جنایت بی عقوبت شکنجه و خشونت جنسی علیه زندانیان سیاسی زن در جمهوری اسلامی گزارش اول: دهه ۶۰/ خشونت های مبتنی بر جنسیت

  1. سایر شکنجه‌های جنسی..

۱-۴. آزارهای جنسی فراگیر.

ایجاد ترس از تجاوز.

استفاده از الفاظ رکیک و توهین‌های جنسی..

استفاده از گفتارهای فرودست انگارانه.

لمس بدن در زمان شکنجه.

شهادت توبا کمانگر.

۲-۴. وارد آوردن ضربه به اندام‌های جنسی..

  1. شکنجه‌ها و خشونت‌های مبتنی بر جنسیت..

مادری در زندان.

سقط جنین در اثر شکنجه‌های جسمی..

بارداری و زایمان در شرایط بسیار دشوار و محرومیت از امکانات پزشکی و درمانی..

محرومیت شدید امکانات لازم برای فرزند خردسال.

تهدید به گرفتن فرزند، جدایی از فرزند.

رنج ناشی از کابل خوردن و شکنجه شدن در مقابل چشمان کودک خردسال.

فهرست منابع.

۴. سایر شکنجه‌های جنسی

۱-۴. آزارهای جنسی فراگیر

با وجود اینکه زنان زندانی در دهه ۶۰، به اشکال مختلفی آزارهای جنسی را تجربه کرده‌اند، اما برخی از انواع آزارهای جنسی، گسترده‌تر از آن بوده که بتوان از آنها به عنوان آزارهای جنسی اتفاقی یا موردی نام برد. منظور از آزارهای جنسی گسترده در این گزارش، آزارهایی است که تعداد زیادی از زنان در زندان‌های مختلف در طول دهه ۶۰ تجربه کرده‌اند.

تقریباً تمامی زندانیان سیاسی زنی که با آنها مصاحبه کرده‌ایم، مواردی از آزارهای جنسی را تجربه کرده‌اند که متداول‌ترین شیوه‌های آن در این بخش به تفصیل مورد بحث قرار خواهد گرفت. مکرر و عمومی بودن تجربۀ آزار جنسی برای زنان زندانی مصاحبه شونده ما را به این نتیجه می‌رساند که با هر تعداد زندانی سیاسی زن دیگری نیز صحبت می‌کردیم، حتماً موارد مشابه‌ای را تجربه کرده بودند. به همین دلیل است که می‌توان نتیجه گرفت انواعی از آزار جنسی در زندان‌های دهه ۶۰ در ایران، جنبه فراگیر داشته است. در واقع “زندانیان زن”، به عنوان یک گروه جنسیتی، آزارهایی را تجربه کرده‌اند که “زندانیان مرد” در موارد مشابه، چنین رنجی را تجربه نکرده‌اند.

این دسته از آزارها، شامل آزارهای جنسی کلامی و نیز تماس‌های بدنی در زمان شکنجه می‌شوند که به طور وسیعی توسط بازجویان و مسئولان مرد زندان اعمال می‌شده است. نتایج به دست آمده از این تحقیق نشان می‌دهد آزارهایی که در این بخش مورد بررسی قرار خواهند گرفت، به حدی گسترده بوده است که می‌توان از آنها به عنوان الگوهایی از آزار جنسی که بر زنان زندانی اعمال می‌شده نام برد. این آزارها، از سویی ریشه در نگاه کارگزاران زندان به “زن” داشته است و از سویی دیگر، باورها و تابوهای فرهنگ مردسالار مسلط در جامعه را که هم زنان و هم کارگزاران زندان از آن برخاسته بودند، در خدمت می‌گرفته تا به قول بسیاری از زندانیان زن، “مقاومت آنها را بشکند”.

ترسیم فضای عمومی حاکم بر زندان‌ها در سال‌های آغازین دهه ۶۰، یعنی زمانی که بیشترین شهادت‌های مربوط به آزارهای جنسی دربارۀ آن است در تحلیل آثار و کارکردهای آزار جنسی راهگشا خواهد بود.

همان‌طور که در بخش‌های پیشین گفته شد، اکثریت زنان زندانی، زنان جوانی بودند که بسیاری از آنها تجربۀ رابطه جنسی چندانی نداشتند. فضای حاکم بر گروه‌های سیاسی که آنها عضو یا هوادارش بودند نیز به شدت منزه‌طلبانه و غیرجنسی بود. یکی از زنان زندانی سیاسی که با سازمان پیکار کار می‌کرده روایت می‌کند که وقتی به دلیل ضرورت‌های ناشی از زندگی مخفی قرار شد او و یک رفیق مرد، در یک خانه ادای زن و شوهرها را در بیاورند، چون اتاق خواب به بیرون دید داشته و اگر همسایه‌ها می‌دیده‌اند که آنها کنار هم نمی‌خوابند ممکن بوده مشکوک شوند، مجبور شده که با هم‌تشکیلاتی مرد خود در یک رختخواب بخوابد. او می‌گوید: “باور نمی‌کنید اما در تمام مدت آن چند ماه، من با لباس، یعنی شلوار جین و بلوز می‌خوابیدم و اون رفیقم هم همین‌طور. طوری می‌خوابیدیم که بدن‌مان کوچکترین تماسی با هم پیدا نکند.”[۱]

سیبا نوبری، هوادار اتحاد مبارزان (سهند) که بعدها در زندان قزل‌حصار و قبرها،[۲] تواب شده است نیز می‌گوید: “من نمی‌گویم استثنائاتی نبوده، حتماً بوده اما واقعاً خیلی خشن‌تر و زمخت‌تر از اینها بودیم که اصلاً به مسائل جنسی فکر کنیم. من خودم شخصاً توی آن شش سالی که کمونیست بودم حتی احساسات عشقی خودم را سرکوب کرده بودم. سه ماه توی خانه تیمی با کسی زندگی کردم که برای من یک ایده‌آل سیاسی و فکری خیلی بزرگی بود، اصلاً می‌پرستیدمش، مثل بت بود. به خصوص که من نوزده سالم بود و او سی و سه-چهار سالش بود. من چون تنها زن مجرد در گروه‌مان بودم، برای خانه‌ی تیمی با محمل ازدواج کاندید شدم. تو نمی‌دانی من چقدر خوشحال شده بودم. می‌گفتم یعنی من؟ من با این!؟ من با این آدم چند ماه می‌خواهم توی یک خانه زیر یک سقف زندگی کنم و در کنارش ازش استفاده (نظری) کنم؟! اما هیچ وقت من یک لحظه هم ذهنم نرفت به سمت مسائل جنسی. توی این سه ماه من خودم بهش پیشنهاد کردم که به خاطر این که مصرف نفت [برای گرما] و هزینه‌ها کمتر بشود توی یک اتاق بخوابیم ولی این آدم قبول نکرد. اصلاً یک بار هم به ذهن‌مان رابطه جنسی خطور نکرد.”[۳]

به موازات این فضای اخلاقی و غیرجنسی، فضای ذهنی بسیاری از زنان جوانی که فعالیت سیاسی می‌کردند این بود که در زندان قطعاً به آنها تجاوز خواهد شد. این فضا، به دلایل مختلف از جمله اخبار و شایعاتی که از زندان بیرون می‌آمد و نیز گره خوردن زندان با تجاوز، به خصوص در ذهن زنان چپ، تحت تأثیر کتاب “حماسه مقاومت اشرف دهقانی”، تنها کتاب خاطرات نوشته شده توسط یک زن دربارۀ زندان زمان شاه ایجاد شده بود.

با چنین پیش‌زمینه‌هایی از بی‌تجربگی در امور جنسی و قطعیت تجاوز در زندان، بیشتر زنان زندانی که با آنها مصاحبه کرده‌ایم اشکال مختلفی از آزار جنسی را به خصوص در روزها و ماه‌های اول زندان تجربه کرده‌اند که اگر چه ممکن است از شدیدترین اشکال شکنجه جنسی نباشد اما رنج عمیقی را در آنها ایجاد کرده است.

ایجاد ترس از تجاوز، یکی از رایج‌ترین انواع آزارهای جنسی بوده است. بر اساس نتایج به دست آمده از برخی از مصاحبه‌ها، ترس از تجاوز صرفاً یک ترس ذهنی حاصل از پیش‌فرض‌های شکل گرفته در بیرون از زندان نبوده است بلکه در بسیاری از موارد، همان‌گونه که بعدتر در این بخش به آن به تفصیل خواهیم پرداخت، زن زندانی را در شرایطی قرار می‌داده‌اند که احتمال بدهد هر لحظه مورد تجاوز قرار گیرد.

همچنین اکثر مصاحبه شوندگان، آزارهای جنسی کلامی را در اشکال مختلف تجربه کرده‌اند. برای بسیاری از آنها مورد خطاب قرار گرفتن با الفاظ رکیک و توهین‌های جنسی از همان لحظه دستگیری شروع شده است. اما آن چه بیش از الفاظ و توهین‌های رکیک، آنها را آزار داده، فرودست‌انگاری آنها در گفتارهایی نظیر این که “همه شما فقط برای برآوردن نیازهای جنسی مردها در خانه‌های تیمی بوده‌اید” و یا گفتارهای تحقیرآمیز مربوط به پوشاندن بدن یا رعایت کردن حجاب بوده است. حتی برخی از زنان، درد ناشی از این که با آنها نه هم‌چون یک انسان مستقل دارای عقل و توانایی انتخاب، که یک موجود دست دوم فاقد هویت سیاسی رفتار می‌شده را بیشتر از ضربات شلاق دانسته‌اند.

نتایج به دست آمده از مصاحبه‌های این تحقیق به ما نشان می‌دهد که این پیش‌فرض رایج که زندان‌ها در جمهوری اسلامی به دلیل ویژگی اسلامی و ایدئولوژیک آن از گفتارها و رفتارهای جنسی تهی بوده کاملاً غلط است. به عکس، فضای زندان‌ها در دهه ۶۰ به شدت جنسی بوده است. غلبه حضور مردان به عنوان بازجو، قاضی و حتی نگهبان به “جنسی”تر شدن فضای زندان زنان دامن می‌زده است. مصاحبه شوندگان گزارش‌های متعددی از زندان‌های زنان که یک‌سره توسط مردان اداره می‌شدند ارائه کرده‌اند. در این زندان‌های مردانه، زنان تحت آزارهای جنسی مختلفی قرار داشته‌اند. به عنوان مثال، در برخی از موارد زنان زندانی دریافته‌اند که در هنگام حمام کردن یا در توالت، مردان زندانبان بدن لخت آنها را “دید” می‌زده‌اند.

هما صادق که به اتهام هواداری از سازمان مجاهدین، نزدیک به ۸ ماه در بازداشتگاه سپاه در تربت حیدریه در حبس بوده می‌گوید: بازداشتگاه سپاه “جایی بود مثل مسافرخانه. حمام اتاق‌ها را از کار انداخته و بسته بودند. ما را به حمامی دیگر می‌بردند. یک روز که مرا به حمام بردند، رفتم زیر دوش. از شیشه حمام دیدم خدادادی که مسئول بازداشتگاه بود خودش هم داره لخت می‌شه که بیاد تو. اون قدر جیغ زدم که فوری بلوزش را تنش کرد و زیپ شلوارش را بست و رفت.”[۴]

این موضوع تنها مختص به زندان‌های کوچکی مانند زندان بندرانزلی، لاهیجان و یا اهواز که هیچ کارمند زنی نداشته نمی‌شده بلکه در بخش‌های مختلف زندان‌های بزرگ استان تهران، از جمله بند ۲۰۹ زندان اوین و نیز برخی از بندهای زندان قزل‌حصار، زنان زندانی با چشم‌هایی مواجه شده‌اند که از درز درها یا پنجره‌های حمام یا توالت آنها را دید می‌زده‌اند[۵]. به همین دلیل در برخی از زندان‌ها، زنان هیچ‌گاه لباس‌های زیرشان را در حمام در نمی‌آورده‌اند.[۶] شکایت در مورد دید زده شدن در حمام در ۲۰۹ از سوی دو تن از زندانیان به مقامات زندان، باعث شده هر دو به جرم این که به برادران تهمت زده‌اند، تعزیر شوند (شلاق بخورند).[۷]

زنان مصاحبه شونده، به غیر از توهین‌ها و گفتارهایی که مستقیماً جنسیت آنها را هدف قرار می‌داده، با رفتارهای دوگانه جنسی نسبت به بدنشان، به خصوص در زمان شکنجه شدن به وسیله کابل نیز مواجه بوده‌اند. شهادت‌های زنان زندانی نشان می‌دهد که در حالی که نگهبانان یا بازجویان، از لمس بدن آنها در هنگامی که با چشم‌بند از سلول به اتاق‌های بازجویی یا شکنجه برده می‌شدند خودداری می‌کردند و غالباً یا گوشه چادر آنها را می‌گرفته و یا از آنها می‌خواستند سر خودکاری را که سر دیگر آن در دست بازجو بوده بگیرند و راه بروند، اما همین بازجویان و نگهبانان، در زمان اعمال شکنجه به طور مکرر بخش‌های مختلف بدن آنها را لمس می‌کرده‌اند. در واقع قواعد منتج از مفهوم شرعی “محرم- نامحرم”، با لمس بدن زندانی زن و یا نشستن روی باسن، گودی کمر یا سایر بخش‌های بدن او در هنگام شکنجه یک سره نادیده گرفته می‌شده است. رنج و درد زندانی زن در این شرایط کاملاً مضاعف بوده است. بر اساس آن چه از شهادت زنان زندانی بر می‌آید، زن بودن در میزان شلاق یا کابل خوردن هیچ تفاوتی ایجاد نمی‌کرد و زنان و مردان زندانی در میزان و شیوه شکنجه بدنی یکسان بوده‌اند. اما در عین حال، در حالی که هیچ تفاوتی بین آنها و مردان زندانی در میزان شکنجه و کابل خوردن وجود نداشته، ناگزیر بوده‌اند غیر از حفظ اطلاعات و اصول سیاسی که به آن معتقد بوده‌اند، دائماً به حفظ تمامیت بدن خود هم که مورد تهدید بوده فکر کنند.

لمس بدن زنان زندانی تنها به زمان شکنجه محدود نمی‌شده است. مصاحبه شوندگان در موارد متعدد به لمس بدن خود از سوی ماموران در هنگام جا به جایی یا زمان‌های دیگر اشاره کرده‌اند. به عنوان مثال، نازلی پرتوی می‌گوید: “در قزل‌حصار، روزی که تابوت‌ها تمام شد و گفتند بلند شوید، ماه‌ها بود راه نرفته بودیم، گیج بودیم. همین‌طور که بلند شدیم، با چشم‌بند و چادر، یکهو یه مردی سینه‌های مرا گرفت و فشار داد. هیچ عکس‌العملی نشان ندادم، فقط دویدم. یک عالمه آدم داشتیم می‌رفتیم و حتماً با کسان دیگر هم این کار را کرده بود. من این را برای هیچ‌کس تعریف نکردم چون آن زمان فکر می‌کردم روحیه بچه‌ها رو بدتر می‌کند.”[۸]

در ادامه، به بررسی تفصیلی نتایج مربوط به آن بخش از آزارهای جنسی که جنبه فراگیر داشته، یعنی تعداد قابل توجهی از مصاحبه شوندگان آنها را تجربه کرده‌اند، می‌پردازیم:

ایجاد ترس از تجاوز

همان‌طور که گفته شد، “مردانه” بودن زندان، به خودی خود عامل ایجاد ترس از تجاوز در زندانی زن بوده است. “مردانه” بودن به معنای این که حتی نگهبانان سلول‌های انفرادی هم مرد بوده‌اند، در بازداشتگاه‌های سپاه در شهرهای مختلف، در مقاطعی در برخی از زندان‌های تهران (به عنوان مثال بند ۲۰۹ اوین) و نیز زندان‌های شهرستان‌های کوچک، به خصوص در یکی دو سال اول شروع دستگیری‌ها، مکرراً گزارش شده است. به عنوان مثال، سارا ل. در هفته اول پس از بازداشت خود در بازداشتگاه‌های یکسره مردانه سلماس، خوی و مرند، همواره احساس ترس از تجاوز داشته است. مونا روشن نیز که یک ماه و نیم تنها زن زندانی در بازداشتگاه سپاه پاسداران کرج بوده، بارها در سلول انفرادی ترس از مورد تجاوز قرار گرفتن را احساس کرده است.

