از کسانی بود که خط توبه تاکتیکی[۱۰۲] را دنبال می‌کرد. حاج رحمانی به عنوان نمونه موفق [تواب] آزادش کرد بود.”[۱۰۳]

پرستو نیز که در سال ۱۳۶۰، با فرزانه عمویی در بند ۴ زندان قزل‌حصار هم‌بند بوده است می‌گوید: “فرزانه عمویی آن موقع با عفت خلیلی که مسئول تشکیلات درون بند بود، بسیار صمیمی بود و جزو همان گروهی بود که “تواب بازی” در می‌آوردند و اعتماد حاجی را جلب کرده بود و آزادش کردند. او از مسئولان بالای بند ۴ بود.”[۱۰۴]

پس از آزادی فرزانه عمویی، مسئولان وقت متوجه می‌شوند که او نه تنها عضو فعال سازمان مجاهدین بوده است بلکه همسر وی، حمید اسدیان،[۱۰۵] از مسئولان سازمان مجاهدین، در فرانسه مشغول فعالیت است.

فرزانه عمویی پس از مدت کوتاهی آزادی، در پاییز یا زمستان ۱۳۶۰ مجدداً دستگیر می‌شود؛ هرچند از تاریخ دقیق دستگیری و آنچه بر او در ماه‌های اولیه پس از بازداشت رفته، اطلاع دقیقی از سوی زندانیان زن در دسترس نیست[۱۰۶] اما مطمئن هستیم که در بهمن ۱۳۶۰، فرزانه عمویی مجدداً در زندان قزل‌حصار در حبس بوده است. سودابه اردوان که در ۱۳۶۰ در بند عمومی زندان قزل‌حصار بوده در این باره می‌گوید: “من اولین بار اسم فرزانه عمویی را از تلویزیون شنیدم وقتی خبر ترور موسی خیابانی و اشرف ربیعی را پخش کرد. در آن خبر، اسم فرزانه عمویی را هم جزو کشته شدگان در درگیری اعلام کرد. در حالی‌که همه می‌دانستند فرزانه عمویی زنده و در بند ۸ قزل‌حصار است. یادم است همان موقع لاجوردی برای بازدید آمد و تواب‌ها ازش پرسیدند چرا به دروغ اسم فرزانه عمویی جزو کشته شدگان در درگیری برده شده و لاجوردی که دیگر نمی‌توانست انکار کند گفت: در مبارزه با منافقین هر کاری جایز است حتی دروغ گفتن.”[۱۰۷]

در بهار ۱۳۶۱، این موضوع که عفت خلیلی در درون زندان قزل‌حصار تشکیلاتی را ایجاد کرده لو می‌رود و همه کسانی که به هر شکلی با وی در ارتباط بوده‌اند تحت فشار و شکنجه‌های شدید قرار می‌گیرند. حدود ۷۰ نفر از زندانیان زن مجاهد برای تنبیه به بند ۴ مجرد که به بند تنبیهی ۸ قزل‌حصار تغییر نام داده بود منتقل می‌شوند؛ فرزانه عمویی یکی از آنان بوده است. در این بند زندانیان از امکانات بند عمومی مانند هواخوری و تلویزیون محروم بودند اما این محرومیت از امکانات باعث نشده بود که به اندازه‌ای که مورد انتظار مسئولان زندان باشد “متنبه” شوند.

در پاییز ۱۳۶۱، سودابه اردوان نیز به همراه گروهی دیگر به بند ۸ زندان قزل‌حصار که بند تنبیهی بوده برده می‌شود و در آنجا برای اولین بار، فرزانه عمویی را می‌بیند:

“فرزانه عمویی در بند برای خودش برو بیایی داشت و مثل بچه‌های معمولی نمی‌شد بهش نزدیک شد. خیلی مغرور بود و کاملاً در بچه‌ها نفوذ داشت؛ بچه‌های مجاهد ازش به طور مطلق اطاعت می‌کردند.”[۱۰۸]

مینا انتظاری می‌گوید: “پاییز ۶۱ بود؛ ما یک گروه حدوداً ۲۰ نفره بودیم که اول به ما یک کتک مفصل زدند، بعد شب تا صبح ما را سرپا نگه داشتند، بعد برای تنبیه به بند ۸ زندان قزل‌حصار منتقل کردند. آنجا من فرزانه عمویی را دیدم. مدت کوتاهی بعد از آن بود که فرزانه عمویی و گروهی دیگر را به عنوان تنبیه به انفرادی‌های گوهردشت که در پاییز ۱۳۶۱ آماده بهره برداری شده بود منتقل کردند.”[۱۰۹]

از اواسط سال ۶۱ تا اوایل ۶۲، برخی از زندانیانی را که در روند بازجویی و شکنجه‌های سخت دوران بازداشت در اوین، همچنان بر سر موضع باقی مانده بودند، از سایر زندانیان جدا کردند و به عنوان تنبیه به انفرادی‌های زندان گوهردشت فرستادند. شرایط در انفرادی‌های گوهردشت به شکلی بود که مشخص می‌کرد هدف مسئولان وقت دادستانی انقلاب، شکستن کامل مقاومت این گروه از زندانیان بوده است.[۱۱۰]

شرایط حاکم بر انفرادی‌های این زندان که تعدادی از زنان زندانی سیاسی را به مدت‌های بسیار طولانی (در بیشتر موارد بین یک تا دو سال) در آن نگه داشتند، آثار بسیار ناگوار و گاه غیرقابل جبرانی بر روان آنان گذاشت. هیچ‌یک از مصاحبه شوندگان این تحقیق، فرزانه عمویی را در فاصله میان دستگیری پاییز ۱۳۶۱ و بهار ۱۳۶۳ ندیده‌اند. بنابر این مشخص نیست که فرزانه عمویی دقیقاً چند وقت در انفرادی‌های گوهردشت بوده است. تنها فرخنده آشنا شهادت می‌دهد که در سه ماه آخری که در انفرادی‌های گوهردشت بوده، فرزانه عمویی نیز به مدت ۲ یا ۳ هفته در یکی از آن انفرادی‌ها بوده است. به شهادت فرخنده آشنا در آن زمان به نظر نمی‌رسید که فرزانه عمویی دچار مشکل روانی حادی باشد: “فقط گاهی داد می‌زد یا بلند می‌خندید.”[۱۱۱]

پرستو وی را در بهار ۱۳۶۳، در واحد مسکونی دیده است. او در این‌باره چنین شهادت می‌دهد: “او را در حالی دیدم که مجبورش کرده بودند رو به دیوار بایستد. سرپا ایستاده بود و به نظرم خیلی سالم بود. مرا شناخت، با من حرف زد.”[۱۱۲]

مشخص نیست که فرزانه عمویی در چه زمانی به واحد مسکونی منتقل شده است. واحد مسکونی، ساختمانی در کنار زندان قزل‌حصار بود که پیش از آن که در اردیبشت ۱۳۶۲ به عنوان مکانی ویژه تنبیه برای زنان مجاهد استفاده شود، استراحتگاه کارکنان زندان بوده است.