   حتی در زندان‌هایی هم که نگهبان زن وجود داشته، جز در موارد استثنایی، بازجویی‌ها توسط مردان انجام می‌شده. زنان زندانی به طور مکرر شهادت داده‌اند که در اتاق‌های در بسته بازجویی با یک یا چند بازجوی مرد تنها بوده‌اند. بسیاری از آنها یک یا چند بار با بازجوی خود کاملاً در اتاق بازجویی تنها بوده‌اند و بی‌آنکه لزوماً تهدید به تجاوز شوند، ترس از وقوع آن را تجربه کرده‌اند. برخی از زندانیان چندین بار به تجاوز تهدید شده‌اند که از آن میان، شهادت توبا کمانگر به طور کامل در انتهای این بخش آمده است.

بیشتر زندانیانی که از آنها پرسیده‌ایم چقدر از نظر عملی امکان رخ دادن تجاوز در زندان وجود داشته است، تاکید کرده‌اند که در اکثر زندان‌ها در سلول‌های انفرادی، اتاق‌های دربسته بازجویی یا مکان‌هایی مثل زیرزمین ۲۰۹ اوین، امکان تجاوز وجود داشته است.

مهری القاسپور می‌گوید: “توی انفرادی‌ها امکانش بود. مثلاً توی همین کمیته عملیات که من هفت ماه توی اتاق تاریک بودم، شب اول خیلی ترسیدم، اول که رفتم که فکر کردم لامپ اینجا سوخته. بلافاصله در زدم گفتم لامپ سوخته اینجا لامپ ندارد. نگهبان گفت: اینجا همین جوری است. مُردم. حالا من تنها هم بودم. گفتم اگر آمدند سراغ من، چه خاکی به سرم بکنم اینجا؟ پاسدارها به راحتی می‌توانند تجاوز کنند به من. به خصوص که یک پاسداری بود به نام حسین، این وقتی ما را با آمبولانس از این کمیته به آن کمیته می‌بردند، خیلی راحت سرش را می‌آورد درست می‌چسباند به سرت، مثلاً سرش را می‌آورد توی گوشت می‌گفت مثلاً مواظب خودت باش ها. یا می‌گفت: می‌دانی که تو الان اسیر ما هستی ما می‌توانیم هر کاری با تو بکنیم.”[۹]

اما به جز مردانه بودن بازداشتگاه‌ها و نیز تنها ماندن با بازجو، برخی از زندانیان به طور عمد در شرایطی قرار داده شده‌اند که ترس از تجاوز برایشان ایجاد شود.

گلرخ جهانگیری، که در زمان بازداشت، ۲۱ ساله بوده، از بازداشتگاهی در آموزشکده سابق بهداری لاهیجان برای مدت دو روز به کمیته سلطنت‌آباد در تهران منتقل شده است. او دربارۀ تجربه‌ای که در بازداشتگاه کمیته سلطنت‌آباد داشته می‌گوید: “[پاسدار] من گفت می‌خواهیم ببریم تو رو اعدام بکنیم، اون موقع ما فکر می‌کردیم مبارزه یعنی مرگ. این دو را جدا از هم نمی‌دیدیم. بعد من رو برد توی یه اتاق، چشم‌بندم خیلی بلند بود ولی می‌دونم که منو برد توی یه اتاقی. من همین جوری ایستادم، به من گفت چشماتو باز نکن. یکی تو اتاق بود، یکی بود که هی صدایی در می‌آورد. کش (لباس) را دیده‌ای چه جوری صدا می‌کنه؟ هی صدای کش می‌اومد، بعد من همه‌ش فکر می‌کردم داره شلوارشو در می‌آره، بیاد به من تجاوز کنه، یعنی مطمئن بودم که می‌خواد بیاید به من تجاوز کند. خوشحال بودم که پارچه [چشم‌بند] خیلی بلند بود نمی‌بینه من زرد شدم، واقعاً داشتم از ترس می‌مردم… تمام اینها یک دقیقه هم طول نکشید، بعد رفت بیرون و در را بست، داشت در را می‌بست گفت حالا می‌تونی چشماتو باز کنی. بعد چشمامو باز کردم، یک اتاق ۴ متر در سه متر، ۴ متر در ۴ متر دو تا تخت این ور بود از این دو طبقه‌ای دو تا هم این ور بود، شاید جایی بود که پاسدارها می‌خوابیدند…”[۱۰]

نسرین پرواز از تجربۀ خود زمانی که در سال ۱۳۶۱ در اتاق بازجویی بازداشتگاه کمیته مشترک تهران با بازجو تنها بوده می‌گوید: “در دور دوم بازجویی، بازجو شب‌ها می‌آمد مثلاً ۱۲ شب به بعد. مجبورم می‌کرد چشم‌بندم رو بزنم بالا، بعد مثلاً پاشو می‌زد به پام. ‌برام این بود که ممکن است تجاوز کند. می‌دونستم اگه جیغ بکشم کسی‌ صدامو نمی‌شنوه وکمکی‌ نخواهم داشت. تجاوز نکرد ولی‌ برام این بود که احتمالاً تجاوز می‌کنه.”

شنیدن توهین‌های جنسی و فحش‌های رکیک از بازجویان، یکی دیگر از دلایلی بوده که در زندانیان ترس از تجاوز را ایجاد کرده است. مهری القاسپور که در زمان بازداشت، تنها چند روز از زایمانش می‌گذشته و به همراه دختر نوزادش دستگیر شده است، تجربۀ خود را از بازداشتگاه کمیته صحرای اهواز چنین روایت می‌کند:

“چشم‌بند داشتم، دست‌بند هم داشتم. گفت که می‌خواهی تجربه کنی؟ گفتم: چی را؟ گفت: می‌گی؟ گفتم: چی را؟ گفت مسائلت را. گفتم چیزی ندارم بگم. تا گفتم چیزی ندارم بگم شروع کرد با کابل روی دست‌هایم، روی کمرم و با کلید هی می‌زدند روی سرم. بعد خلاصه یک ساعتی این جوری گذشت. بعد گفت پایت را بیاور بالا. هر کاری کرد، معلوم بود که من پایم را نمی‌بردم بالا. بعد یکی‌شان آمد پایم را گرفت بالا، من هم پا برهنه بودم. تقلا می‌کردم که نخورم. گفتند فایده ندارد این جوری، ببرید ببندیدش به تخت. حالا قبلش هی فحش هم داده بودند که شما یک مشت فاحشه هستید، شما یک مشت فلان هستید، از این چرت و پرت‌ها… خلاصه من را بردند بستند به تخت. خب من خونریزی داشتم. نگفتم که سزارین کردم. گفتم بذار آن قدر من را بزنند. خونریزی می‌کنم دیگر، می‌میرم. هیچ تصوری از شکنجه نداشتم… وقتی گفت من را ببندند به تخت راستش فکر کردم که اینها به من تجاوز می‌کنند. بعد من همه‌ش آدم‌هایی که می‌شناختم، مردمی که باهاشان زندگی کرده بودم، فقری که دیده بودم، شاگردهایم، چون یکی از شاگردهای من را اعدام کردند؛ محمدشاه جهانبخشی، شونزده سالش بود توی زندان شیراز اعدامش کردند. بچه‌هایی را که دستگیر کرده بودند، اینها را جلوی چشمم می‌آوردم. ولی به هر حال خیلی هم ترسیدم. از تجاوز ترسیدم. یعنی تمام آن کابل‌هایی که خوردم، حاضر بودم ده برابرش را بخورم ولی به من تجاوز نکنند. همه‌ش فکر می‌کردم آلان چه بلایی می‌خواهند به سر من بیاورند. الان مرا می‌بندند به تخت که هیچ کاری نمی‌توانم بکنم. وقتی بردند به تخت بستند، تمام مدت سعی می‌کردم پاهایم را سفت به هم بچسبانم… به خاطر زایمانم خونریزی داشتم، کابل می‌زدند، فحش می‌دادند و نوحه پخش می‌شد. بعد که شروع کردند به زدن، زدن اینها و تقلای من باعث شد بیشتر خونریزی کنم تا این که خون ریخت پایین…”[۱۱]

اما استفاده از الفاظ رکیک تنها روش ایجاد ناامنی و آزار جنسی زنان در اتاق‌های بسته بازجویی نبوده است. برخی از زندانیان شهادت می‌دهند که چطور لحظه‌ای از زیر چشم‌بند نگاه هرزه بازجو را تشخیص داده‌اند. برخی از بازجویان نیز با صدا کردن زندانیان با نام کوچک، سئوالات شخصی و یا استفاده از لحن‌های خودمانی و به کار بردن جملاتی با محتوای جنسی مایه آزار روانی زندانی زن می‌شده‌اند. فرخنده آشنا روایت می‌کند که چگونه بازجویی با نام مستعار حامد که مسئولیت شعبه ۶ دادسرای انقلاب در اوین را داشته است، با ورود به حریم شخصی زندانیان زن، به خصوص دختران جوان، باعث درهم شکستن مقاومت آنان می‌شده و یا چنان ترسی از تجاوز در برخی از آنها ایجاد می‌کرده که شروط وی را می‌پذیرفته‌اند تا زودتر آزاد شوند.[۱۲] او به یاد می‌آورد که یک دختر جوان چپ که حامد به او گفته بود “موهای خیلی قشنگی داری”، در بازگشت به بند با یک ناخن‌گیر، تمامی موهایش را بریده بود و پس از آن به “کوزت” معروف شده بود.

نازلی پرتوی نیز به یاد می‌آورد یک بار، زمانی که در بازداشتگاه کمیته مشترک بوده، شب بعد از این که تحت شکنجه قرار گرفته بوده، بازجویان به شکلی که او بشنود با هم می‌خندیده‌اند و می‌گفته‌اند: اینها به ما حلالند، پیغمبر هم هر جا می‌رفته جنگ کنه، زنهاشون رو می‌گرفته! وی اعتقاد دارد: “این حرف‌ها را می‌زدند برای این که روحیه آدم را بشکنند و بگویند: قرار است بهت تجاوز بشه، منتظر باش!”[۱۳]

برخی از زندانیان روایت می‌کنند که چگونه بازجویان با استفاده از تنها ماندن با زندانی زن، وارد مرزهای خصوصی وی می‌شده‌اند و فضایی ناامن ایجاد می‌کرده‌اند. لمس شدن توسط بازجو، به خصوص دست زدن به سینه‌های زنان زندانی در موارد متعدد گزارش شده است. در یک مورد، پروانه علیزاده که در شهریور ۱۳۶۰ در تهران دستگیر شده دربارۀ اتفاقی که در زندان اوین برایش افتاده چنین شهادت می‌دهد:

“یک بار پاسداری که من رو قپان کرد، در حالی که می‌خواست امتحان کند که آیا دست‌بند درست بسته شده، به سینه‌های من دست زد. آن موقع آن قدر درد قپان زیاد بود که من اصلاً حواسم به این کار او نبود. بعدها تازه یادم افتاد که به سینه‌ام دست زده است.”[۱۴]

ویولت نیز در این مورد می‌گوید: “این معمول بود که با متهم طوری برخورد می‌کردند که ببینند این روش چقدر رویش اثر می‌گذاره. طوری حرف می‌زد که تو باور کنی بازجو با توست. سعی می‌کرد احساسات شاعرانه و عاشقانه در تو ایجاد کند. با صدای گرم و آرام حرف می زدند و بعد پاسخ‌ها رو ارزیابی می‌کردند.”[۱۵]

اگر چه پروانه علیزاده که نسبت به میانگین سنی زندان در آن دوره چندان جوان نبوده می‌گوید که این عمل باعث نشد در او ترس از تجاوز ایجاد شود، اما دختران جوان‌تر، با قرار گرفتن در فضاهایی مشابه، ترس شدیدی از مورد تجاوز قرار گرفتن را تجربه کرده‌اند. زندانیان زن جوان حتی پس از آزادی نیز با آثار ترس از تجاوز درگیر بوده‌اند.

کبری بانه‌ای، هوادار کوموله به یاد می‌آورد که دو تن از هم‌بندانش که در هنگام شکنجه شدن بیهوش شده بودند، سال‌ها بعد از آزادی از زندان و تا زمان ازدواج از این می‌ترسیده‌اند که در زندان به آنها تجاوز شده و دیگر باکره نباشند. در یکی از این دو مورد، همه بستگان زن زندانی، برای اطمینان از این که در زندان به او تجاوز نشده، چندین ساعت پس از پایان عروسی پشت در اتاق خواب عروس و داماد ایستاده بودند.[۱۶] در چنین مثال‌هایی می‌توان فشار روابط اجتماعی را نیز بر زنان زندانی دید. در حقیقت زندانی زن از یک سو در زندان با این مناسبات درگیر بوده و از سوی دیگر و پس از آزادی نیز این ترس را به همراه داشته است.

استفاده از الفاظ رکیک و توهین‌های جنسی

همان‌طور که گفته شد، بسیاری از مصاحبه شوندگان، توهین‌های جنسی را از همان لحظه بازداشت یا ورود به زندان تجربه کرده‌اند. فرخنده آشنا می‌گوید: “از همان اول که وارد می‌شوی همش فحش‌های رکیک است.”[۱۷]

بیشتر مصاحبه شوندگان حاضر نمی‌شدند عین الفاظی را که از کارگزاران زندان شنیده بودند و جنبه توهین جنسی داشته بازگو کنند. از همین موضوع می‌توان فهمید مورد خطاب قرار گرفتن با آن الفاظ تا چه حد برای آنها آزار دهنده بوده است. با این همه، برخی از آنها در نهایت حاضر شدند برخی از الفاظ یا جملاتی را که با آنها مورد خطاب قرار گرفته بودند بازگو کنند.