به شهادت پرستو، ۱۶ زندانی زن در فاصله زمانی اردیبهشت ۱۳۶۲ تا خرداد ۱۳۶۳، در واحد مسکونی تحت شکنجه‌هایی بسیار شدید قرار گرفتند. مهم‌ترین ویژگی واحد مسکونی این بود که زندانیان ضمن اینکه ساعت‌ها و روزها، مجبور به سرپا ایستادن بودند و به آنها بی‌خوابی داده می‌شد، هیچ‌گاه و در هیچ زمانی جز مواقع اندکی که اجازه خوابیدن داشتند از حضور دائم بازجوها خلاصی نداشتند. به این ترتیب، زندانی حتی لحظه‌ای خلوت و بدون شکنجه نداشته داشت. زندانیان در واحد مسکونی وادار به اعمالی می‌شدند که کرامت و هویت انسانی آنها را هدف گرفته بود؛ اعمالی مثل اجبار به کابل زدن به دوستان و هم‌بندیان خود، تقلید رفتار حیوانات و….[۱۱۳]

فرزانه عمویی و دیگر مسئولان تشکیلات بند ۸ زندان قزل‌حصار، در مکانی جدا از این ۱۶ نفر نگه داری می‌شده‌اند و مشخص نیست که در تمامی یا بخش‌هایی از ۱۴ ماه برپایی واحد مسکونی در آنجا بوده‌اند یا خیر. بنا به شهادت پرستو، فرزانه عمویی و سایر زندانیان رده بالا، در طول چهارده ماه برپایی واحد مسکونی، تنها چند بار و به مدت کوتاه، با سایر زندانیان مورد مواجهه قرار گرفته‌اند.[۱۱۴]

همچنین مشخص نیست که فرزانه عمویی دقیقاً در چه زمانی، در انفرادی‌های گوهردشت، یعنی قبل یا بعد از واحد مسکونی، دچار آشفتگی روانی شده است. با این همه، برخی از نویسندگان و زندانیان سیاسی سابق اعتقاد دارند جنونی که بر فرزانه عمویی حادث شد، عمدتاً حاصل فشارهایی بوده که در واحد مسکونی بر او وارد شده است.[۱۱۵]

در اوایل تابستان سال ۱۳۶۳، پس از برچیده شدن قبرها،[۱۱۶] تعدادی از زندانیان زن زندان قزل‌حصار به قرنطینه[۱۱۷] برده شدند. نازلی پرتوی می‌گوید: “دو سه روز بعد از بیرون آمدن از قرنطینه، در باز شد یک دختری آمد تو، لاغر، طوری که گونه‌هاش رفته بود تو، چشم‌هایی درشت، مردمک چشم سیاه گنده و چشم سبز درخشان. چون اونجا یکسری مجاهدهایی که او رو از دوره تشکیلات درون بند می‌شناختند هم بودند، تا او رو دیدند وحشت کردند که یک زمان چقدر زیبا بوده. از دیدنش وحشت کردند. از وقتی اومد توی قرنطینه، یک جا می‌نشست، توی لباسش ادرار می‌کرد، اصلاً با کسی حرف نمی زد… بعد از چند وقت از پیش ما بردنش؛ [احتمالاً] انفرادی.”[۱۱۸]

سودابه اردوان که در سال ۱۳۶۳ و بعد از برچیده شدن قبرها از زندان اوین مجدداً به زندان قزل‌حصار منتقل شده بود، از صحبت‌های بقیه زندانیان متوجه می‌شود که فرزانه عمویی نیز جزو زندانیانی است که در اثر فشارهای سال‌های ۶۱ و ۶۲ در انفرادی‌های گوهردشت و واحد مسکونی، بریده است.[۱۱۹]

مینا انتظاری نیز می‌گوید: “فرزانه عمویی را بعد از واحد مسکونی به بند ۴ عمومی زندان قزل‌حصار آوردند. آنجا دیگر حالت عادی نداشت و کاملاً از نظر روانی به هم ریخته بود.”[۱۲۰]

به شهادت چندین نفر از مصاحبه شوندگان، فرزانه عمویی در اثر فشارهایی که جزییات آن برای ما معلوم نیست، پس از ۱۳۶۳ دچار مشکلات روانی پیش رونده بوده، تا جایی که در مواردی قادر به شناسایی هیچ‌کس، حتی دختر خود نبوده است. در این دوران وی از سوی مسئولان زندان به عنوان ابزاری برای آزار سایر زندانیان یا در هم شکستن مقاومت آنها استفاده می‌شده است.[۱۲۱] شهین چیت ساز می‌گوید: “فرزانه عمویی را آورده بودند برای آزار و اذیت بیشتر زندانیان. یک بار یکی از بچه‌ها را می‌خواستند بفرستند توی سلولش، هرکاری کردند نرفت.”[۱۲۲]

پروانه عارف نیز می‌گوید: “فرزانه عمویی را وسیله‌ای کرده بودند برای شکنجه ماها. کابوس ما این بود که اگر برویم انفرادی، بیندازندمان با فرزانه.”[۱۲۳]

فرخنده آشنا یکی از کسانی بوده که به عنوان تنبیه، فرزانه عمویی را به سلول او منتقل کرده بوده‌اند. وی از تجربۀ حضور خود با فرزانه در سلولی در زندان اوین در سال ۱۳۶۵ چنین روایت می‌کند: “دوره‌ای که پیش من آوردندش کاملاً تعادل روحی‌اش را از دست داده بود. دائماً با من درگیر می‌شد و توهین‌های بدی می‌کرد. خیلی کم می‌خوابید، یکهو با وحشت از خواب بیدار می‌شد و می‌گفت: به من دست نزن! به موهای من دست نزن! به من می‌گفت: چرا دمر می‌خوابی؟ مثل یک بازجو [حرف می‌زد]، می‌گفت باید برگردی به این سمت بخوابی؛ می‌خواهی من سینه‌هایت را نبینم؟! یا مثلاً از خواب بیدار می‌شد می‌گفت شلوار من کو؟! یا بلند می‌شد دکمه‌های شلوارش را می‌بست یا کارهایی می‌کرد که معنای جنسی داشت، یا حرف‌های رکیک می‌زد مثلاً وقتی حالش بد بود همه‌ش می‌گفت: لنگت رو باز کن! و کاملاً معلوم بود بهش تجاوز شده. از مردها هم خیلی می‌ترسید. صدای مرد که می‌آمد، خیلی حالش بد می‌شد و می‌ترسید.اگه به سلول می‌آمدند، در مقابلشون خم می‌شد. یک بار با من داد و بیداد و کتک‌کاری کرده بود، به خاطر همین حلوایی آمد سلول ما. افتاد به پاش و کاملاً خم شد در مقابلش و بهش گفت: من دیگه شلوار ندارم، یه شلوار به من بدید بپوشم…”[۱۲۴]

 در مقاطع مختلف در سال‌های ۱۳۶۵ تا ۱۳۶۹، فرزانه عمویی را از انفرادی به بندهای عمومی که زندانیان سیاسی زن در آن بوده‌اند، منتقل می‌کرده‌اند.

سودابه اردوان می‌گوید: “وقتی در سال ۱۳۶۵ ما را در اتاق‌های دربسته در بند ۲۴۰ زندان اوین حبس کردند، در حالی‌که در یک اتاق ۴۰ زندانی حبس بودند، فرزانه عمویی را که کاملاً روانی شده بود پیش ما آوردند. او رفتار بسیار غیرعادی داشت. همیشه چادر سر می‌کرد. یک هفته دراز می‌کشید می‌خوابید، یک هفته دائم بیدار بود. وقتی بیدار می‌شد هرچه دستش می‌رسید حتی سرکه‌ای که توی شیشه بود را می‌خورد. بعد همان‌طور که نشسته بود یک دفعه بلند می‌شد و به بچه‌ها حمله می‌کرد؛ حتی شب‌ها هم این اتفاق می‌افتاد. برای همین همه بچه‌ها توی اتاق در وضعیت اضطراب و ترس دائمی به سر می‌بردند. ما برایش ۲۴ ساعته به نوبت نگهبانی گذاشته بودیم که اگر حمله کرد جلویش را بگیرند. بعد وقتی بیدار بود، یک دفعه می‌ایستاد به نماز خواندن و همه روز ایستاده بود مثل مجسمه، تکان نمی‌خورد. ما دور و برش حرکت می‌کردیم، غذا می‌خوردیم، زندگی عادی مون رو داشتیم، یک دفعه حمله می‌کرد یک سیلی می‌خواباند توی گوش یکی از بچه‌ها. همه لباس‌هایش را در می‌آورد و لخت توی اتاق دراز می‌کشید که این برای ما مسئله شده بود.

دوران پریودش که می‌شد یک‌جور دیگر حالش بد می‌شد. لباسش را در می‌آورد، لخت مادرزاد توی اتاق دراز می‌کشید. هر چقدر سعی می‌کردیم روش پتو بندازیم یا لباس تنش کنیم نمی‌گذاشت. همه‌ش هم لبخند روی صورتش بود. فرض کن یک نفر وسط اتاق لخت دراز کشیده و ما باید زندگی روزمره مون رو انجام می‌دادیم. یک بار هم سرش را انداخت پایین و از بند زد بیرون. بچه‌ها به شوخی به هم گفتند: فرزانه فرار کرد. وقتی او را برگرداندند، آن قدر زده بودندش که لت و پار شده بود. مثل بچه گریه می‌کرد. اون دختر مبارز بند ۸ که اسمش رو از تلویزیون گفته بودند مثل یه بچه گریه می‌کرد؛ آدم خیلی دلش می‌سوخت.”[۱۲۵]

او می‌افزاید: “در بند ۳۲۵ اوین که دیگر در اتاق‌های دربسته نبودیم دوباره فرزانه را پیش ما آوردند. حالش بدتر شده بود. درست توی راهرویی که به سمت هواخوری می‌رفت اتراق کرده بود، همانجا ادرار می‌کرد، ناخن‌هاش بلند شده بود، بوی بد می‌داد، نمی‌رفت حمام، وقتی هم بچه‌ها می‌بردنش حمام، آنجا را اشغال می‌کرد دیگر بیرون نمی‌آمد.”[۱۲۶]

میترا تهامی نیز در همین باره می‌گوید: “یادمه فرزانه عمویی رو آوردند توی بند ۳۲۵ اوین، آن موقع کاملاً روانی شده بود؛ یعنی اصلاً کنترلِ ادرارش را نداشت، اصلاً دستشویی نمی‌رفت. یه جا نشسته بود و دوروبرش همین‌جوری مگس وول می‌خورد. کسی بهش کاری نداشت، همونجا پریود هم می‌شد. حالش اصلاً خوب نبود، یک دفعه پا می‌شد لخت مادرزاد می‌شد. از نظر بهداشتی هم خیلی ناجور بود. بالاخره یک روز دو تا از بچه‌های ما که یکیشون پرستار بود بردندش حموم.”[۱۲۷]

سودابه اردوان نیز می‌گوید: “یادمه یه روز، روز ملاقات بود. چون فرزانه یه دختر کوچیک داشت، بچه‌ها رفتند از هواخوری گل چیدند بهش دادند که به بچه‌ش بده. توی همون حالت با این کارهایی که بچه‌ها براش می‌کردند انگار بچه‌ها رو دوست داشت. یه جوری حالتش عوض شده بود.”[۱۲۸]

نازلی پرتوی نیز یکی دیگر از هم‌بندیان فرزانه در این دوران بوده است. او چنین شهادت می‌دهد: “فرزانه در اتاق ما بود. می‌نشست، یک سنگ‌های ریزی داشت، با اونها مثل یه قل دو قل بازی می‌کرد. قابلمه غذا که می‌آمد یکهو با یک قدرتی بلند می‌شد که پایش را بکند توی قابلمه، ده نفر می‌ریختیم روش که جلوش رو بگیریم. یا یکهو شلوار و شورتش را در می‌آورد و انگار می‌خواست خودش را ارضای جنسی بکند. فکر کن درست وقتی که داشتی غذا می‌خوردی… خیلی به ما فشار می‌آمد و ما همچنان سعی می‌کردیم توی اتاق به روی خودمان نیاوریم. داشتیم بالا می‌آوردیم سر سفره غذا ولی سعی می‌کردیم آرامش خودمان را نگه داریم و بالاخره غذا بخوریم. دائم در کلنجار بودیم که این را ببرید از این بند ولی نمی‌بردند.”

پس از اینکه صحبت‌های زندانیان با زندانبانان درمورد اینکه برای رسیدگی به وضعیت فرزانه عمویی لازم است او را از بند به بهداری ببرند به جایی نمی‌رسد، زندانیان تصمیم می‌گیرند تا رسیدگی به وضعیت فرزانه، از خوردن غذا خودداری کنند. پس از چند روز، فرزانه عمویی را از بند عمومی بیرون می‌برند اما به جای بهداری و مداوا، مجدداً او را به انفرادی منتقل می‌کنند.