نسرین پرواز می‌گوید: “تا زما‌نی که بازجویم سن من رو نمی‌دونست به من می‌گفت بچه محصل. من ۲۲ سال داشتم ولی‌ قیافه‌ام خیلی‌ جوون‌تر می‌زد. بعد از دو روز که از من پرسید و من سنم رو گفتم، به من گفت: جنده! روحم تحقیر شد.”[۱۸]

فرخنده آشنا فضای حاکم بر بازجویی‌ها در زندان اوین را چنین روایت می‌کند: “مثلاً می‌گویند: این کثافت‌ها! اینهایی که با همه خوابیده‌اند! یا می‌اندازنت زمین، می‌گویی: چادرم افتاد، می‌گوید: حالا اینجا که رسید حجاب [مهم] شد! آن موقعی که با پسرها در خانه‌ی تیمی هستند، اینها مسئله‌ای نیست!”[۱۹]

سارا رهایی که در اوین بازجویی می‌شده می‌گوید: “به من می‌گفتند ما می‌دانیم تو جنده‌ای. من گفتم من ازدواج کرده‌ام. گفت تو ازدواج تشکیلاتی کردی. گفتم در مراسم عروسی من خیلی‌ها بودند حتی پدر شوهرم هم بوده. گفتند: حتی پدر شوهرت گفته که تو جنده‌ای…”[۲۰]

مهری القاسپور نیز تجربه‌ای مشابه از بازجویی در بازداشتگاه کمیته صحرای اهواز دارد: “بازجو می‌گفت: شما یک مشت فاحشه هستید، تازه می‌گفت ما از کجا بدانیم این بچه مال شوهرت است. شما که به این چیزها اعتقاد ندارید. این بچه مال شوهرت است؟ تو توی خانه‌ی تیمی بودی. من در خانه مادرم بازداشت شدم و چند نفر از دوستان‌مان هم آنجا بودند. می‌گفت از کجا معلوم است که تو با اینها رابطه نداشتی؟”[۲۱]

میترا تهامی که در کمیته مشترک بازداشت بوده می‌گوید: “فحش‌های چارواداری می‌دادند، مثل جاکش و پفیوز و دیوث؛ اینها مثل نقل و نبات بود. بازجوی من یه جوری به من پفیوز می‌گفت انگار مثلاً اسم خانوادگی من پفیوزه یعنی دیگه اصلاً بدون پفیوز منو صدا نمی‌کرد.”[۲۲]

مصاحبه شوندگان در بسیاری از موارد، وقتی از عاملان توهین‌های جنسی و آزارهای جنسی کلامی صحبت می‌کنند، فاعل جملات خود را جمع می‌بندند. در واقع با این که بیشتر مواقعی که هدف آزارهای جنسی کلامی واقع می‌شدند، چشم‌بند داشته‌اند، اما از روی صداها می‌توانستند تشخیص دهند که در اتاق بازجویی یا جاهای دیگر، دو مرد یا حتی بیشتر حضور دارند و همگی آنها در استفاده از الفاظ رکیک مشارکت می کنند. به این معنا، بسیاری از آزارهای جنسی کلامی، به طور جمعی اعمال می‌شده است. مهشید مجاوریان که به همراه مادر و خواهرش میترا که بعدها دوباره دستگیر و اعدام می‌شود، مدت کوتاهی در مشهد بازداشت شده، روایتی از توهین و آزار جنسی کلامی دسته جمعی را زمانی که خود، ۱۸ ساله و خواهرش ۲۰ ساله بوده ارائه می‌دهد:

“خرداد ۶۰ بود، پدرمان را سپاه دستگیر کرده بود. چون پدرم آمده بود دنبال ما که توی تظاهرات دستگیر شده بودیم، بعد ما را آزاد کرده‌ بودند ولی پدرم را نگه داشته بودند. ما رفتیم سپاه دنبال بابام. یعنی من و میترا و مامانم رفتیم دم سپاه. بعد آنجا من و میترا با سپاهی‌ها جروبحثمون شد. دستور دادند ما را بگیرند، من و مادرم و میترا را انداختند توی کامیون، گفتند ببرند زندان ‌وکیل‌آباد. ما پشت کامیون بودیم و حدود ۱۰ تا پاسدار بدترین فحش‌های جنسی را به خواهر من دادند. خواهرم خیلی قد بلند و خوشگل بود. بدترین فحش‌های جنسی مثل این که الان می‌آییم فلانت می‌کنیم…. مثلاً می‌گفتند: این جون می‌ده برای … دادن. یا [گفتند] سینه‌هاش… نمی‌دونم. خیلی خیلی حرف‌های بدی… من هم جوان بودم و دفعه اول بود این حرف‌ها را می‌شنیدم. خیلی کثیف بود فحش‌هایشان؛ یعنی مادرم همان‌جا غش کرد از این حرف‌ها. مادرم غش کرد وقتی که گفتند که این جون می‌ده برای … دادن. من و خواهرم هی توی صورتش می‌زدیم تا به حال آمد. وقتی به حال آمد داد می‌زد: میترا، میترا. یعنی فکر می‌کرد اینها با میترا کاری کرده‌اند. من هم واقعاً فکر می‌کردم که به میترا تجاوز کنند. تمام اندام بدن میترا را [نام می‌بردند] با این که مانتو داشت. این جریان ۴۵ دقیقه تا یک ساعت طول کشید چون مسیر سپاه مشهد تا زندان وکیل‌آباد طولانیه. تا ما را به زندان وکیل‌آباد منتقل کردند و انگشت‌نگاری و از این حرف‌ها”[۲۳]

فشار توهین‌های جنسی و نسبت دادن الفاظ رکیک به زندانیان گاهی آن قدر زیاد بوده که تحمل آن برای زندانی غیر ممکن می‌شده است. زندانیان هم بند با زهرا ذوالفقاری شهادت داده‌اند که وی که به طور وحشتناکی مورد توهین و آزار جنسی کلامی قرار گرفته بود، بعدها تعادل روانی خود را از دست داده و پس از آزادی از زندان خودکشی کرده است. روایات دیگر حاکی از آن است که وی در یک بیمارستان ایست قلبی کرده است.[۲۴] فرخنده آشنا در این مورد می‌گوید: “بچه‌هایی را که زندانی زمان شاه بودند و یا در خانه تیمی می‌گرفتند خیلی بهشون توهین می‌کردند. من یادمه مثلاً پاسداره یه بار اومد توی بند اومد زهرا دوالفقاری رو صدا  

کنه جلو همه گفت: اون جنده درازه بیاد. دائم به او فحـش‌های بد می‌دادنـد و تحقیر و مسخره‌اش می‌کردند. البته او هم جوابشون رو می‌داد و باهاشون دهن به دهن می‌شد.”[۲۵]

زهرا ذوالفقاری، متولد کازرون و فارغ‌التحصیل سال ۱۳۵۴ مهندسی شیمی از دانشگاه صنعتی آریامهر، از هواداران

سازمان پیکار، پیش از انقلاب نیز سابقه فعالیت سیاسی با مجاهدین داشته است. به شهادت زندانیان متعدد، زهرا ذوالفقاری به طور مداوم و در مقاطع مختلف تحت توهین‌های جنسی بازجویان و نگهبانان بند، که شرح نمونه‌ای از آنها در بالا آمد بوده است. برخی از شهادت دهندگان بر این باورند که دلیل اصلی آشفتگی روانی زهرا ذوالفقاری، توهین‌هایی بوده که به او شده است:

“در بازجویی‌ها به او گفته بودند: شما رو از پشت توی خونه‌های تیمی فلان کردند، ما هم اینجا به شما چوب می‌ذاریم! زهرا هم از پسشون بر می‌اومد و جوابشون رو می‌داد. چون نتوانسته بودند از نظر سیاسی حریفش بشوند، باهاش فحش و فحش‌کاری می‌کردند.”[۲۶]

 

استفاده از گفتارهای فرودست انگارانه

زنانی که در تحولات منتهی به انقلاب بهمن ۵۷ و ماه‌های پس از آن به فعالیت سیاسی روی آورده بودند، گروه متنوعی را در بر می‌گرفتند. این تنوع نه فقط در سازمان‌های مختلفی که زنان به آنها پیوسته بودند که در نحوه ارتباط و شکل فعالیت آنها با این سازمان‌ها هم نمود داشت. برخی از زنان، به طور مستقل و بدون هیچ زمینه خانوادگی به سازمان‌های سیاسی پیوسته بودند و برخی از آنها، هوادار سازمان‌هایی بودند که پیش یا هم‌زمان با آنها، افراد دیگر خانواده‌شان مانند برادر یا خواهر و یا شوهران‌شان به آن سازمان‌ها پیوسته بودند. با این همه، همان‌گونه که گفته شد، روحیه منزه طلبی حاکم بر همه سازمان‌های سیاسی، یکی از دلایلی بود که زنان در آن سازمان‌ها فارغ از جنسیت خود فعالیت می‌کردند. اگر چه بعدها نقدهای بسیاری از سوی فمینیستها به مناسبات غالب در آن دوره، کورجنسی سازمان‌های سیاسی و این که زنان در قالب یک مرد و با نفی جنسیت خود در سازمان‌های سیاسی فعالیت می‌کردند وارد شد اما در عین حال، یکی از نتایج این فعالیت سیاسی ایجاد هویت مستقل در زنان جوان عضو این سازمان‌ها بوده است. در واقع این زنان احساس می‌کردند که در سازمان‌ها با آنها به عنوان یک “انسان” و نه صرفاً به عنوان یک “زن” برخورد می‌شود. بیشتر آنها در کار تشکیلاتی‌ خود احساس هویت‌یابی، استقلال و خودمختاری داشتند.[۲۷]

در چنین شرایطی، یکی از دردناک‌ترین آزارهای جنسی که پس از زندانی شدن به آنها وارد شده، انکار هویت مستقل و زائده‌ای از مردان دانسته شدن بوده است. نتایج حاصل از این تحقیق نشان می‌دهد که گفتارهایی که زنان فعال سیاسی را تا حد برآورده کنندگان نیازهای جنسی مردان فعال سیاسی تقلیل می‌داده به طور فراگیری در زندان‌های مختلف رواج داشته اشت. برخی از مصاحبه شوندگان، گفتارهایی که هیچ شخصیت و هویت مستقل سیاسی برای آنها به عنوان زن قائل نبوده و تنها دلیل ورود آنها را به تشکیلات سیاسی، “پسربازی” یا “پیدا کردن شوهر” و تنها علت پذیرش زنان در سازمان‌های سیاسی را برآورده کردن نیازهای جنسی مردان می‌دانسته، دردناک‌تر از ضربات شلاقی که خورده‌اند توصیف می‌کنند. شوکت محمدی در اینباره می‌گوید: “تو را به چشم یک “هرجایی”، به چشم یک “فاحشه”، دختری که انگار هزار تا دست چرخیده نگاه می‌کردند. یعنی تو حاضر بودی هزار تا کابل بخوری، ولی این حرف‌ها را نشنوی. مثلاً می‌گفتند: فقط مسئله‌تان مسئله پسرها بود، چند بار باهاشان خوابیدی؟ کوه می‌رفتید یا …؟ کثافت‌ها، آشغال‌ها، هرزه‌ها! گفتن این چیزها برایشان خیلی عادی بود. من آن موقع خیلی جوان بودم و جمع‌هایی که در آن بودم برایم خیلی مقدس بودند. آدم‌هایی که باهاشان بودم، من حتی کنارشان خوابیده بودم، اتاقی که شاید پنج تا دختر بودیم، بیست تا پسر. اصلاً برای من اینها بت بودند، اسطوره بودند تک تک این بچه‌ها. شاید مواردی هم بوده، نمی‌خواهم خیلی مقدس گونه نگاه کنم ولی حداقل آن چیزی که برای ما بود، خیلی پاک بود. ممکن بود کسی یک کسی را دوست داشته باشد، عاشقش بشود اما حتی بیان این چیزها هم برای ما سخت بود. حتی اینها برای ما تابو بود که یکی ابراز علاقه بکند به یک دختری…”[۲۸]

منیره برادران نیز در این مورد می‌گوید: “در اون جا زن بودن یه چیز دوگانه بود. از یک طرف دشمن سیاسی اون‌ها هستی مثل مردان و از طرف دیگه در اسلام و به نظر این بنیادگراها تو زن هستی و موجود ضعیفی هستی و حق نداری با اینها مقابله سیاسی کنی. از اینجا است که مثلاً یهو در دادگاه که داری محاکمه می‌شی، ازت می‌پرسه: تو طلاق گرفتی؟ و تو رو تحقیر می‌کنند. فعالیت کردی، مقاومت کردی و خطر اعدام هست و تو رو یک باره پایین می‌آرند؛ تو رو از دشمن سیاسی تبدیل می‌کنن به زنی که در الگوی اسلامی آنها است. نمی‌خواستند بپذیرند که ما دشمن سیاسی آنها بودیم. تحقیر خیلی شدید احساس می‌کنی، تنها شده‌ای، تو رو از درون خالی می‌کنند.”[۲۹]

پروانه علیزاده هم تجربه ای مشابه دارد: ” مثلاً به ما می‌گفتند ژامبون توی ساندویچ [یعنی شما وسط دو تا مرد می‌خوابیدید]، یا می‌گفتند شما برای راحت بودن مردها در خانه‌های تیمی بودید. حتی اگر من می‌گفتم که من کاری نکردم، من مسلمانم، برای این که کمتر اذیتم کنند، می‌گفتند آره وقتی توی خانه‌های تیمی بودی با ده تا مرد می‌خوابیدی، حالا به ما می‌گویی مسلمانی؟ این چیزی بود که مدام به ما بچه‌های چپ می‌گفتند. ما از دید آنها آدم‌هایی بودیم که فقط برای راحتی خاطر جنسی یک مرد وارد سیاست شده بودیم. به ما حتی به عنوان یک آدم سیاسی هم نگاه نمی‌کردند.”[۳۰]

تهمینه پگاه نیز عمومیت داشتن چنین فضایی از فرودست سازی زنان در زندان را تایید می‌کند: “از نظر اون نیروهایی که بازجویی می‌کردند، ما جنس دوم به حساب می‌آمدیم. چون مردها در تشکیلات سازمانی به ما می‌گفتند چه کار بکنید. این که به عنوان یک انسان مستقل نظر داشته باشیم، ما را جدی نمی‌گرفتند. برخوردشون این بود که از زن بودنمون خجالت بکشیم. این آدم را خیلی آزار می‌داد. ما باید در رابطه با یک مرد تعریف می‌شدیم؛ یک مرد سیاسی. مثلاً اگر کسی شوهر داشت می‌گفتند تو خودت این کاره نبودی بری توی این جهت سیاسی، شوهرت باعث شده، باید ازش متنفر باشی. یا به کسی مثل من که جوان بودم و شوهر نداشتم می‌گفتند که این نره‌خرهای تشکیلات‌هاتون هستند که تو را برده‎اند اینجا. یعنی همه‌اش ما را وصله‌ای از این مردها می‌دیدند. وقتی هم که بحث می‌کردیم و از نظرات خودمان دفاع می‌کردیم و نظر داشتیم برای خودمان، زن دیوانه به حساب می‌آمدیم. یعنی زن با نظر سیاسی توی کت اینها نمی‌رفت. فشار مضاعفی بود؛ زندان، نهایت قدرت آنهاست و زن توی دست‌شان است و باید به خاطر زن بودن تحقیر شود.”[۳۱]

نیلوفر شیرزادی، اما فضای زندان قزل‌حصار را که توسط حاج‌داوود رحمانی اداره می‌شده نسبت به زندان اوین، برای زنان به مراتب تحقیرآمیزتر توصیف می‌کند:

“تجربۀ شخصی من این بود که وقتی وارد قزل‌حصار شدم، لمپنیزم کاملاً آشکار در مقابل زنان زندانی را دیدم. به هر حال در اوین از نظر آنها در درجاتی، تو بالاخره ضدانقلاب یا مفسد فی‌الارض هستی. با تو به این عنوان برخورد می‌کردند. اما در قزل‌حصار به من حتی به عنوان ضدانقلاب و مفسد نگاه نمی‌کردند. اولین تماس ما با حاج‌داوود رحمانی به عنوان نماینده آن فرهنگ در زندان این بود که ما یه عده‌ای بودیم که دنبال شوهر می‌گشتیم، توی خونه‌های تیمی می‌خواستیم غرایز جنسی رفقای مردمون رو مرتفع کنیم و حالا اون جا تو زندان بودیم. خیلی راحت، بارها و بارها می‌گفت شما که می‌خواستین شوهر پیدا کنین، خب راه‌های بهتری بود. یعنی حتی اون درجه‌ای که توی اوین ما رو به رسمیت می‌شناختند، اینجا رسمیت نداشتیم.”[۳۲]

به رسمیت نشناختن هویت سیاسی زنان تنها شامل زنان مجرد ‌نمی‌شد. مونا روشن که در حالی که باردار بوده به همراه همسرش دستگیر شده، می‌گوید: “اولین بار که من را بردند برای شکنجه، بهشون گفتم که باردار هستم. بازجو با حالتی تحقیرآمیز گفت: اِ…بارداری؟ چرا اون موقع که رفتی تو این مسایل فکر نکردی بارداری؟ اصلاً برای چی می‌رید سیاسی می‌شید شما زن‌ها؟ مگه تو خونه زندگی نداری؟ پدر و مادرت تو رو چطوری تربیت کردن؟ شوهر فلان‌ فلان شده پفیوز دیوثت که به تو اجازه داد بیای این فعالیت‌ها رو بکنی، شما همه‌تون تو خونه‌های تیمی زندگی می‌کردین… فحش‌هایی به این صورت که تو که زنی چرا وارد مسائل سیاسی شدی، این عرصه، عرصه تو نیست، جای تو توی خونه‌ست و می‌خواستند شخصیت تو رو خرد بکنند.”[۳۳]