در بهمن ۱۳۶۸، در حالی‌که فرزانه عمویی همچنان در زندان اوین بوده است، رینالدو گالیندوپل، گزارشگر ویژه سازمان ملل متحد از زندان اوین بازدید می‌کند. وی از قبل خواسته بود با تعداد مشخصی از زندانیان گفت‌و‌گو کند و نام فرزانه عمویی در فهرست درخواستی وی بود. پیشوا، رئیس وقت زندان اوین و سایر مقامات مسئول، فرزانه عمویی را از دید گزارشگر ویژه پنهان می‌کنند و به جای او یک زندانی تواب را به عنوان فرزانه عمویی معرفی می‌کنند تا نشان دهند گزارش‌هایی که به دست گزارشگر ویژه دربارۀ دیوانه شدن فرزانه عمویی در اثر شکنجه در زندان رسیده صحت ندارد.

منیره برادران در این باره می‌نویسد: “زمستان سال ۶۸ بار دیگر ما را به بند ۳ فرستادند. گفتند انتقال موقت برای رنگ زدن دیوارهاست و لازم نیست همه وسایل را با خود ببریم. این نوسازی جای تردید و تعجب داشت. دیوارها چند سال پیش رنگ شده بود و مسئولین زندان هیچ‌وقت از این‌گونه ولخرجی‌ها برای زندانی‌ها نمی‌کردند… از مدت‌ها پیش شایعه آمدن گالیندوپل، نماینده کمیسیون حقوق بشر پیچیده بود… این رنگ‌کاری بی‌موقع، شایعه را قوی‌تر می‌کرد… یک هفته بعد ما را به بند قبلی برگرداندند. بوی تند رنگ و سرما در برابر سفیدی تازه دیوارها مهم نبود. چند روز بعد از راهروی اصلی صدای تق تق و بنایی می‌آمد. روزی که برای ملاقات بیرون می‌رفتیم، راز آن سر و صدا برایمان روشن شد. دیواری جلوی بند ما بالا رفته بود… به این ترتیب بند ما به کلی از آن ساختمان حذف شده بود… در یکی از آن روزها فرزانه و یک نفر از اتاق ما را که همسرش اعدام شده بود صدا زدند. بعد از ساعت‌ها انتظار در راهرو دوباره آنها را برگرداندند… من بعدها در گفت‌و‌گویی که با آقای گالیندوپل داشتم از خود او شنیدم که او در آن زمان به دنبال گزارش‌هایی که از این دو نفر و بیماری روانی فرزانه داشته، خواستار ملاقات با این دو زندانی شده بود. مقام‌های زندان دو نفر را به دیدارش برده بودند که خودشان را فرزانه و آن دیگری معرفی کرده بودند. رنگ چهره شاد و گلگونشان کمترین شباهتی به زندانی نداشت. می‌خندیدند و می‌گفتند که در زندان راضی و خوشبخت هستند. خود گالیندوپل هم متوجه این نمایش شده بود.”[۱۲۹]

در بازدید سوم گزارشگر ویژه در سال ۱۳۷۰ نیز فرزانه عمویی و سایر زندانیان سیاسی زن را از دید او پنهان کردند. شایسته وطن‌دوست که در تیرماه سال ۱۳۷۰ (پس از گذراندن دو ماه در انفرادی‌های گوهردشت) از زندان رشت به زندان اوین منتقل شده و تا سال ۱۳۷۹ در این زندان بود می‌گوید: “یک بار که گالیندوپل آمده بود فرزانه را بردند. در حالی‌که درِ بند ما را هم بستند؛ یعنی تیغه کشیدند. وقتی رفتیم نگهبانی که غذا بگیریم، دیدیم که اصلاً دیوار است و در وجود ندارد. من تعجب کردم ولی بچه‌ها گفتند که این سابقه دارد و وقتی کسی می‌خواهد بیاید برای بازدید دیگر اینجا وجود ندارد و بازدیدکننده‌ها را می‌برند به بند زندانیان عادی و آنها را به عنوان سیاسی معرفی می‌کنند.”[۱۳۰]

در واقع در هر دو بازدید گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل که مصاحبه شوندگان این تحقیق در جریان آن قرار گرفته‌اند، با تیغه کشیدن در مقابل بند زنان زندانی سیاسی، آنها از چشم وی پنهان مانده‌اند. اما در مورد فرزانه عمویی که هر بار در فهرست گزارشگر ویژه بوده، به این بسنده نشده و خود وی نیز به طور کلی از بند زنان برده شده است.

با این همه، بخشی از گزارش ۲۸ ژانویه ۱۹۹۳ (۸ بهمن ۱۳۷۲) کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد به فرزانه عمویی اختصاص دارد. در این بخش بر اعمال شکنجه جنسی تاکید شده است:

“خانم فرزانه عمویی، ۳۲ ساله، از سال ۱۳۶۰ در بازداشت بوده است. بر اساس گزارشات رسیده او از سال ۱۳۶۵، در اثر شکنجه‌های طولانی مدت شامل شکنجه جنسی دچار فروپاشی روانی شده است. گفته می‌شود او به دلیل رفتارهای ناشی از بیماری روانی‌اش مانند خودداری از خوردن غذا، حمام کردن یا مراقبت از خود مورد ضرب و شتم قرار گرفته است.”[۱۳۱]

برخی از گزارش‌ها حاکی از آن است که فرزانه عمویی در اواخر سال ۱۳۶۸ یا اوایل ۱۳۶۹ آزاد شده و توسط خانواده‌اش در بیمارستان روانی رازی (معروف به امین‌آباد) در تهران بستری شده است. اما شایسته وطن‌دوست او را در پاییز ۱۳۷۰، در حالی‌که از امین‌آباد به اوین آورده شده بود دیده است. شایسته در این باره چنین شهادت می‌دهد: “پاییز سال هفتاد دیدم یک زن خیلی زیبا و خوشگل، ولی یک مقدار غیرعادی آمد توی بند. بچه‌ها گفتند که این فرزانه عمویی است و برایم تعریف کردند که در واحد مسکونی حالت روحی طبیعی‌اش را از دست داده و دیوانه شده و برده بودنش امین‌آباد و تازه از امین‌آباد آمده. به نظر من زیاد غیرعادی نمی‌آمد ولی بعضی وقت‌ها مثل آدم‌هایی که یک مقدار کند برخورد می‌کنند بود. من فرزانه را نمی‌شناختم ولی یکی از دوستانم هم‌دانشکده‌ای‌اش بود، تا پرسیدم فلانی را می‌شناختی، چشم‌هایش برق زد. بعد از آن دور و بر من می‌چرخید و خیلی هوای مرا داشت.