بی‌اعتبارکردن زنان فعال سیاسی، تنها در پیش چشم‌های خود آنها و در اتاق‌های بازجویی انجام نمی‌شد بلکه با اجرای نمایش‌هایی در درون زندان و همچنین پیشبرد گفتارهایی در بیرون از زندان، علنی و نهادینه می‌شد. تهمینه پگاه به یاد می‌آورد که یکی از فشارهایی که حاج‌داوود رحمانی، رئیس زندان قزل‌حصار در سال‌های ۱۳۶۰ تا ۶۳ بر زنان وارد می‌آورد، این بود که دربارۀ روابط جنسی‌شان با مردهای تشکیلات خود برای بقیه زندانیان صحبت کنند:

“حاجی یک حساسیتی داشت برای این که بچه‌ها را خرد کنه. یک سری از بچه‌ها در پروسه بودن در قبرها روانی شدند یا بعضی‌ها بریدند و توبه کردند و حاجی از اون‌ها مصاحبه گرفت. تأکیدی که روی مصاحبه اینها داشت، در مورد مردها کمتر می‌دیدی. در مورد زن‌ها این بود که بیایند بالا، از روابط جنسی‌شان با مردهای تشکیلات صحبت کنند. انگار این جوری خرد می‌شدند و دیگر هیچ‌ وقت نمی‌توانستند سر بلند کنند و این مسئله تا حدودی برد هم داشت. ما توی بند بودیم و تواب‌ها بالای سر ما ایستاده بودند که بنشینید مصاحبه‌ها را گوش کنید. این مصاحبه‌ها خیلی دردناک بود. طرف مثلاً از کردستان آمده بود، زن جوانی که شاید هیچ‌ وقت تهران را ندیده بوده، هیچ‌ وقت روابط گسترده‌تر شهرهای بزرگ را ندیده، از یک شهر سنتی و با فرهنگ خودشان. وقتی تواب می‌شد حاجی فقط می‌خواست او از روابط جنسی بگه. بعد به دروغ می‌گفت که در کردستان توی پایگاه‌ها همیشه قرص ضد حاملگی بود؛ برای این که زن‌ها کم بودند و مردها زیاد و روابط جنسی می‌خواستند. یعنی حاجی یک جوری اینها را می‌کشاند سر این مسائل چون می‌دانست این وقتی برگرده کردستان دیگر نمی‌تونه سرش را بلند کنه. توی جامعه‌اش دیگه خرد شده و هیچ‌ وقت دوباره نمی‌آید توی گروه‌های مبارزاتی. برای مردها هیچ‌ وقت این طوری نمی‌شد. چون زن از یک جامعه‌ای می‌آمد که فشارهای سنتی توی باورش بود و حاجی می‌تونست اون باور را دوباره زنده کنه.”[۳۴]

تأکید بر این باور که زنان در فعالیت‌های سیاسی فقط ابژه‌های جنسی مردان هستند، تنها به فضای زندان خلاصه نمی‌شد بلکه از روش‌های مختلف، در فضاهای بیرون از زندان نیز ترویج و تقویت می‌شد. به عنوان مثال در شرح حال زنان محکوم به اعدام به دلایل سیاسی، بر این که آنان هم‌زمان با فعالیت سیاسی غیر قانونی، روابط نامشروع نیز داشته‌اند و یا مرتکب “اعمال خلاف عفت و خلاف اخلاق” شده‌اند نیز تأکید می‌شد.

روزنامه اطلاعات۱ دی ۱۳۶۰ خبری با تیتر “۱۷ سلطنت طلب و کودتاچی اعدام شدند”[۳۵] منتشر کرد که در بخشی از آن آمده است:

“گلناز نقیب‌منش که با اقرار صریح خود با یکی از اعضاء فعال شبکه روابط جنسی و نامشروع داشته است. او یک فرزند ۱۱ ماهه غیرمشروع نیز داشته است…”

همین روزنامه در شماره ۲۶ مهر ماه ۶۰ در خبری با تیتر “۲۷ محارب مسلح در ۵ شهر تیرباران شدند”[۳۶]، در شرح اتهامات دو زن هوادار سازمان مجاهدین که یکی در آمل و دیگری در خرم‌آباد اعدام شده‌اند، خانه‌های تیمی را مترادف با “لانه‌های فساد و فحشا” تعریف و عضویت در آنها را از جمله جرائم اعدام شدگان برمی‌شمارد.

در واقع فرو کاستن نقش زنان فعال به تامین کنندگان نیازهای جنسی مردان در سازمان‌های سیاسی، نه تنها آنها را در مقابل خود و گروه اجتماعی که از آن برخاسته بودند تحقیر و خرد می‌کرد، بلکه در پیش چشم خانواده‌ها و جامعه ایرانی نیز اعتبار فعالیت سیاسی زنان را به طور کلی خدشه‌دار می‌کرد. به خصوص این که در بستر فرهنگی جامعه ایران، که روابط زنان و مردان جوان همواره با سوءظن نگریسته می‌شود، عمومی کردن چنین گفتارهایی، می‌توانست به مانعی جدی بر سر راه ورود زنان به فعالیت‌های سیاسی یا تداوم آن منجر شود. درست به همین دلیل است که همان گونه که گفته شد، در روزنامه‌های منتشره در آن زمان، زنان فعال در سازمان‌های سیاسی مختلف، به کرات به عضویت در خانه تیمی و در نتیجه به “رواج فساد و فحشا ” متهم می‌شدند. چنین احکامی، تصویری فرودست از زنان فعال سیاسی، فاقد عاملیت و خودمختاری و فاقد هویت سیاسی را که گفتمان مسلط سعی در ایجاد آن داشت، تقویت می‌کرد.

لمس بدن در زمان شکنجه

شلاق زدن با شلاق یا با کابل که درد بسیار شدیدی در فرد زندانی ایجاد می‌کند یکی از رایج‌ترین روش‌های شکنجه زندانیان سیاسی در دهه ۶۰ بوده است. این روش تا حدی رایج بوده که در بسیاری از موارد، وقتی زندانیان سیاسی به طور عام از “شکنجه” صحبت می‌کنند، منظورشان کابل یا شلاق خوردن است.

در این روش شکنجه، غالباً زندانی را روی یک تخت می‌خواباندند، دست‌ها و پاهای او را به بالا و پایین تخت شکنجه می‌بستند و با شلاق یا کابل به کف پاهای زندانی و در مواردی به قسمت‌های دیگر بدن او ضربه می‌زدند. به دلیل درد شدید و به قول زندانیان “غیر قابل توصیف” این نوع از شکنجه، زندانی عموماً یا تقلا می‌کند که خلاص شود و یا این که بدن او به طور خود‌به‌خودی به سمت بالا می‌پرد. برای احتراز از تکان خوردن زندانی، در موارد بسیاری یکی از بازجویان روی بدن زندانی زن می‌نشسته است. در عین حال بر اساس بسیاری از روایت‌ها، معمولاً برای احتراز از شنیده شدن فریادهای زندانی در هنگام شلاق خوردن، دستمال یا ابر یا چیزی شبیه آن را در دهان زندانی فرو می‌کرده‌اند. در چنین مواردی زن زندانی بدن مرد شکنجه‌گر را روی کمر خود حس می‌کرده و احساس شرم و خشم، درد شکنجه را افزایش می‌داده است بدون اینکه حتی امکان فریاد زدن داشته باشد.

کارگزاران زندان در دهه ۶۰ به این شکنجه عنوان شرعی “تعزیر” داده بودند که از نظر شرعی می‌توانست مطابق نظر حاکم شرع و به عنوان یک مجازات اعمال شود. به همین دلیل بود که وقتی هیئتی در اوایل سال ۱۳۶۰ مأمور بررسی وضع شکنجه در زندان‌ها شد، با این که ۳۶۲۰ مورد شکایت دریافت کرده بود اما در نهایت اعلام کرد شکنجه‌ای در زندان‌ها اعمال نمی‌شود. از جمله انتقاداتی که آیت‌الله خلخالی در جریان مذاکرات مربوط به عدم کفایت رئیس جمهور بنی‌صدر در سال ۱۳۶۰ در مجلس وارد کرد این بود که وی اسم تعزیر در دادگاه‌های انقلاب اسلامی را شکنجه می‌گذارد.[۳۷]

در تمامی مصاحبه‌های انجام شده با زندانیانی که با این روش مورد شکنجه قرار گرفته‌اند، جز دو مورد که هر دو به تازگی زایمان کرده و به همین دلیل آنها را به پشت روی تخت شکنجه خوابانده‌اند، در بقیه موارد زندانی به “شکم” روی تخت شکنجه خوابانده و بسته شده است. در این حالت، زنان زندانی به طور مکرر شهادت داده‌اند که بازجویان روی باسن یا کمر آنها نشسته‌اند و لمس بدنشان توسط آنها، در کنار درد شدید ناشی از شلاق، عذاب مضاعفی برایشان بوده است. به جز چند استثناء، هیچ زنی در زمان شکنجه شدن زندانیانی که با آنها مصاحبه کرده‌ایم حضور نداشته است.

مژده ارسی می‌گوید: “من را بردند زیر زمین [بند ۲۰۹ زندان اوین] به من گفتند: باید روی این بخوابی، یک تخت چوبی لخت بود، من هم فقط دامن داشتم و جوراب، چادر هم سرم بود. گفتم: یعنی چی؟ همین جوری؟ گفت: آره رویت پتو می‌اندازیم. من هم هیچ تصوری نداشتم، یعنی واقعاً نمی‌توانستم تصور کنم که وقتی خوابیده‌ام و رویم پتو افتاده چه اتفاقی می‌تواند بیفتد. اینها مرا دمر خواباندند روی تخت و دست و پایم را با سیم بستند، وقتی می‌زدند، این سیم‌ها آن قدر سفت بود که به نظر من درد آن سیم‌ها بعداً دردناک‌تر از آن کابلی بود که می‌خوردم… نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده بود که من نزدیک به نیم متر تا یک متر از روی تخت می‌پریدم یعنی اینجا پتو و دامن و هیچ چیز دیگر مرا نمی‌پوشاند؛ به غیر از شلوار اگر هر چیز دیگری پایت بود فایده نداشت. بعد احساس کردم که اینها همدیگر را صدا می‌کنند، من را به هم نشان می‌دهند موقعی که دارند می‌زنند. علت این که من قبول کردم بخوابم روی تخت فکر می‌کردم که خب پتو می‌اندازند و مسئله‌ای نیست چون تصوری نداشتم که چه اتفاقی می‌افتد. از لحن‌شان، از خنده‌های‌شان، این که همدیگر را صدا می‌کنند و بعد سکوت می‌شود متوجه می‌شدم که دارند مرا نگاه می‌کنند… من ناخودآگاه می‌پریدم، بعد یکی از آنها آمد نشست روی من. از پشت نشست روی کمر من. قشنگ پاهایش را باز کرد و نشست، جوری که آدم روی دوچرخه می‌نشیند. دهانم را هم از پشت گرفت چون من داشتم داد می‌زدم… یک آدم مذهبی آمده پشت تو نشسته، دهانت را گرفته، دارد می‌زندت، بعد که شب اول شکنجه تمام شد، خب من اصلاً نمی‌توانستم پا شوم، نمی‌توانستم راه بروم، نمی‌توانستم خودم را نگه دارم، همان آدم به من می‌گفت چادرت را درست کن، رویت را بگیر! تا دو دقیقه پیش روی من نشسته بود حالا می‌گفت رویت را بگیر. بعد خودکار داد دست من [که دستش به دست من نخورد].”[۳۸]

در واقع در حالی که در مواقعی چون جا‌به‌جایی زندانی که به دلیل اجبار به بستن چشم‌بند قادر به دیدن جلو پایش نبوده، قواعد مربوط به محرم و نامحرم به دقت اجرا می‌شده، این قواعد در زمان بازجویی و اعمال شکنجه کاملاً نقض می‌شده است.

نسرین پرواز نیز از شکنجه خود در زندان اوین تجربه‌ای مشابه دارد: “بازجوی اولی‌ که مرا می‌زد، وقتی‌ دستم را بسته بود یک جوری می‌نشست که تو گودی کمرم قرار می‌گرفت. من را خوابانده بودند. دست و پایم را هم بسته بودند. من را می‌زد، وقتی‌ خسته می‌شد شلاق رو می‌داد به اون یکی‌، خودش می‌آمد می‌نشست روی تخت و طوری می‌نشست که کمرش می‌افتاد تو گودی کمر من. یا وقتی‌ من خوابیده بودم می‌نشست رو تخت، می‌چسبید به بدن من و دستش رو می‌گذاشت رو پشت من و سیگارش را می‌کشید.”[۳۹]

تهمینه پگاه از تجربۀ خود در آذر سال ۶۱ در بازداشتگاه کمیته مشترک می‌گوید: “من یادمه یک بار بعد از شکنجه، سرم را راست نمی‌توانستم نگه دارم، من را گذاشت کنار دیوار و بهم ‌گفت بپر روی پاهات. چون که پا که باد می‌کنه، خود شکنجه‌گر می‌بره کنار دیوار می‌گه بپر روی پاها که باد بخوابه و در واقع برای کتک‌زدن بعدی آماده بشه. ولی آن لحظه یک فرصتی به شکنجه‌گر می‌داد که توی اطاق با تو تنها باشد، من یادمه خودشو می‌چسبوند به من وقتی ایستاده بودم کنار دیوار. در واقع پشتم به دیوار بود، رو به شکنجه‌گر. به من می‌گفت بپر. ولی من اصلاً توان نداشتم. سرم بالا راست نمی‌ایستاد. حالت گیجی داشتم. احساس می‌کردم که خودش را به من می‌چسباند، به بهانه این که زندانی‌های دیگر که از کنارت می‌گذرند، نبینند. ولی به هر حال من چشمم بسته بود و لازم نبود این کار را بکند. اینها را بعداً فهمیدم که اصلاً لازم نبود این کار را بکند.”[۴۰]

رویه نشستن روی کمر یا باسن زندانی زن در سال ۱۳۶۲ نیز در بازداشتگاه کمیته مشترک اعمال می‌شده است.[۴۱]

در حالی که برخی از زندانیان مانند نسرین پرواز اعتقاد دارند که رنج ناشی از لمس بدنی بازجو از درد شلاق بدتر نبوده، شوکت محمدی که تجربۀ مشابه‌ای در زندان اوین دارد می‌گوید: “بعد از شکنجه یکی از پاسدارها آمد نشست روی پاهای من. یعنی قشنگ بدن من را لمس می‌کرد. احساس می‌کردم پاهایم یک کوره آتش است. بعد خیلی راحت یکی‌شان آمد نشست دقیقاً پایین‌تر از ران من و داشت با آن یکی صحبت می‌کرد، یعنی عادی بود برایشان. ولی من حس خوبی نداشتم. من حاضر بودم دوباره شکنجه بشوم ولی دوست داشتم از روی پاهای من بلند شود. به طرز ویژه‌ای اذیتم می‌کرد. اصلاً خیلی متفاوت بود. برای من خیلی ویژه بود. یعنی من حاضر بودم کتک بخورم ولی دست بهم نزنند. خیلی برای من چندش‌آور بود، خیلی سخت‌تر از شکنجه بود.”[۴۲]

مژده ارسی نیز عذاب مضاعفی را که زنان در هنگام شلاق خوردن تجربه می‌کنند چنین توصیف می‌کند: “همین که تو مجبوری به خیلی چیزها حواست باشد، یعنی هم اطلاعات ندهی، هم کسی را لو ندهی، هم برخورد سیاسی درست داشته باشی، هم از جسمت دفاع کنی، هم از جنسیتت به عنوان یک زن، این که باید با هول و هراس خیلی بیشتری در مقابل آنها قرار می‌گرفتی، یعنی خیلی مشکل‌تر بود.”[۴۳]