بعد برایم دربارۀ برخورد غیراخلاقی که باهاش کرده بودند تعریف می‌کرد. اینکه چطور لباسش را به زور درآورده‌اند. او نمی‌خواسته که با طرف بخوابد و به زور او را مجبور کرده به خوابیدن. اینکه حتی لباس‌هایش را پاره کرده و در آورده بود. این حالت‌ها را نشان می‌داد که این کار را کرد، آن کار را کرد. به بچه‌های دیگر نمی‌گفت شاید برای اینکه فکر می‌کرد آنها باور نمی‌کنند. بچه‌ها می‌گفتند این دروغ می‌گوید، وقتی کسی روانی می‌شود بخش جنسی مغزش فعال می‌شود و مدام به این مسئله می‌پردازد اما من احساس می‌کردم راست می‌گوید. با نحوه‌ای که او بیان می‌کند امکان ندارد که این وحشی‌گری‌ها را بتواند از خودش در بیاورد.”[۱۳۲]

همان‌طور که گفته شد، دقیقاً مشخص نیست فرزانه عمویی در چه تاریخی آزاد شده است اما شنیده‌های مصاحبه شوندگان این تحقیق حاکی از آن است که وی در بیشتر سال‌های دهه ۷۰ در مرکز آموزشی درمانی روانپزشکی رازی (امین‌آباد) بستری بوده است. سال‌هاست از وضعیت وی خبر دقیقی در دست نمی‌باشد؛ هرچند اطمینان حاصل کرده ایم که فرزانه عمویی هنوز زنده است.

 


 [۱]شهادت فرخنده آشنا، عدالت برای ایران.

 [۲]نام و سایر مشخصات موارد یاد شده نزد ما برای تحقیقات بعدی به امانت خواهد بود؛ به امید اینکه روزی عدالت برای ایران یا سایر سازمان‌ها و محققان حقوق بشر، کار در زمینه زندانیان یاد شده را از جایی که ما به آن رسیده‌ایم، ادامه داده و به نتیجه برسانند.

 [۳]نام و سایر مشخصات موارد یاد شده نیز به ترتیب و با هدفی که در پانوشت قبلی ذکر شده نزد ما به امانت خواهد بود.

[۴] شهادت منظر بخارایی، عدالت برای ایران

 [۵]شهادت سودابه اردوان، عدالت برای ایران

[۶] شهادت نسرین پرواز، عدالت برای ایران

[۷] شهادت سارا رهایی، عدالت برای ایران.

[۸] اکرم موسوی همچنین در این مورد در مصاحبه‌ای حضوری با عدالت برای ایران شهادت داده است.

 [۹]شهادت کیانوش اعتمادی، عدالت برای ایران.

[۱۰] نسرین نیک سرشت (با نام مستعار فاطی)، دانشجوی دانشکده علوم ارتباطات دانشگاه تهران بود. او در جریان سخنرانی عبدالرحیم صبوری، از اعضای سازمان چریکهای فدایی خلق که زندانی زمان شاه و دانشجوی همین دانشکده در آن زمان بود، با وی آشنا می‌شود و این آشنایی به ازدواج و همین‌طور فعالیت در چارچوب سازمان چریکهای فدایی خلق ایران می‌انجامد. در سال ۱۳۶۰، صبوری به همراه حرمتی‌پور از این سازمان انشعاب کرده و تشکیلات خود را چریکهای فدائی خلق ایران (ارتش رهائی‌بخش خلقهای ایران) نام نهادند. بعد نسرین نیک سرشت در چهارچوب فعالیت در این تشکیلات دستگیر و پس از شکنجه‌های شدید اعدام می‌شود.

[۱۱] منظور چریکهای فدایی خلق ایران (ارتش رهایی بخش خلقهای ایران).

[۱۲] قرص سیانور قرصی است که در زمان شاه و سپس در زمان جمهوری اسلامی توسط فعالین سیاسی که دارای اطلاعات مهمی بودند حمل می‌شد. این قرص به دلیل خاصیت مسمومیت وکشندگی قوی که دارد باعث مرگ فوری شخص می‌شد و از زنده دستگیر شدن شخص جلوگیری می‌کرد. معمولاً این قرص در زیر زبان جاسازی می‌شد. در هنگام خطر دستگیری گاز زدن به آن باعث ورود پتاسیم سیانید از طریق موی‌رگ‌های دهان به جریان خون و مسمومیت و خودکشی سریع می‌شود.

[۱۳] شهادت مژده ارسی، عدالت برای ایران.

 [۱۴]برای توضیحات بیشتر در مورد این هیئت و اعضای آن رک بخش دوم همین گزارش.

 [۱۵]برای توضیحات بیشتر دربارۀ حوریه بهشتی به صفحه مربوط به او در سایت بنیاد برومند مراجعه کنید:

http://www.iranrights.org/farsi/memorial-case–2816.php

[۱۶] شهادت شایسته وطن دوست، عدالت برای ایران.

[۱۷] شهادت فرزانه زلفی، عدالت برای ایران.

 [۱۸]شهادت نسرین پرواز، عدالت برای ایران.

[۱۹] شهادت نیلوفر شیرزادی، عدالت برای ایران.

[۲۰] شهادت صنم احمدی، عدالت برای ایران.

[۲۱] شهادت سارا رهایی، عدالت برای ایران.

 [۲۲]شهادت ویولت، عدالت برای ایران.

[۲۳] شهادت اشرف عادل‌زاده، عدالت برای ایران.

[۲۴] شهادت فرح، ب.، عدالت برای ایران.

 [۲۵]شهادت ایرج مصداقی، عدالت برای ایران.

[۲۶] شهادت فرخنده آشنا، عدالت برای ایران.

 [۲۷]جابری، هما: ۱۳۸۶، مجمع الجزایر رنج، انتشارات امیرخیز، چاپ اول، مرداد ۱۳۸۶، ص ۲۹-۳۴.

[۲۸] شهادت فرخنده آشنا، عدالت برای ایران.

 [۲۹]بخشی از نقشه‌‌های زندان‌های اوین، قزل‌حصار، گوهردشت و نیز محل‌های قتل‌عام تابستان۶۷ برگرفته شده از کتاب «نه‌زیستن، نه‌مرگ»(چاپ دوم)، همان.

[۳۰] شهادت فرخنده آشنا، عدالت برای ایران.

[۳۱] شهادت ایرج مصداقی، عدالت برای ایران.

 [۳۲]شهادت فرخنده آشنا، عدالت برای ایران.