برقراری تماس بدنی بازجویان با زندانیان زن در زمان شکنجه مختص به زندان‌های تهران نبوده است. صنم احمدی تجربۀ خود از بازداشتگاه سیدعلی خان که در اختیار سپاه پاسداران اصفهان بوده را چنین توصیف می‌کند:

“من نشسته بودم یکهو یه مردی اومد دو تا پای منو گرفت مثل گوسفند کشید. بعد باسن من خورد به یه جایی و احساس کردم پامو داره سفت می‌بنده، مثل وقتی یه گوسفند رو می‌برن به یه جایی، زد من رو به زمین، حتی دنبالچه‌ام هم یه کمی درد گرفت. گفتم: چی کار دارین می‌کنید؟ گفت: خفه شو صدات در نیاد. گفتم: چی کار دارین می‌کنید؟ گفت: هیچی یه ذره نوازشت می‌خواهیم بکنیم. بعد گفت که اینا رو ببین، دست بزن به این، این کارت داره. بعد می‌خندید مثل اینکه براش مسخره بود. داد دستم بعد دیدم یه چیز مثل کابله. گفت دوست داری با این نوازشت کنم یا با این یکی؟ دو تا چیز دستش بود. من اصلاً نمی‌خواستم دست بزنم بعد هی دستمو می‌گرفت می‌گفت دست بزن! دست بزن! بعد دیدم یکی‌اش مثل این که قطورتره یکی‌ش نازک تره. طاقباز خوابیده بودم، اولی رو که زد به کف پام، برق از سر تا پام پرید. عصبی هم که باشی بیشتر حس می‌کنی درد رو. منم همیشه ورزش می‌کردم و ورزیده بودم. دیگه این قدر تقلا می‌کردم این ور و اون ور یه هویی یکی از پاسدارا با پا زد توی سینه‌ام بعد من روی زمین پخش شدم بعد پاشو گذاشته بود روی سینه‌ام. قشنگ با فشار و چرخوندن پاشنه پوتینش ماساژ می‌داد سینه‌ام رو؛ با پوتین ارتشی‌اش! چند سال بود که من پریود می‌شدم ولی سینه همیشه منطقه‌ی حساسیه دیگه، اون هم با پا فشار بیاری بهش. اصلاً نمی‌تونستم کاری کنم. دست‌هام هم بسته بود. اصلاً نمی‌تونستم تکون بخورم. قشنگ من فهمیدم داره خودشو ارضا می‌کنه با این کار که پاشو گذاشته رو سینه‌ی من. چون می‌تونست پاشو جای دیگه بذاره. در واقع نشون می‌داد وقتی می‌تونه پاشو اینجا بذاره، یعنی می‌تونه همه جا بذاره ولی قشنگ گذاشته بود روی سینه‌ام. خیلی درد داره. من خیلی تقلا می‌کردم. چون نرمی استخوان هم دارم، می‌چرخیدم و تاب می‌خوردم. هی پاسداره پاشو گذاشته بود اینجا [روی سینه‌ام] این جوری می‌کرد [با فشار می‌چرخاند] بعد من هی بلند می‌شدم، پاسداره می‌گفت این پدر سوخته نمی‌دونم فلان فلان شده فاحشه… نگاه کن این من رو هم بلند کرد. یعنی آن قدر من زور داشتم که با وجود این که پاسداره با وزنش روی سینه من بود با یه پا، ولی سعی می‌کردم از زیر فشار در بیام. بعد من می‌چرخیدم حتی سرم خورد به پاش. قشنگ یادمه که سرم هم خورد به اون یکی پاش… تو فضا خنده اون‌ها بود و صدای پاسدار زنه هم بود.

بعد یکی شونم، یکی از این زن‌های پاسدار هم [که از روی حرکت دستش رو صورتم فهمیدم دست یه زنِه] یه چیزی مثل پتو مثل پارچه آورد که بذاره تو دهنم. جیغ‌هایی که من می‌کشیدم مطمئنم خیلی سرسام‌آور بود، صدامم همیشه بلند بود.گذاشت تو دهنم و من چیز کردم بعد زنه می‌خندید. قد کوتاهی داشت و صورتش سبزه بود انگار … نمی‌دونم چند دقیقه طول کشید نمی‌دونم چقدر اونا منو زدن ولی براشون شوخی خنده بود فقط. اونا انگار فقط می‌خواستن بگن که ما این کار رو هم[۴۴] [تجاوز] می‌تونیم باهات بکنیم، تحقیر توش خیلی برجسته بود، این که پا رو سینه بذاره. چرا اینو می‌گم؟! اولاً چون هیچ وقت زیر شکنجه نپرسیدن بگو، اعتراف کن. اصلاً این صحبتا نبود فقط انگار آورده بودن که بگن که ما این قدرت رو داریم که تو رو شکنجه کنیم و اذیتت کنیم حتی اگه چیزی هم [برای گفتن] نداشته باشی. بعد اونی که من رو می‌زد مثل این که انگار فرصت پیدا نکرده بود که درست حسابی بزنه عصبانی شده بود. چون فحشای خواهر مادر و اینا زیاد می‌داد پای من رو باز کرد و می‌گفت تو خونه‌های تیمی به همه‌تون تجاوز شده … من تمرکزم روی کلمات اونا نبود تمرکز من روی این بود که درد داشتم و صدام دیگه در نمی‌اومد از فشار داد زدن. ولی این هنوز می‌خواست با این تحکم کنترلت بکنه، مثلاً می‌گفت مادر جنده، وایسا ببینم فلان فلان شده … کلماتشو درست یادم نیست ولی یادمه همش جنسی بود؛ همیشه مردای شرقی حمله‌هاشون جنسیه دیگه چون فکر کنم این جوری … به اون نتیجه که می‌خواند می‌رسند. بعد گفت این مادر فلان … چقدر تقلا می‌کنه. پای منو باز کرد بعد من هنوز رو زمین بودم که یه هویی اومد از پشت یک لگدی به من زد که من از زمین بلند شدم. وزنم هم پایین نبود اون موقع. دختر بزرگی نبودم ولی وزنم ۶۴ کیلو بود یعنی چون ورزشکار بودم همه‌اش ماهیچه بود. من این جوری روی دو پا نشسته بودم یکی زد لای پام یه جوری که من یادمه قشنگ پرواز کردم از یه گوشه به یه گوشه دیگه افتادم، افتادم روی دستم یعنی این جوری دستامم هنوز بسته بود از بغل افتادم روی دستم که یادمه این دستم یعنی کتفم هم انگار در رفت ولی لای پام آن قدر… من خونریزی کردم از این ضربه‌اش، نمی‌دونم چه جوری این کارو کرد یعنی هر چی فیزیکی می‌خوام ببینم چطور احتمال داره که یکی رو تو زمین با یه ضربه بتونی بلند کنه نمی‌تونم اصلاً تصورش رو بکنم. این جوری که با یه ضربه‌ی لگد با پوتین از این گوشه به اون گوشه پرت بشی. بعد نمی‌دونم چقدر اون جا بودم ولی صدا دیگه نداشتم. بعدها فهمیدم خونریزی کردم چون اولاً خیس عرق بودم سر تا پا غرق خون یا آب و اینا رو من دیگه نمی‌فهمیدم که چی بود چی نبود. هوا خنک بود ولی وقتی که اتاق بسته باشه به هر حال گرمت می‌شه. هیجان هم عرق می‌آره. احساس می‌کردم تب کردم یعنی به خاطر فشار عصبی تب کردم. یه مدتی اون جا بودم … بعد تو همین هیر و ویر یکی‌شون، یه خانمه اومد در رو باز کرد و گفتش که بلند شو! من اصلاً نمی‌تونستم بلند شم. احساس می‌کردم از داخل بدنم رعشه داره. می‌لرزیدم و در عین حال عرق کرده بودم، تب داشتم، خونریزی داشتم همه‌ی اینا.”[۴۵]

مونا روشن نیز که در زمان دستگیریش تنها زندانی زن بازداشتگاه سپاه کرج بوده روایت می‌کند که چگونه در حالی که باردار بوده، روی تخت شکنجه خوابانده شده و بازجوی مرد روی کمرش نشسته است. بر اساس روایت او حداقل سه مرد در اتاق بوده‌اند و شکنجه همراه با لمس کمر، صورت و بقیه بدنش در مقابل چشمان آنها، و با مشارکت همگی‌شان انجام می‌شده است:

” صبح روز بعد از دستگیری من رو بردند برای شکنجه. شیوه بردن این جوری بود که به زن دست نمی‌زدند، چون ما نامحرمیم. یه مداد یا حتی کفش، لنگه کفش یا دستمال، یه سرش رو پاسداره می‌گرفت و یه سرش رو هم من می‌گرفتم که مثلاً دست من به اون نخوره که نامحرمم. یادمه منو تا یه فاصله طولانی برد برای این که اون بازداشتگاه‌ها خونه‌های مصادره ‌شده آدم‌های پولدار کرج بودند. منو توی حیاط تا یه فاصله دور همین‌طوری کشون کشون برد با چشم‌بند تا رفتیم به اصطلاح توی یه فضای دیگه، دو اتاق بود که اتاق اول میز و صندلی اینا بود برای بازجویی کردن و اتاق دیگه یه پستو داشت، به اصطلاح اتاق شکنجه بود. منو بردند اون جا و من همین جور بهشون می‌گفتم من حامله‌ام و اینا با فحش و تحقیر به من جواب می‌دادند. بعد شروع کردن دست و پامو بستن. پاهامو بست به تخت و دستامم بست و شروع کرد به شلاق زدن. من تو این فاصله هی جیغ می‌کشیدم و تکون می‌خوردم. اومد و یه وری نشست توی گودی کمر و باسنم. با دستشم هی سعی می‌کرد دست بزنه به سر و صورتم چون من هی جیغ می‌کشیدم و تقلا می‌کردم، نمی‌تونست. هی می‌خواست صورت منو لمس بکنه و من باز هم جیغ می‌کشیدم. یه ‌دونه نمی‌دونم دستمال بود، چی بود توی دهنم هل داد و شروع کرد شلاق زدن. دو نفر دیگه هم ایستاده بودن تا اون جایی که یادمه. می‌زدند و می‌شمردند و الله‌اکبر و یازهرا و یاحسین می‌گفتند. یه نفر نشسته بود و دو نفر دیگه سر پا بودند و شلاق می‌زدند. توی این فاصله که شلاق می‌زدند هی پامو می‌خاروند، هی باهاش بازی می‌کرد، چون اگه فاصله شلاق‌ها زیاد بشه، پا بی‌حس می‌شه، این هی با خودکار سعی می‌کرد نقاط حساس پایم دوباره خون توش به جریان بیفته، از بی‌حسی بیاد بیرون که من اون شلاق رو حسش بکنم. دیگه نمی‌دونم ۷۰ تا بود چقدر بود که زد، دستماله رو که هل داده بود تو دهنم احساس کردم که دارم بیهوش می‌شم چون نفسم هم گرفته بود. همون طوری تقلا می‌کردم و اون هم روی من نشسته بود و هی سعی می‌کرد دستامو بگیره. بعد یکی‌شون دراومد گفت که صداش نمی‌یاد، ولش کن دیگه. منو ول کردند، دستمال رو آورد بیرون. من واقعاً داشتم بی‌هوش می‌شدم چون اصلاً احساس می‌کردم دیگه نفسم نمی‌آد بیرون. منو ول کرد. دست و پامو باز کردند و اون جا فقط نشستم و آب و اینا هم اصلاً بهم ندادند تا یه مدت کوتاهی گذشت. بعد بهم گفت بلند شو راه برو. من اصلاً نمی‌تونستم راه برم چون احساس می‌کردم پاهام ورم کرده و بزرگ شده ولی یکی‌شون اومد دست منو گرفت، اصلاً هم دیگه دستمال و اینها تو دستش نبود. اونجا من فکر کردم که چطور اینها نباید دستشون به زن نامحرم بخوره ولی تو اتاق شکنجه اصلاً این چیزها براشون مطرح نبود. یعنی فکر کنم اینا همش براشون حرف بود، یه جایی بهش عمل می‌کردند، یه جای دیگه عمل نمی‌کردند. بعد دست منو گرفت و هی می‌کشید. هی می‌کشید که راه برو، یک دو سه. همین‌طور هی منو می‌کشید و من مثل کسی که انگار زیر پام یه مشت شیشه خرده، میخ زیر پامه، وقتی پامو بلند می‌کردم می‌زدم زمین انگار میخ می‌رفت، شیشه خرده می‌رفت توی پام. جیغ می‌کشیدم و صدام در می‌اومد ولی این هی به زور منو می‌کشوند. بعد منو بردند توی سلول… مرتب فحش و تحقیر هم بود. مخصوصاً که من هم باردار بودم. می‌گفت که تو به فکر بچه‌ت نبودی و تو اگه این برنامه‌ها رو داشتی چرا می‌خواستی بچه‌دار بشی و یه مشت فحش‌های خیلی رکیک که آلان واقعاً من کلماتش یادم نمی‌آد ولی دقیقاً یادمه که در اولین برخورد برای من که هنوز با محیط زندان با جو زندان آشنایی نداشتم، این فحش‌ها خیلی آزارم می‌داد… به خصوص وقتی که دست می‌زد به صورتم. چون می‌تونست دست نزنه. چشمای من بسته بود، چشمای اون که بسته نبود که می‌تونست در جا دستماله رو بذاره توی دهنم. اینکه سعی می‌کرد، تلاش می‌کرد که دست بزنه به صورتم و حتی به اندامم به پاهام، رو کمرم هم که نشسته بود، خیلی آزار دهنده بود.”[۴۶]

شهین چیت ساز تجربه‌ای به مراتب آزاردهنده‌تر دارد. وی می‌گوید: “حداقل سه مرد مشغول شلاق زدن من بودند و نوبتی عوض می‌کردند. مدام فحاشی می‌کردند، با الفاظی مثل فاحشه. یکی هم روی پشتم می‌نشست. یک بار وقتی بازجو روی باسنم نشسته بود، آلتش را حس کردم که سفت شده است. خیلی اذیت شدم.”[۴۷]

هرچند مشخص نیست که تماس بدنی بازجویان با زندانیان زن در زمان شکنجه شدن، تا چه حد برای بازجویان جنبه لذت جنسی داشته اما این تماس‌ها در بیشتر زندانیان زن، احساس رنج ناشی از تماس بدنی ناخواسته را ایجاد کرده است. در تحقیق ما از زندانیان مرد مشخص شد که نشستن بر روی کمر مردان نیز برای نگه داشتن آنان در هنگام زدن شلاق یا کابل امر رایجی بوده است. اما همان‌‌طور که گفته شد، فضای اجتماعی روابط مردان و زنان در جامعه، و نگاه کارگزاران زندان به زنان زندانی، تأثیر این عمل را در مورد زنان متفاوت می‌کند. نه تنها فضای زندان بسیار متأثر از تفکیک‌های جنسیتی ناشی از اصول شرعی مربوط به روابط بین زن و مرد نامحرم بود، بلکه خود این زنان هم متعلق به جامعه‌ای بودند که در آن، تماس فیزیکی چندانی بین زنان و مردان، خارج از چارچوب‌های خانواده و در برخی از موارد دوستان بسیار نزدیک، نه تنها وجود نداشت بلکه تقبیح نیز می‌شد. به علاوه، در فرهنگ غالب ایرانی، هر گونه تماس بدنی مردی با زن غریبه، معادل تعرضی جنسی به شمار می‌رفت. در چنین فضایی، حتی اگر نشستن روی بدن زندانیان زن، ضرورت اعمال شکنجه بوده باشد، برای زنان جوانی که آن را تجربه می‌کرده‌اند، به دلیل پیش زمینه غالب ذهنی از یک سو و نیز فضای جنسیت‌زده زندان از سوی دیگر، معنایی جز آزار جنسی نداشته است.