[۳۳] مجید انصاری در سال۱۳۶۳ به عنوان نماینده شورای عالی قضایی در دادگاه و دادسرای انقلاب منصوب شد. وی خود در این باره می‌گوید: بنده در ۱۹ خرداد ۶۳ به عنوان نماینده شورای قضایی در دادگاه و دادسرا مسئولیت گرفتم و بعدها با اقداماتی که شد سازمان زندان‌ها تاسیس شد و به عنوان رئیس سازمان زندان منصوب شدم و در دی‌ماه سال ۶۶ به دلیل این‌که می‌خواستم در انتخابات مجلس سوم شرکت کنم باید از سمت خود استعفا می‌کردم عملاً هم در ۷ خرداد ۶۷ مجلس سوم شروع شده بود و بنده عضو مجلس بودم و در سازمان زندان‌ها دیگر سمتی نداشتم. (رک: ناگفته‌های مجید انصاری از وضعیت زندان‌های جمهوری اسلامی در دوران امام، آفتاب نیوز، ۷ تیر ۱۳۹۰، منتشر شده در این نشانی اینترنتی:                                             http://www.aftabnews.ir/vdcjyhevvuqe8hz.fsfu.html

 [۳۴]شهادت فرخنده آشنا، همان.

 [۳۵]محمل، اصطلاحی بود که به عنوان توجیه یا پوششی برای وانمود کردن اینکه شخص مذکور در حال فعالیت سیاسی نبوده ندارد به کار می‌رفت.

 [۳۶]زبان مادری خانم سعیده سیابی آذری است و علی‌رغم تسلط به زبان فارسی، استفاده از برخی از اصطلاحات برایشان به سادگی میسر نبوده است.

[۳۷] برای اطلاعات بیشتر دربارۀ زندگی و مرگ توفیق ادیب، به این مطلب مراجعه کنید:

یادی ازرفیق توفیق ادیب سمبل مقاومت که به تاریخ جاودانۀ انقلابی زحمتکشان ایران پیوست، منتشر شده در این نشانی اینترنتی:

http://toufan.org/Maghalat%20jadid/Tofigh%20Adib.htm

[۳۸] گروه نوید یکی از بزرگترین گروه‌های وابسته به حزب توده بود که در دهه ۵۰ شکل گرفت. این گروه نشریه‌ای به همین نام از سال ۵۴ تا ۵۷ منتشر می‌کرد. برای دیدن آرشیو این نشریه به این آدرس اینترنتی بروید:

http://www.rahetudeh.com/rahetude/Navid/Navid.html

 [۳۹]این شخص که نام وی نزد عدالت برای ایران محفوظ است در حال حاضر در اروپا زندگی می‌کند.

[۴۰] عباسعلی منشی رودسری، از اعضای سازمان فداییان خلق (اکثریت) که در مرداد ۱۳۶۵ دستگیر و در کشتار دسته جمعی زندانیان در تابستان ۱۳۶۷ کشته می‌شود. اطلاعات بیشتر مربوط به وی را می‌توانید در نشانی زیر ببینید:

http://www.iranrights.org/farsi/memorial-case–5224.php

[۴۱] منظور، حزب توده است.

[۴۲] محس میردامادی نیز در مصاحبه‌ای که در خبرگزاری فارس منتشر شده تأیید می‌کند که مهرداد کوکبی از دانشجویان فعال در اشغال سفارت آمریکا بوده است. محسن میردامادی همچنین این موضوع را که وی برای تحصیل به انگلیس رفته و در ماجرای سلمان رشدی دستگیر شده و پس از مدتی حبس، از انگلیس اخراج شده را تایید می‌کند. بنا بر همین روایت او هم‌اکنون در دانشگاه تربیت مدرس تدریس می‌کند. برای خواندن کامل متن مصاحبه یاد شده به نشانی اینترنتنی زیر مراجعه کنید:

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8709150830

برای کسب اطلاعات بیشتر دربارۀ مهرداد کوکبی به صفحه وی در وب سایت دانشگاه تربیت مدرس مراجعه کنید:

http://www.modares.ac.ir/Schools/eng/academic-staff/~mehrir

[۴۳] شهادت صنم احمدی، عدالت برای ایران.

[۴۴] اطلاعات بیشتر دربارۀ پروانه امام را در این صفحه بخوانید:

http://www.iranrights.org/farsi/memorial-case–4400.php

 [۴۵]بر اساس شهادت منیره برادران، این تجاوز در شهریور ۱۳۶۱ اتفاق افتاده است.

[۴۶] منظور هیئتی است متشکل از سید محمود دعایی، محمد‌علی هادی نجف‌آبادی، علی‌محمد بشارتی و سیدهادی خامنه‌ای که توسط آیت‌الله خمینی مأمور بررسی وضعیت زندان‌ها و ارائه گزارش شده بود.

[۴۷] شهادت‌های سودابه اردوان، فریبا ثابت، میترا تهامی، سارا رهایی و منیره برادران، عدالت برای ایران.

 [۴۸]مهدوی یکی از مسئولان زندان اوین بوده که بنا بر اظهارات ایرج مصداقی نام واقعیش محمد جوهری‌فر بوده که رئیس زندان اوین پس از حاج حیدری با نام مستعارحسنی بود. جلیل بنده، معروف به دایی جلیل یکی از کارکنان و شکنجه‌گران زندان بوده که برخوردهایی بسیار توهین آمیز با زندانیان نیز داشته و شهادت‌های متعددی علیه او در مورد فحاشی‌های جنسی به زنان زندانی وجود دارد. وی در شهریور ۱۳۶۱ به همراه ۵ نفر دیگر از کارکنان زندان اوین در جبهه جنگ ایران و عراق کشته می‌شود و در زندان برایش مراسم ختم برپا می‌شود.

 [۴۹]براساس شهادت فریبا ثابت شهین ماجرا را به چند نفر از هم‌بندیانش گفته بوده است و به همین دلیل خبر دهان به دهان منتقل شده است.

 [۵۰]منظور، هیئتی است که آیت‌الله خمینی مسئول رسیدگی به وضعیت زندان‌ها کرده بود. مجید انصاری که رئیس سازمان زندان‌ها شده بود در مصاحبه‌ای می‌گوید: “چون گزارشاتی از رفتار برخی از زندان‌بان‌ها و بازجو‌ها با زندانیان خدمت حضرت امام می‌رسید. در فضای ملتهب سالهای ۶۱ و ۶۲ که گروهک‌های تروریستی فعال بودند در برخی از زندان‌ها و بازجو‌یی‌ها در دادسراها برخورد‌های تندی با زندانی‌ها صورت می‌گرفت به همین دلیل گزارشاتی خدمت حضرت امام رسیده بود که حضرت امام هیئتی شامل آقایان دعایی ،محمد‌علی هادی نجف‌آبادی، علی‌محمد بشارتی و سیدهادی خامنه‌ای را مأمور کرده بودند که گزارشاتی در خصوص وضعیت زندان‌ها تهیه کنند.” وی در همین مصاحبه می‌گوید که بازدید این هیئت به هیچ نتیجه عملی نرسیده است. (ناگفته‌های مجید انصاری از وضعیت زندان های جمهوری اسلامی در دوران امام، سایت عصر ایران، ۷ تیر ۱۳۹۰، قابل دسترسی در این نشانی اینترنتی:

http://www.asriran.com/fa/news/170787 

 [۵۱]همان‌طور که قبلاً نیز اشاره شده است، وقتی زندانیان دهه ۶۰ دربارۀ شکنجه شدن یا شکنجه کردن به طور عام صحبت می‌کنند، منظور آنها شکنجه با ضربات کابل به کف پا است که رایج‌ترین و یکی از دردناک‌ترین انواع شکنجه بوده است.

[۵۲] شهادت پروانه علیزاده، عدالت برای ایران.

[۵۳] شهادت مینا انتظاری، عدالت برای ایران.

 [۵۴]براساس شهادت آذر آل‌کنعان، زهره علیپور یکی از زندانیان بوده که پس از تواب شدن به عنوان نگهبان زندان کار می‌کرده است.

[۵۵] کدخدا یا برادر کدخدا، که در شهادت‌های زندانیان متعدد به او اشاره می‌شود، یکی از مأموران دادگاه انقلاب سنندج بوده که کارش جا به جایی زندانیان از این شهر به شهرهای دیگر و برعکس بوده است.

 [۵۶]به دلایل امنیتی از نام مستعار برای قربانی استفاده شده است. نام و مشخصات کامل وی نزد عدالت برای ایران محفوظ است.

 [۵۷]شهادت مهری القاسپور، عدالت برای ایران.

[۵۸] نقل قول از پاسخ‌های بابک قاسملو، برادر نژلا قاسملو، عدالت برای ایران.

 [۵۹]شهادت منیره برادران، عدالت برای ایران.

 [۶۰]عقیق مهربانی به حلقه رنج، بی تا، بی نا، ص ۱۱.

 [۶۱]برای اطلاعات بیشتر دربارۀ این بازداشتگاه که هم‌اکنون به موزه‌ای با نام موزه عبرت تبدیل شده به وب‌سایت این موزه مراجعه کنید:

http://www.ido.ir

[۶۲] شهادت تهمینه پگاه، عدالت برای ایران.

 [۶۳]شهادت منیره برادران، عدالت برای ایران.

 [۶۴]یادداشت‌های منتشر شده نژلا قاسملو در عقیق مهربانی به حلقه رنج؛ نژلا قاسملو زندانی سیاسی در حکومت اسلامی، بی‌نا، بی‌تا.

[۶۵] مرسده قائدی به طور مشخص به یاد می‌آورد که نژلا از واژه “پد” استفاده می‌کرده در حالی که خود وی و سایر زندانیان، از اصطلاح “نوار بهداشتی” استفاده می‌کرده‌اند.

[۶۶] نژلا برادرزاده عبدالرحمن قاسملو بود. عبدالرحمن قاسملو دبیر کل حزب دمکرات کردستان ایران بود که در روز ۲۲ تیر ۱۳۶۸ در زمانی که برای مداکره در وین با نمایندگانی از دولت وقت جمهوری اسلامی بر سر قرار حاضر شده بود توسط عوامل آنان به قتل رسید.

[۶۷] شهادت مرسده قائدی، عدالت برای ایران.

[۶۸] شهادت تهمینه پگاه، عدالت برای ایران.

[۶۹] یادداشت‌های منتشر شده نژلا قاسملو، همان.

 [۷۰]عقیق مهربانی به حلقه رنج؛ نژلا قاسملو زندانی سیاسی در حکومت اسلامی، بی‌نا، بی‌تا.

[۷۱] شهادت منیره برادران، عدالت برای ایران.

[۷۲] شهادت تهمینه پگاه، عدالت برای ایران.

[۷۳] شهادت منیره برادران، عدالت برای ایران

[۷۴]  زندانیان زن در انفرادی های گوهردشت از روشی به نام مورس بی صدا برای ارتباط با هم استفاده می‌کردند. ” یعنی به جای ضربه زدن با استفاده از نور و سایه مورس میزدند” (شهادت فرخنده آشنا، عدالت برای ایران)

[۷۵] خاطرات یک زندانی از نژلا، عقیق مهربانی به حلقه رنج، ص ۷۲

 [۷۶]زرین، مینا، گفت‌و‌گوهای زندان ۴، مینا زرین، انفرادی، بخش دوم.

[۷۷] شهادت منیره برادران، عدالت برای ایران.

[۷۸] شهادت مژده ارسی، عدالت برای ایران.

 [۷۹]همان.

[۸۰] همان.

[۸۱] شهادت ویولت، عدالت برای ایران.

 [۸۲]خاطرات یک زندانی از نژلا ،عقیق مهربانی به حلقه رنج، ص ۷۳.

 [۸۳]شهادت منیره برادران، عدالت برای ایران.

[۸۴] همان، ص ۴۵.

[۸۵] شهادت تهمینه پگاه، عدالت برای ایران.

[۸۶] همان، ص ۷۳.

 [۸۷]شهادت تهمینه پگاه، عدالت برای ایران.

 [۸۸]شهادت منیره برادران، عدالت برای ایران.

[۸۹] همان.

[۹۰] شهادت تهمینه پگاه، عدالت برای ایران.

[۹۱] شهادت شهین نوایی، عدالت برای ایران.

[۹۲] عقیق مهربانی به حلقه رنج، ص ۴۰ و ۴۱.

[۹۳] همان، ص ۴۲.

 [۹۴]شهادت تهمینه پگاه، عدالت برای ایران.

[۹۵] شهادت منیره برادران، عدالت برای ایران.

[۹۶] شهادت مژده ارسی، عدالت برای ایران.

[۹۷] شهادت مرسده قائدی، عدالت برای ایران.

[۹۸] شهادت شهین نوایی، عدالت برای ایران.

[۹۹] در ۸ ماه اول دستگیری او، خانواده درجه اول نژلا که خود در خطر دستگیری قرار داشتند، مجبور به ترک ایران شده بودند. مادرش پس از مدتی به ایران برمی‌گردد تا بتواند ضمن ملاقات با او برای آزادیش تلاش کند.