 

شهادت توبا کمانگر

 

محل تولد:      کردستان

تاریخ دستگیری: خرداد ۱۳۶۰

اتهام:          همکاری با کومه‌له

تاریخ آزادی:    مرداد ماه ۱۳۶۱

 

سال هزار و سیصد و شصت، توی یکی از دهات کامیاران، دستگیر شدم. توی

 

 

 

خانه بودم. چون برادرهایم پیشمرگ بودند، بعد خانه‌مان به آتش کشیده شد از طرف جمهوری اسلامی. من با مادرم همراه کومه‌له و با پیشمرگان ده به ده می‌رفتیم. با آنها بودیم، آن موقع دیگر هفده سالم بود. با یکی از رفقای پیشمرگ خودمان ازدواج کردم، به شیوه‌ی در واقع تشکیلاتی- اجباری. اولین هفته‌ای که ازدواج کردم، جنگ حزب دموکرات با کومه‌له در منطقه‌ی کامیاران شروع شد. آن موقع بدون اطلاع تشکیلات کومه‌له برگشتم به دهی که تویش دستگیر شدم. دو تا از این مزدوران رژیم دستگیر شده بودند، پیکار اون‌ها رو دستگیر کرده بود و تحویل کومه‌له داده بود. آن موقع سازمان پیکار کوچک بودند، چند نفر بودند و همراه با کومه‌له می‌رفتند توی دهات. بعد از دو هفته که من توی این دهات بودم، اوایل حاملگی‌ام هم بود، می‌دانستم که همان هفته‌ای که ازدواج کرده بودم، حامله شدم، بعد شب ساعت سه نصفه شب آمدند، گزارش داده بودند که من توی این ده هستم، آمدند مرا گرفتند. شوهرم فرار کرد.

گزارش داده بودند که من در ده هستم، در ده تایینه. خانواده‌ی من را می‌شناختند، چون خانه ما را آتش زده بودند، دو تا از برادرهایم پیشمرگ کومه‌له بودند، شهید شده بودند. بعد شب ساعت سه آمدند دور این ده را گرفتند، مشخصات من را داده بودند که کلاً چه جور قیافه‌ای دارم، چه جور هیکلی دارم، چون خانه‌ای که بودم، چهار پنج تا زن دیگر هم بودند.

آنها که برای دستگیری آمده بودند همه‌شان مرد بودند. هم سپاه همراهشان بود، هم به اصطلاح ما به‌شان می‌گوییم جاش. که مال آبادی نشور بودند. من از این عده فقط یکی‌شان را می‌شناختم که قبلاً پیشمرگ کومه‌له بود بعد رفته بود خودش را تسلیم کرد و مسلح شده بود و با آنها آمده بود. اسمش یادم نیست ولی می‌شناختمش. خیلی‌های دیگرشون هم خانواده من را می‌شناختند.

آشناهایی که قبلاً خانواده‌ی من را می‌شناختند آمدند توی اتاق وارد شدند، من را در آوردند از توی تختخوابم، من اصلاً عکس‌العمل غیرعادی نشان ندادم، خیلی برایم عادی بود که من را می‌گرفتند، می‌دانستم. اولین لحظه‌ای که آمدند من را از تختخواب در آوردند، با چراغ نور توی صورتم انداختند فوری من را شناختند.

من را آوردند توی یک اتاق دیگر گذاشتند، گفتند ما فقط با تو کاری داریم. تو را می‌بریم، امروز بعد از ظهر مرخص می‌شوی.

مادرم آن موقع همراهم نبود. مخفی بود. من را توی همان خانه نگه داشتند تا ساعت چهار، بعدش با خودشان بردند. بیش از دویست نفر آمده بودند. یعنی هر کجا را که نگاه می‌کردی، هر گوشه خانه حداقل چهار پنج نفر ایستاده بودند.

اگر می‌دانستند شوهرم هم توی اتاق بوده، چون او مسلح بود، حتماً تمام آبادی را آتش می‌زدند و او را هم دستگیر می‌کردند. ولی او نبود. فرار کرد.

من را ساعت چهار بردند، دیگر مردم آبادی همه بیدار شدند و فهمیدند که من را دستگیر کرده‌اند، همه‌شان خیلی ناراحت شدند. آمدند تا پایین آبادی که یک جورهایی التماس کنند که من را با خودشان نبرند، چون خیلی کوچک بودم، هفده [یا هجده] سالم بود، خلاصه نگذاشتند هیچ کس همراه من بیاید. ساعت هشت صبح به آن دهی که اسمش نشور بود، رسیدیم.

ماشین خیلی زیاد آورده بودند سر جاده، آن موقع‌ها توی تمام آبادی‌های کردستان پایگاه بود، مخصوصاً منطقه‌ی کامیاران. یعنی هر پنجاه متر یک پایگاه بود. من را بردند توی اتاق [توی پایگاهشان در نشور]. تمام زن و بچه‌ی آن آبادی را آورده بودند من را ببینند، همه مردم آمده بودند من را نگاه می‌کردند. آنهایی که مسلح بودند رفتند، دور و بر من را خلوت کردند، یک حیاط بزرگ بود که دیوارهای بلندی داشت. کسی که رئیس آنها بود [رئیس زندان]، خودش دو تا زن داشت، همه رفتند تا ساعت دوازده طول کشید. آنها خیلی تهدید کردند. جرم من این بود که با کومه‌له بودم و خانواده‌ام هم با کومه‌له بودند، ما در واقع آن موقع توی دهات کار مخفی می‌کردیم با تشکیلات شهر، بعد همان روز اول تهدید کردند، گفتند تو تازه دستگیری، پیش ما هستی، یا این که با یکی از ماها ازدواج می‌کنی یا این که اعدام می‌شوی. من هم گفتم اعدام بشوم خیلی بهتر است تا این که…. او می‌گفت: یا بایستی با یکی از ماها ازدواج بکنی، یا این که اعدام می‌شوی، من همانجا گفتم من حامله هستم. چون سه هفته از سر وقتی که باید قاعده می‌شدم گذشته بود، گفتم حامله هستم. بعد کمی ترسیدم.

آن موقع چون فشار کومه‌له خیلی زیاد رویشان بود همه آنها رفتند و چهار تا نگهبان گذاشتند، یکی از این زن‌های رئیس زندان که گفتم دو تا زن داشت، آمد، خیلی گریه کرد و گفت من خیلی ناراحتم که تو را دستگیر کردند، یک دختری همراهش بود، گفت: تو هم سن و سال دخترم هستی. ولی نترس باور کن من حتی به قیمت جان دختر خودم هم اگر باشد، نمی‌گذارم حتی یک مو از تو کم کنند. اصلاً نترس. من هیچی نگفتم. یک کلمه هم حرف نزدم.

من آن روز توی حیاط بودم. توی حیاط یک گوشه‌ای نشسته بودم، اتاق‌ها همه پر بودند، داشتند یکی را آزاد می‌کردند یا به زندان ساواک سابق سنندج منتقل می‌کردند. یک اتاق کوچک برای من خالی کردند، هیچی هم تویش نبود، تابستان بود. من آنجا ماندم. واقعیتش را بخواهید شکنجه‌ی جسمی نکردند منتها شکنجه روحی خیلی کردند. یعنی هر کدامشان که می‌آمدند تو، خیلی بی‌شرف بودند. یک ساختمان بود، توی هر اتاقی یک نفر بود، پنجره‌های کوچک هم درست کرده بودند، زندان درست کرده بودند، همه کسانی را هم که گرفته بودند، یا خانواده پیشمرگ کومه‌له بود یا خواهر پیشمرگان کومه‌له بودند. هر کدام از نگهبان‌ها که می‌آمدند تو یک تهدید جنسی می‌کرد. که ما مثلاً می‌خواهیم امشب با تو باشیم، امشب می‌خواهیم با تو بخوابیم، از تو خوشمان آمده، تو که خیلی سن کمی داری، حیف است.

سه تا نگهبان داشتند که انسان‌های خوبی بودند، خیلی به من از لحاظ روحی کمک می‌کردند، منتها آن یکی‌ها که می‌آمدند تو، مسئله‌ی سکس را مطرح می‌کردند، با هم خوابیدن را با من مطرح می‌کردند، می‌گفتند ما می‌خواهیم با تو بخوابیم، تو دختر جوانی هستی، سکس با تو لذت بخش است.

اینها را تنها که بودند می‌گفتند. یک نفر می‌آمد جلوی پنجره‌ی اتاق من، پنجره‌ی کوچکی داشت، من مثلاً یک گوشه بودم، پنجره را باز می‌کرد این را می‌گفت ولی یک نفر دیگر نگهبان جلوی در بود، یعنی همیشه دو تا نگهبان داشتیم، یکی جلوی پنجره توی حیاط بود، یکی جلوی در بود. زندان هم در واقع روی خیابان اصلی بود. آن [نگهبان جلو در] خودش را این طوری نشان می‌داد که انگار هیچی نشنیده، ولی آن کسان دیگر، هم زندانی‌های من که اکثراً پدر یا مادر پیشمرگه‌ها بودند، می‌شنیدند دیگر. چون من همیشه تو بودم و آنها جلوی پنجره با من این طوری صحبت می‌کردند. این موضوع که من را چنین اذیت می‌کنند، از لحاظ روحی اذیت می‌کنند، توی تمام خانواده‌های منطقه‌ی کامیاران یا بعضاً در منطقه‌ی سنندج هم پیچیده بود و تاثیر داشت. این دیگر به من خیلی فشار آورده بود. آن چند نفری که خوب بودند با من، بزرگترین کاری که می‌کردند این بود که از وضعیت کومه‌له خبر می‌دادند، اطلاعیه‌های کومه‌له را می‌آوردند، می‌گفتند اگر به تو کاری بکنند، عملاً کاری بکنند، ما حتماً این ده را آتش می‌زنیم، ما نمی‌گذاریم به پیشمرگ کومه‌له چنین توهینی بشود.

شش ماه این وضعیت طول کشید؛ هر روز. چند بار هم کومه‌له به این دهات حمله کرد، هر بار که حمله می‌کردند و هر ضربه‌ای که کومه‌له به این پایگاه‌ها در دهات می‌زد وضعیت من وخیم‌تر می‌شد. من را می‌بردند توی طویله، توی همان جایی که بودم هم نمی‌گذاشتند بمانم. هر بار کومه‌له حمله می‌کرد آنها من را به طویله می‌بردند و اذیتم می‌کردند. به سینه‌ام دست می‌زدند، اذیت می‌کردند، توی تاریکی هل می‌دادند، خیلی اذیت می‌کردند. تنها زنی بودم که در منطقه‌ی کامیاران، زندانی شده بود. من را شش ماه شکنجه‌ی روحی کردند. فقط هر روز من را هل می‌دادند، توهین می‌کردند، به تمام آرمان‌های اعتقادی من هر روز توهین می‌کردند، مسئله جنسی خیلی برجسته‌تر بود.

ممنوع‌الملاقات بودم آن یک سال و خرده‌ای که دستگیر شدم. من خرداد شصت دستگیر شدم تا نه ماه حاملگی زندان بودم بچه‌ام توی زندان به دنیا آمد، بعد از یک سال و خرده‌ای آزاد شدم.

من شکایت کردم از آنها یعنی از طریق این دو سه تا پسری که بچه‌های خوبی بودند، شکایت کردم به استانداری کردستان که سرپرستی اینها را می‌کرد، آنها گفتند ما شکایت را بردیم و رساندیم، منتها آنها گفته بودند که اسم این چند نفر را اصلاً مطرح نکنند. در نامه‌هایی که من مخفی بیرون دادم، اسم آنها را نیاوردم ولی متأسفانه این شکایت‌ها به هیچ جایی نرسید.

اگر کومه‌له مثلاً حمله می‌کرد، ضربه می‌زد به آن دهات، این کارها یعنی دست زدن به سینه و … را بیشتر می‌کردند، ولی تجاوزی که صورت بگیرد، نتوانستند. می‌دانستند که این سه چهار نفر با تشکیلات کومه‌له خیلی ارتباط داشتند، می‌ترسیدند اگر بیش از این پیش بروند اینها به کومه‌له خبر بدهند.

کومه‌له هم هر روز این تهدید را برایشان می‌فرستاد که اگر یک مو از سر من (توبا) کم بشود، همه‌شان به قتل عام می‌رسند. اون‌ها این ترس را داشتند که اگر مثلاً نزدیک‌تر بشوند، این مسئله پیش خواهد رفت.

وقتی اینها این کارها را می‌کردند من فقط داد می‌زدم. چون به خاطر این که گفتم توی زندان نه تنها من، کسان دیگر را هم هر کدام‌شان را توی طویله می‌بردند. چون مثل جاهای دیگر، مثل زندان ساواک سنندج نبود که طبقه‌بندی باشد، که ببرندت زیرزمین، وقتی که کومه‌له حمله می‌کرد ما را می‌بردند توی طویله‌های ده، در تاریکی هل می‌دادند، پرت می‌کردند، دست می‌زدند یا می‌خواستند نزدیکم بشوند توی این تاریکی، من فقط داد می‌زدم و وقتی که داد می‌زدم کمی فاصله می‌گرفتند.

غیر از من سه تا زن دیگر هم زندانی بودند. آنها اکثراً زن‌های پیشمرگان بودند. به حکم‌های متفاوت، مثلاً ماهی یک بار می‌گذشت آنها را مرخص می‌کردند، در واقع وضعیت آنها از من بهتر بود. از این لحاظ که آنها را که می‌گرفتند، سه تا سه تا با هم بودند. توی اتاق بودند. من تنها بودم.

فکر کنم آنها به این شدت مورد تهدید نبودند چون گفتم که آنها سه نفری با هم در یک اتاق بودند. معمولاً وقتی که سه نفری یا دو نفری هستی این حمله کمتر است. بعد حتی مردها را هم می‌گرفتند، مردها را هم جدا کرده بودند، هر کس در اتاقی. این سه زن با هم بودند، من توی یک اتاق بودم.

تنها چیزی که توی شش ماه اول می‌خوردم فقط دوغ بود، بدون هیچ چیز دیگر. وضعیت غذا و بهداشت هم صفر بود. زمستان که شروع شد توی اتاق هیچی نداشتم، فقط سیمان کاری خالی بود، یک تشک داشتم، تشک ابری، هیچی رویش نبود، با یک چراغ. هر شب پاهام باد می‌کرد، اصلاً نمی‌توانستم بخوابم. ترس داشتم در واقع. چون قفل در و همه چیز دست آنها بود. شکمم هم کم کم بزرگ می‌شد. بعد از شش ماه من را به زندان ساواک سنندج فرستادند.

تمام دوران حاملگی‌ام این طور گذشت. بعد از شش ماه هر کاری کردند من در هیچ رابطه‌ای تسلیم نشدم و اصلاً در هیچ رابطه کاری یا تشکیلاتی چیزی نگفتم. این محسن رضایی که حالا خودش را برای رئیس جمهوری ایران کاندید می‌کند، آن موقع سال شصت در زندان‌های سنندج بود؛ کلاً زندان‌های کردستان.[۴۸] او آمد. اینها با محسن رضایی صحبت کرده بودند. به او گفته بودند که من شش ماه در زندان هستم، جرمم این‌ست که خودم کومه‌له هستم و تمام خانواده‌ام کومه‌له است و شش ماه است که نه حاضر شدم به اینها هیچ حرفی بزنم و نه حاضرم با هیچ کدام از اینها ازدواج کنم. بعد از شش ماه من را بردند زندان ساواک سنندج. اینجا یک هفته توی یک سلول تکی بودم، توی این هفته سه بار همان آقای محسن رضایی، آمد من را دادگاهی کرد. یکی از “جاش‌”هایی[۴۹] که توی همان ده بودند که من زندانی بودم، آوردند برای ترجمه. روز اول اصلاً چشم من را نبسته بودند ولی روز دومش که من توی اتاق سلول بودم گفت شش ماه توی زندان هستی، این هم جرم تو است، تو خودت کومه‌له هستی، خلاصه خیلی در مورد کومه‌له حرف‌های چرت و پرت گفت، فحش داد و گفت حتماً مطمئن باش همه را یکی پس از دیگری می‌گیریم و همه را می‌آوریم پیش تو و تو هم با آنها یکی پس از دیگری اعدام می‌شوی. من هم گفتم باشد! مهم نیست! اعدام کنید من مشکلی ندارم.