[۱۰۰] خاطرات یکی از زندانیان، عقیق مهربانی به حلقه رنج، ص ۷۴.

 [۱۰۱]شهادت طاهره دزفولی، عدالت برای ایران.

[۱۰۲] توبه تاکتیکی، یا توبه الکی یا تواب بازی، اصطلاحاتی است که از سوی زندانیان یا مسئولان زندان برای توصیف وضعیت آن گروه از زندانیان عمدتاً هوادار یا عضو سازمان مجاهدین به کار می‌رفت که بدون اینکه واقعاً از سازمان مجاهدین بریده باشند، وانمود می‌کردند که توبه کرده‌اند و با مسئولان زندان همکاری می‌کنند. برخی از مصاحبه شوندگان اعتقاد دارند که این، یک سیاست سازمانی و دیکته شده از بالا از سوی سازمان مجاهدین نبوده است و تنها استراتژی بوده که زندانیان برای بقای خود و به ابتکار شخصی اتخاذ کرده بودند (ایرج مصداقی، مینا انتظاری) اما تعداد بیشتری از مصاحبه شوندگان بر این باورند که سازمان مجاهدین برای حفظ اعضاء و هواداران خود از خطر اعدام و نیز نفوذ در میان مقامات زندان چنین سیاستی را ترویج کرده است. این گروه اعتقاد دارند سیاست دروغی و تاکتیکی وانمود کردن به تواب شدن و بریدن، ضربه‌های زیادی چه به لحاظ شکستن روحیه مقاومت میان زندانیان و چه به لحاظ ارائه اطلاعات زندانیان دیگر به مقامات زندان برای جلب اعتماد آنها وارد کرده است (پرستو، طاهره دزفولی و…).

[۱۰۳] شهادت نازلی پرتوی، عدالت برای ایران.

 [۱۰۴]شهادت پرستو، عدالت برای ایران.

[۱۰۵] حمید اسدیان همچنان به عنوان یکی از مسئولان سازمان مجاهدین در فرانسه فعالیت دارد. او هیچ‌گاه به طور علنی دربارۀ همسر خود مطلبی را منتشر نکرده است.

 [۱۰۶]ایرج مصداقی می نویسد که او به دلیل اینکه مقامات مسئول را فریب داده بود، مورد کینه و عداوت شدید آنان قرار گرفت و به همین دلیل، او را تحت شدیدترین شکنجه‌ها قرار دادند. (نگذاریم چشمه را تلخ کنند؛ به یاد جاودانه فروغ آزادی شکر محمدزاده، وب سایت نه زیستن، نه مرگ، قابل دسترسی در این نشانی اینترنتی:                              http://www.irajmesdaghi.com/page1.php?id=74 

[۱۰۷] شهادت سودابه اردوان، عدالت برای ایران.

 [۱۰۸]همان.

 [۱۰۹]شهادت مینا انتظاری، عدالت برای ایران.

[۱۱۰] توضیحات بیشتر دربارۀ انفرادی‌های زندان گوهردشت در ابتدای همین بخش آمده است.

 [۱۱۱]شهادت فرخنده آشنا، عدالت برای ایران.

 [۱۱۲]شهادت پرستو، عدالت برای ایران.

[۱۱۳] برای خواندن جزییات بیشتر دربارۀ واحد مسکونی به مطالب منتشر شده زیر مراجعه کنید:

سازمان مجاهدین خلق، قهرمانان در زنجیر، زمستان ۱۳۷۹، ص ۳۳۷-۳۵۰.

ایرج مصداقی، دوزخ روی زمین؛ زندان قزل‌حصار، نشر آلفابت ماکسیما، سوئد، ۱۳۸۷، ص ۷۹-۱۵۴.

هنگامه حاج حسن، چشم در چشم هیولا، انجمن هما، اسفند ۱۳۸۲، ص ۱۵۹-۱۸۱.

[۱۱۴] شهادت پرستو، عدالت برای ایران.

[۱۱۵] شهادت مینا انتظاری، عدالت برای ایران.

[۱۱۶] منظور از قبرها یا قیامت، نوعی سلول انفرادی سرباز است که در زندان قزل‌حصار به کمک تخته‌های نئون کفی، تخت‌های چند طبقه‌ای ساخته شد. زندانی باید در فاصله طبقه‌ها از ساعت ۷ صبح تا ۱۰ شب چهارزانو با چشم‌بند می‌نشست و روزانه فقط سه بار او را به دستشویی می‌بردند. در تمام این مدت از بلندگوها نوحه، مصاحبه تواب‌ها و سخنرانی مذهبی پخش می‌شد. ( فرهنگ اصطلاحات زندانیان سیاسی، اعظم کیاکجوری، نشر باران، ۱۳۸۴، ص ۴۶).

[۱۱۷] بند خاصی برای زندانیان سرموضعی و زندانیان تازه وارد به زندان قزل‌حصار (فرهنگ اصطلاحات زندانیان سیاسی، اعظم کیاکجوری، نشر باران، ۱۳۸۴، ص ۴۵).

[۱۱۸] شهادت نازلی پرتوی، عدالت برای ایران.

 [۱۱۹]شهادت سودابه اردوان، عدالت برای ایران.

 [۱۲۰]شهادت مینا انتظاری، عدالت برای ایران.

 [۱۲۱]شهادت نازلی پرتوی، عدالت برای ایران.

 [۱۲۲]شهادت شهین چیت ساز، عدالت برای ایران.

 [۱۲۳]شهادت پروانه عارف، عدالت برای ایران.

[۱۲۴] شهادت فرخنده آشنا، عدالت برای ایران.

[۱۲۵] شهادت سودابه اردوان، عدالت برای ایران.

[۱۲۶] همان.

[۱۲۷] شهادت میترا تهامی، عدالت برای ایران.

[۱۲۸] شهادت سودابه اردوان، عدالت برای ایران.

 [۱۲۹]منیره برادران، حقیقت ساده، نشر نیما، آلمان، ۱۳۷۹، ص ۴۵۲-۴۵۶.

 [۱۳۰]شهادت شایسته وطن دوست، عدالت برای ایران.

[۱۳۱] E/CN.4/1993/41, 28 January 1993, QUESTION OF THE VIOLATION OF HUMAN RIGHTS AND FUNDAMENTAL FREEDOMS

IN ANY PART OF THE WORLD, WITH PARTICULAR REFERENCE TO COLONIAL

AND OTHER DEPENDENT COUNTRIES AND TERRITORIES, in:

http://bic.org/resources/documents/Pohl%20Iran%20report%20E.CN4.1993.41.pdf

[۱۳۲] شهادت شایسته وطن دوست، عدالت برای ایران.

فرستادن مطلب به بالاترین

telegram