حامله بودم، شش ماهم بود. روز دوم که ما را بردند پایین، چشمم را بسته بودند، ولی می‌دانم که خیلی پایین رفتیم. توی ساواک سنندج بودیم، از هر طبقه‌ای که پایین می‌رفتیم صدای جیغ کشیدن دختران می‌آمد، از تمام گوشه و کنار زندان. اصلاً من توی این شش ماهی که توی اون ده زندان بودم و هر روز مرگ خودم را جلوی چشمم می‌دیدم، به اندازه‌ی این یک هفته ناراحت نشده بودم. بعد از هر طبقه‌ای هم که پایین می‌رفتیم، می‌گفت ببین اینها همه‌شان که جیغ می‌کشند، هم عقیده‌های تو هستند، کومه‌له‌ای هستند، ولی دارند شکنجه می‌شوند و بهشان تجاوز می‌شود. محسن می‌گفت.

من آن موقع چون نمی‌توانستم فارسی صحبت کنم یک نفر را آورده بودند. چشمم بسته بود، یک نفر هم دستم را گرفته بود. محسن رضایی با ما بود. او گفت: با تو هم این کار را خواهیم کرد اگر حرف نزنی. من هم هیچی نگفتم، او واژه تجاوز را استفاده کرد. گفت اینهایی که جیغ می‌زنند، از هم‌فکران تو، از هم‌عقیده‌های تو، کومه‌له‌ای هستند. من هیچی نگفتم. ولی من را بردند توی یک اتاقی، نشستم روی صندلی. گفتند ساعت نه صبح است. تا ساعت هشت شب، از من سوال و جواب کردند. حتی یک ذره آب هم ندادند بخورم. گفتند اینجا می‌مانی. محسن گفت: تو از آنهایی که هستند خیلی نمی‌توانی قوی‌تر باشی، خودت این همه سر و صدا را می‌شنوی و می‌دانی چیست، فقط خیالت راحت باشد که از اینها بدتر به تو خواهیم کرد.

گفت: فقط یک کار می‌کنیم، ممکن است بگذاریم زنده بمانی تا بچه‌ات به دنیا بیاید. اگر تا آن موقع توانستیم [صبر کنیم]، اگر هم نکردیم، نکردیم. مهم نیست. من هم گفتم مهم نیست، مثل تمام انسان‌هایی که از بین رفتند. واقعاً اصلاً هم ترسی نداشتم فقط تنها چیزی که داشتم و خیلی ناراحت شدم که اصلاً تو نمی‌توانستی از طبقه‌ی پایین بروی و صدا و هوار و جیغ را نشنوی.

متأسفانه نمی‌گذاشتند با هیچ کسی روبرو بشم و کسی را ببینیم. چون می‌دانستند که همه ماها همدیگر را می‌شناسیم و متأسفانه هیچ کسی نبود. توی آن یک هفته که توی زندان سنندج بودم تنها بودم، توی یک سلول کوچک که یک دستشویی و یک تخت تویش بود. بعد از این یک هفته، روز آخر، محسن رضایی آمد و گفت: ما تو را به همان زندان دهاتی که بودی برمی‌گردانیم ولی من با رئیس آن زندان صحبت کردم که یا قبل از فارغ شدنت تو را اعدام بکنند یا این که بگذارند بچه‌ات به دنیا بیاید بعد تو را اعدام کنند، یا این‌ که یک راه دیگر خیلی راحتی هم داری، می‌توانی با یکی از برادران مسلمان ازدواج کنی. من هم هیچی نگفتم.

من خودم شاکی محسن رضایی هستم. یک بار بدون چشم‌بند او را دیدم و دو بار با چشم‌بند که دیگر از روی صدایش او را می‌شناختم که همان محسن رضایی‌ست.

بعد من را برگرداندند به همان زندان آبادی نشور. همان جا ماندم، زمستان بود، هوا خیلی سرد بود، دیگر من خواب نداشتم، نمی‌توانستم بخوابم. بیشتر از ترس، می‌ترسیدم اگر بخوابم بهم تجاوز کنند.

نگهبانان همان قبلی‌ها بودند. در همان ده زندگی می‌کردند. فقط برای عملیات‌هایی که داشتند، به کومه‌له حمله می‌کردند و می‌رفتند و بیست و چهار ساعته آنجا بودند. من آمدم همان آبادی و رئیس زندان همان آبادی آمد و گفت آقای رضایی باهات صحبت کرده، آخرین حرف را هم زده، حرف او هم حرف من است. یا این که با یکی از ماها ازدواج می‌کنی یا اعدام می‌شوی. من هیچی نگفتم رفتم توی یک اتاق. در را قفل کردند و نشستم. بعد دیگر همین طوری ماندم تا تقریباً هفت ماه حاملگی‌ام اینجا بودم. یعنی دیگر هفت ماه حاملگی‌ام می‌شد، ولی دیگر این حرف‌ها هر روز تکرار می‌شد. یعنی بحث اذیت کردن، پیشنهاد، می‌زدند به شیشه که امشب با ما می‌خوابی یا فردا خب… خب باشه امشب حوصله نداری این کار را بکنی ولی فردا شب چی؟ به ما قول بده با ما بخوابی. حتی خیلی بی‌تربیت، می‌گفتند جای دیگر هم نداریم که تو را ببریم، اینجا، همین جا این کار را می‌کنیم. یا مثلاً مجبوریم توی همین اتاق با هم باشیم. اگر من قبول کنم، مسئله‌ای نیست. ما می‌توانیم این کار را بکنیم. من خیلی فشار روم بود یعنی فشار روحی، این هفت ماهی که آنجا بودم همین طوری ادامه داشت. بعد من از طریق سه چهار نفری که اینجا بودند، به کومه‌له خبر دادم که وضعیت جسمی و روحی‌ام این جوری است، وضعیت جسمی‌ام که وقتی پا می‌شدم اصلاً احساس می‌کردم دارم می افتم. بی‌هوش می‌شدم. چون هیچی تغذیه نداشتم، حامله هم بودم. آنها پیغام به کومه‌له رساندند و قرار بود که من را مرخص کنند، مبادله کنند. آن موقع کومه‌له به اینها پیام داد که من را ببرند سنندج، تحویل خانواده شوهرم بدهند، با وکالت. در آن موقع دو نفر از حزب‌اللهی‌ها که برای رژیم هم مهم بودند توسط بچه‌های پیکار دستگیر شده بودند و به کومه‌له تحویل داده شده بودند. در واقع دستگیری من بر این اساس بود که من را گروگان بگیرند تا با اون دو نفر تاخت بزنند. آنها هم دو تا گروگان را عوض کنند.

ولی چون در نهایت مبادله گروگان‌ها انجام نشد، من هم که رفته بودم، مادرم را گرفته بودند، خواهرم را گرفته بودند، دو تا برادرم که خیلی کوچک بودند، شش ساله و هفت ساله بودند آنها را گرفته بودند، به تشکیلات مخفی شهر هم خبر داده بودند که تمام خانواده‌اش دستگیر شدند آنهایی که توی شهر بودند و بایستی کاری بکنید. تشکیلات بیرون شهر هم خبر نداشت، که این ماجرا پیش آمده. من را برگرداندند به خانه‌ی مادرم، من هم رفتم خودم را تسلیم کردم به خاطر مادرم و برادر و خواهرهایی که داشتم.

چهار نفر را دستگیر کرده بودند و برده بودند. مثلاً برادرم را به ماشین وصل کرده بودند. حدود صد متر پشت ماشین روی زمین او را کشیده بودند. من رفتم خودم را تسلیم کردم، گفتم من حاضرم بمیرم ولی یک ذره حاضر نیستم خواهر برادرم توی این سن توی اینجایی باشندکه من بودم. من خودم را تحویل دادم، خواهرم و دو تا برادرم را مرخص کردند؛ کل این جریان سه روز طول کشید.

منتها مادرم را یک هفته گیر دادند، به مادرم گیر داده بودند که باید با ما ازدواج بکنی. به مادرم هم فشار آورده بودند. مادرم بیچاره داشت دیوانه می‌شد. برای من هم خیلی سخت بود. توی یک اتاق هم نبودیم در این هفته‌ای که مادرم توی زندان بود. من توی یک اتاق بودم او هم توی یک اتاق.

تمام منطقه کامیاران وقتی که مادرم را گرفتند واقعاً اعتراض کردند. تمام مادرهایی که توی سنندج بودند، مادرهای پیشمرگی همه‌شان آمدند اینجا، گفتند ما حاضریم تمام زندگی‌مان را بدهیم این آزاد بشود. مادرم بعد از یک هفته آزاد شد. من ماندم. وضعیتی که من توی زندان داشتم همان‌طور ادامه داشت، تا نه ماه که دیگر بچه‌ام به دنیا آمد، وقتی که بچه‌ام به دنیا آمد، توی اتاق هیچی به من ندادند، من سه روز درد داشتم، ولی نمی‌توانستم پا بشوم، وقتی پا می‌شدم که برم دستشویی بی‌حال می‌شدم و نمی‌توانستم بچه را هم به دنیا بیاورم. یک قابله هم نیاوردند.

نمی‌دانم اصلاً چطور بچه‌ام به دنیا آمد. چون من دو روز تمام بی‌هوش بودم، خونریزی زیادی داشتم، ولی دیگر خواهر بزرگ من را آوردند با ننه‌ی دلیر. خواهرم می‌گفت بعد از اینکه آمدیم تو فقط تا اینجات خون بوده، لباس‌های خودت زیرت بوده و هیچ چیز دیگری نداشتی و چهار پنج نفر مرد دور و بر اتاق ایستاده بودند که مبادا کسی حمله کند. گفت چنین فضایی بوده وقتی که ما آمدیم تو. من تا بچه‌ام به دنیا آمده و دو روز بعدش، یعنی سه روز بیهوش بودم، روز بعدش دیگر آنقدر خواهرم داد و بی‌داد می‌کند و گریه و زاری می‌کند، می‌گوید باید این را ببرید بیمارستان، من را می‌برند بیمارستان سنندج با چهار ماشین محافظ، تهدید می‌کنند که وقتی که خوب بشود، باز هم می‌آییم سراغش، تمام بیمارستان را به هم می‌ریزیم. هر روز هم نگهبان داشتم، جفتم نیامده بود، عمل کردند، تقریباً بعد از یک روز در بیمارستان به هوش آمدم.

بچه‌ام یک دختر بود که الان در کردستان است. بعد از دو هفته توی بیمارستان تازه تونستم روی تخت بنشینم. بعد از دو هفته باز هم تشکیلات شهر آمد من را ببرد، ولی وقتی که آمد توی بیمارستان دید چقدر نگهبان توی بیمارستان است، هر روز دو تا نگهبان جلوی در ورودی ایستاده بودند، [منصرف شد]. بعد از دو هفته دوباره من را برگردانند با بچه به اتاقم توی زندان.

ولی اینجا دیگر مادرم بهشان می‌گوید که من هیچ‌وقت جانم از جان توبا بیشتر نیست، با من هر کاری بکنید، هر چیزی که دلتان می‌خواهد، یا این که هر دو تایمان را توی بیمارستان سنندج اعدام می‌کنید یا این که من باهاش می‌آیم. چون من بعد از یک ماه هم نمی‌تونستم پا شوم آن قدر که ضعیف بودم. دیگر مادرم با من آمد، ولی اصلاً نمی‌توانستم پا بشوم، تکان بخورم، آن قدر که خونریزی داده بودم، در واقع نمی‌دانم چرا اصلاً نمردم. منتها با مادرم من را برگرداندند همان‌جا. توی همان اتاق زندان.

مادرم یک هفته اینجا بود. کومه‌له دانسته بود که وضعیت من این طوری است، تهدید شدیدی کردند، گفتند یا این که مرخصش می‌کنند یا این که تمام دهات را آتش می‌زنیم. دیگر بعد از دو ماه که بچه‌دار شدم، می‌دانستند که وضعیت خیلی وخیمی دارم، اینها خیلی می‌ترسیدند از کومه‌له، با چهار نفر ضمانت دو دستگاه خانه، مرخصم کردند.

وقتی که بچه‌ام به دنیا آمد، یکی از مسئول‌هایی که همیشه این حرف‌ها را می‌گفت یک روز آمد جلوی پنجره‌ی من، قاه قاه خندید، من هم نگاه کردم، گفت: چرا سوال نمی‌کنی که چرا من خندیدم؟ گفتم: برای من مهم نیست. خنده کنی یا گریه کنی. چون اون هیچ وقت نمی‌خندید، همیشه با خشمی می‌آمد که من را بترساند، گفت به مادرت پیشنهاد دادم. بهش گفتم، قول شرف هم دادم، یا این که با من ازدواج می‌کند، هر دوی‌تان آزاد می‌شوید، یا این که او هم مثل تو می‌شود. بهش هم گفته‌ایم که اگر تو هم با ما ازدواج نکنی حتماً اعدام می‌شوی. من هیچی نگفتم، اصلاً نمی‌توانستم باهاشان حرف بزنم. حرفی هم نداشتم بزنم. بعد مادرم را بعد از یک هفته با ضمانت مرخص کردند. مادرم موقع دستگیریش چهل و پنج سالش بود. سال شصت دستگیر شد، الان هفتاد و پنج سالش است.

چند بار به مادرم گفتند ولی مادرم اصلاً از هیچ چیز نمی‌ترسید، آن‌چه که به دهنش می‌آمد بهشان می‌گفت. جلوی مادرم به من می‌گفتند؛ بعد از زایمان. می‌گفتند: مهم نیست بچه زنده بماند یا نماند، ما مواظب هستیم که هیچ بلایی الان به سر خودت نیاید و خیلی عالی است و دیگر می‌توانی با فلانی یا فلانی یا فلانی ازدواج کنی یا این که اعدام می‌شوی. ولی چون مادرم آن موقع دو تا از پسرهایش را هم از دست داده بود از هیچ چیز نمی‌ترسید. گفت که خانه‌ام راآتش زدید، بچه‌هایم را کشتید، من از هیچ چیزی نمی‌ترسم، الان هم اینجام، اگر یک قطره خون داشته باشم روی خون توباست. اصلاً نمی‌گذارم چنین بلایی به سر توبا بیاورید. یا این که هر دوتایمان اعدام می‌شویم، یا این که هر دوتایمان با هم آزاد می‌شویم.

خواهرهایم آن موقع پیش یکی از دوستان‌مان زندگی می‌کردند. پدرم هم وقتی که ما کوچک بودیم فوت کرده بود. مسئولیت کل زندگی با مادرم بود.

بچه را در این مدت دادند به مادرم. گفتند با خودت ببر. چون ما تصمیم گرفتیم یا ازدواج می‌کند یا اعدامش می‌کنیم. بعد مادرم رفت. ولی هر روز می‌آمد ولی تا آن موقع دیگر هیچ ملاقاتی نداشتم. یعنی هیچ کس حتی یک نفر را هم ندیده بودم. مادرم هر روز می‌آمد، بچه را به من نشان می‌داد و می‌رفت.

بعد از آزادی من مخفی بودم. ولی بایستی هر هفته مادرم به جای من می‌رفت امضاء می‌داد، مادرم گفت این طوری نمی‌شود زندگی کرد، یا تو باید وایسی خودت را توی شهر آشکار کنی، یا این که بیا برو بیرون. خب بروی بیرون بهتر است چون برای من هم سخت است، بچه‌های دیگرم هم جانشان در خطر است. با دستور کومه‌له علنی شدم. تا سال شصت و سه توی شهر ماندم. هر هفته پنج‌شنبه می‌رفتم اطلاعات سنندج امضاء می‌کردم که هستم.

بچه هم تا سه سال پیشم بود. بعد دیگر هر هفته امضاء می‌دادم که هر زمانی آنها بفهمند با کومه‌له تماس گرفتم بدون هیچ تردیدی اعدام بشوم.

این طوری خیلی برایم فشار بود. از لحاظ پلیسی بر من فشار می‌آمد. یعنی هر جا که می‌رفتم تحت تعقیب بودم، بعد دیگر گفتم نمی‌توانم این طوری زندگی کنم. آمدم با دخترم بیرون. بهمن سال شصت و سه آمدم بیرون. رفتم کردستان عراق. مقر ما آنجا بود. رفتم پیش رفقای کومه‌له. تا نود و یک (۱۳۷۰) توی عراق بودم، بعد آمدم ترکیه، شش ماه بودم، نود و دو رسیدم، دخترم بعد از شش ماه، یا یک سال دقیقاً یادم نیست، توی عراق که بودیم، آن موقع شرایط کردستان عراق هم خیلی بد بود، دوران حلبچه بود و جمهوری اسلامی هم هر نقطه‌ای که ما بودیم بمباران می‌کرد. کومه‌له گفت که آنهایی که بچه دارند، هر کسی که امکان دارد بچه‌ها را بفرستد به شهر. من از طریق مادر یکی از پیشمرگه‌ها دخترم را فرستادم ایران پیش عموی او، تا دو هزار و یک که دخترم را توی ترکیه دیدمش. یعنی شانزده سالش بود. الان دیگر توی ایران بزرگ شده و ازدواج کرده. او که یادش نیست می‌گوید هر وقت از جلوی آن دهات رد می‌شوم، با اینکه خاطره‌ای ندارم از آن چیزها ولی از جلویش که رد می‌شوم، حالت بدی دارم، دوست ندارم اصلاً حتی آنجا را ببینم. خیلی حالت بدی دارم.

از خود زندانبانی که همیشه به من پیشنهاد می‌کرد شنیدم که تو چرا نمی‌گذاری با تو هم‌خوابی بکنیم، توی زندان مرکزی سنندج بعد توی پادگان، مخصوصاً توی ساواک گفت آنهایی که اعدام می‌شوند، اکثراً سه چهار بار با برادرهای پاسدار هم‌خوابی می‌کنند بعد اعدام می‌شوند. واقعیتش را بخواهی این خیلی از لحاظ روحی روی من تأثیر گذاشته بود، خیلی. آماده بودم بهم تجاوز بکنند. چون از هیچ کس هم شرم و حیا نداشتند، انسانیت توی وجودشان نبود، منتها نمی‌توانستند. بعداً وقتی آزاد شده بودم رفتم پیش مادرم، دیگر هیچ‌جایی را نداشتم اینجا زندگی می‌کردم، آنجا دیگر راحت می‌توانستم بخوابم. منتها [مادرم] می‌گفت هیچ وقت تو نمی‌توانی بخوابی. تو از خواب بیدار می‌شوی و راه می‌روی. تو گریه می‌کنی. تو از خواب می‌پری، اینجا می‌نشینی. اصلاً من نمی‌دانستم این چیزها را. حدود سه سال طول کشید. حرفش را هم هیچ موقع نزدم. به مادرم یک بار گفتم که چنین پیشنهادی بهم کردند. به برادرم که آمد اینجا گفتم؛ چون هر دوتایمان زندانی بودیم، و او می‌دانست روش زندان چطور بوده، مخصوصاً سال شصت، که اوایل تشکیلات مخفی بود که خیلی‌ها را دستگیر می‌کردند. برادرم گفت اصلاً مهم نیست حتی اگر به تو ده بار هم تجاوز می‌کردند، اصلاً مهم نبود، مهم این بود که تو روی اعتقادات و عقاید خودت مانده بودی و هیچی دست آنها ندادی. من هم همین کار را کردم منتها به من تجاوز نکردند. شکنجه کردند، الان هم نمی‌توانم بعد از چند سال راحت بخوابم.

من خودم کلاً گفتم توی این یک سال و خرده‌ای که توی زندان بودم حاضر بودم، بهشان هم می‌گفتم، حاضر بودم هر روز چهل تا شلاق بخورم ولی یک بار بهم نگویند که بهت تجاوز می‌کنیم. اونها به سینه و اینجاها [اندام تناسلی را نشان می‌دهد] دست می‌زدند، این خیلی برای من مهم بود، نمی‌دانم به خاطر این که بگویم “ناموس” یا بدن من، اصلاً این چیز مال من بود. شلاق برای من خیلی راحت‌تر بود از لحاظ روحی. منتها وقتی من را این طوری هل می‌دادند و سینه‌ام را می‌گرفتند، چه شب می‌خوابیدم چه روز اگر راه می‌رفتم، احساس می‌کردم یک گرگ بهم حمله کرده. یک گرگی که اصلاً حق نداشته به من حمله کرده منتها خب نمی‌توانستی هیچی بهش بگویی. برای من خیلی سخت بود. چرا؟ نمی‌دانم. حتی بهشان می‌گفتم، التماس می‌کردم. فکر می‌کنم آنها هم می‌دانستند که این برای من سنگین است و راحت نیستم حتی با گفتنش. ممکن است یک روز هم بتوانند عملی‌اش کنند، تجاوز بکنند، هیچ برایشان مهم نبود. ولی برای من خیلی مسئله‌ی گفتنش خیلی مهم بود. گفتم که خیلی پیش می‌آمد کومه‌له ضربه می‌زد به آن دهات، مین‌گذاری می‌کرد برای ماشین‌هایشان، مین می‌گذاشتند توی نقطه‌های مختلف کامیاران هر بار که مثلاً یک دهاتی یک گلوله‌ای شلیک می‌کرد، اینها می‌رفتند، چهل ماشین می‌رفت، بعد می‌آمدند فوراً به من خبر می‌دادند، گفتند الان رفتند، یک تعدادی با کومه‌له درگیر هستند. بعد می‌آمدند هجوم می‌کردند سر من. صبح ساعت هشت با این شروع می‌شد تا چهار و پنج بعد از ظهر. این برای من خیلی مهم بود. یعنی نمی‌توانستم هیچ کاری بکنم، یا هیچی بخورم. بهشان می‌گفتم دوست دارم الان مثلاً این دست‌های من را هر روز آویزان بکنی، شلاق بزنی تا شب ولی این جمله را نگویی یا دست به من نزنی، من از لحاظ روحی داغون می‌شوم وقتی به من دست می‌زنی. یا یکی یک تکه از بدنم را بگیرد، مثلاً یک جایی را کبود بکند. این برای من سخت بود از لحاظ روحی. یعنی برایم قابل حل نبود. نمی‌دانستم چرا؟ می‌‌دانستم انسان‌های بی‌شرف و مزدور هستند. آن چیزی که آزارت می‌دهد این است که لذت جنسی آنها را حس می‌کردی.

دقیقاً وقتی که زندانی‌ای را می‌گیرند شلاق می‌زنند، داد زدنش برای آنها لذت بخش است. همان قدر هم وقتی به کسی تجاوز می کنند، یا حرکتی مثل گرفتن سینه، دست به آلت جنسی زدن و بدن را لمس کردن انجام می دهند، لذت می‌برند. این شکنجه است. شکنجه‌ی روحی است.

من فکر می‌کنم اینکه هوس داشته باشند یا اینکه دوست داشته باشند با من، به من نوعی تجاوز بکنند، این قسمت خیلی کوچکش است. ولی اینش برای آنها مهم است که تحقیرت کنند وخردت کنند. آن دوران یعنی شصت تا شصت و یک خیلی از رفقای ما را این‌طوری کردند. ا‌لان هم که بهش فکر می‌کنم اگر یک نفر را بیاورند توی تلویزیون و در رابطه با شکنجه و تجاوز صحبت ‌کنند، من نمی‌توانم راستش را بخواهید نگاهش کنم. توی هر کانالی باشد. یعنی فوراً عوضش می‌کنم. چون می‌گویم ببین این انسان اصلاً انسانیت در او کجا بوده، یا کجا هست؟ چون فقط من می‌دانم که توی آن زندان‌ها چقدر اذیت می‌کردند، چقدر یارو را روی زمین می‌خواباندند و بهش تجاوز می‌کردند. شکنجه‌اش می‌دادند، سعی می‌کردند انسانیتش را، آن احساس انسانیتی که توش بوده را خرد بکنند. در واقع مسئله اصلی‌شان این بوده.

شب‌ها قبل از اینکه خوابم برود همیشه یادم می‌آید، می‌آیند و می‌روند، قطعاً ولی دیگر سخت است. راستش را بخواهی خودم دوست ندارم فکر کنم به این اتفاقات.

۲-۴. وارد آوردن ضربه به اندام‌های جنسی

وارد آوردن ضربه به اندام تناسلی زنان اصطلاحی است که ما برای مجموعه‌ای از شکنجه‌های بدنی که زندانیان زن آنها را با عباراتی مثل “لگد به وسط پا”، “لگد به باسن” و “لگد به پشت” توصیف کرده‌اند به کار می‌بریم.

اگر چه در روند این تحقیق به شهادت‌های پراکنده‌ای به عنوان مثال در زندان‌های اصفهان، و نیز زندان اوین تهران[۵۰] در مورد وارد آوردن ضربه به اندام تناسلی زنان و حتی سقط جنین بر اثر ضربات وارده به اندام‌های تناسلی در زندان‌های مختلف برخورده‌ایم اما به نظر می‌رسد انجام تحقیق مستقلی دربارۀ اینکه چنین روشی که در بسیاری از اوقات منجر به پارگی و خونریزی رحم می‌شده تا چه حد در زندان‌های شهرهای مختلف عمومیت داشته است هنوز لازم است.

نتایج تحقیق ما نشان می‌دهد که حداقل در یک زندان یعنی زندان قزل‌حصار، که تعداد بسیار زیادی زن زندانی در آن نگه‌داری می‌شدند، وارد آوردن ضربه به اندام تناسلی یکی از روش‌های متداول شکنجه و تنبیه بوده است.

هرچند آمار دقیقی از تعداد زندانیان زنی که در فاصله سال‌های ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۴ در زندان قزل‌حصار در حبس بوده‌اند وجود ندارد اما بر اساس توصیف مصاحبه شوندگان این تحقیق، به طور میانگین بیش از ۵۰۰ زن زندانی در بندهای مختلف زندان قزل‌حصار زندانی بوده‌اند.

حاج‌داوود رحمانی که در فاصله تابستان ۱۳۶۰ تا تیرماه ۱۳۶۳، با حکم اسدالله لاجوردی، رئیس سازمان زندان‌های تهران، رئیس زندان قزل‌حصار بوده و قدرت مطلقه‌ای در اعمال شکنجه بر زندانیان سیاسی در این زندان داشته است، روش‌های گوناگونی را برای شکنجه زندانیان به کار گرفته که برخی از آنها (مانند قبرها یا دستگاه‌ها)، در شکل و گستردگی اجرا، منحصر به فرد بوده‌اند.

همان‌طور که گفته شد، یکی از شکنجه‌هایی که در این زندان عمومیت داشته، وارد آوردن ضربه به اندام تناسلی زنان زندانی بوده است. حاج‌داوود که زندانیان زن او را فردی درشت هیکل با دست‌ها و پاهای بزرگ توصیف کرده‌اند، خود شخصاً و نیز به طور جمعی با کارکنان مرد زندان قزل‌حصار کراراً و همراه با شکنجه‌ها و آزارهای دیگر از جمله آزارهای کلامی، به اندام‌های تناسلی زنان زندانی ضربه وارد می‌کرده است.

در شهریور سال ۱۳۶۰، یکی دو ماه پس از آغاز دستگیری‌های گسترده فعالان سیاسی در سرتاسر ایران، از آنجایی که بیشتر شهرستان‌های کوچک زندان‌هایی برای زنان نداشته است، زنان زندانی را از این شهرستان‌ها به زندان قزل‌حصار در حومه شهر کرج و نزدیک تهران منتقل کردند. بیشتر این زنان، در شهرهای خود محاکمه و محکوم به حبس شده بودند و برای گذراندن دوران حبس خود، از بازداشتگاه‌های سپاه و کمیته در شهرستان‌ها، به زندان قزل‌حصار منتقل می‌شدند.

فرزانه زلفی، ۱۶ ساله و دانش آموز که در اواخر مرداد ۱۳۶۰ از بازداشتگاهی در مسجد سلیمان به قزل‌حصار منتقل شده است می‌گوید:

“شهریور ۶۰ بود، ما بچه‌های شهرستان را تازه برده بودند آنجا. حدود ۳۰۰-۴۰۰ نفر بودیم. راهروی طویلی بود که بندها را از هم جدا می‌کرد. آنقدر دراز بود که

 

خودشان با دوچرخه از اول تا آخر آن می‌رفتند. ما را بردند آنجا و گفتند باید این مسیر را سینه‌خیز بروید… ما بین‌مان مادرهای مسن داشتیم که ناراحتی قلبی داشتند. یک دختر نه ساله به اسم فاطمه بین ما بود. خلاصه گفتند باید سینه‌خیز بروید و هیچ‌کس هم مستثنی نیست. می‌گفتند باید تمام مسیر را سینه‌خیز بروید و برگردید. بعد همان‌طور که می‌رفتیم و دیگر انرژی نداشتیم، مرتب هفت-هشت تا پاسدار با پوتین‌شان می‌زدند وسط پای ما. خود من خونریزی کردم، بچه‌های دیگر هم همین‌طور. اصلاً دیگر نوار بهداشتی به همه بچه‌ها نمی‌رسید. فاطمه آنجا برای اولین بار پریود شد… هنوز الان هم که دارم صحبت می‌کنم درد رو در بدنم احساس می‌کنم. یعنی تصور کن بیشتر از ۳۰۰ تا زن با چادر و چشم‌بند دارند توی یک راهرو سینه‌خیز می‌روند و به آنها که آخر می‌مانند لگد می‌زنند و می‌گویند باید بروی جلو. مدام با پوتین‌شان می‌زدند وسط پای ما و می‌گفتند: سلیطه! یا فحش‌هایی مثل این. من اولین بار بود که این جور فحش‌ها را می‌شنیدم. حاج‌احمد، معاون حاج‌داوود یکی از کسانی بود که فحش می‌داد. باید این‌قدر سریع می‌رفتیم که به اول صف برسیم چون اگر آخر می‌ماندیم دوباره بهمان می‌زدند. اون مادری که گفتم و خیلی از بچه‌های دیگر قلبشان گرفت.”[۵۱]

فرزانه زلفی همچنین به یاد می‌آورد که یکی از کسانی که در سینه‌خیزها و بعد از آن، بسیار کتک خورد، مینا توده روستا بوده که چند روز بعد از آن اعدام شده است:

“فردای آن روز ما را سرپا نگه داشتند و بی‌خوابی دادند. بی‌خوابی یکی از کارهای خیلی متدوالشان بود و واقعاً تأثیر می‌گذاشت. بچه‌ها همه دچار حالت‌های روانی شده بودند. حاج‌داوود به بعضی‌ها گیر می‌داد. آن روز هم آمد و به مینا توده روستا و یک نفر دیگر گیر داد. ما یک سری این طرف بند و یک سری آن طرف بند، کنار سلول‌ها، ایستاده نگه داشته شده بودیم. حاج‌داوود مینا توده روستا را صدا کرد و آوردش وسط و شروع کرد به پشتش و توی باسنش لگد زدن؛ باسن مینا توده روستا کمی از روی مانتو برجسته بود [چون توی بند بودیم] چادر نپوشیده بود. فردایش هم گفتند وسائلش را جمع کند و برود. بعد هم شنیدیم که اعدام شده، در حالی که فقط یک سال حکم داشت. آن یکی هم که آن روز حاج‌داوود خیلی به باسنش زد، صورت و هیکل بسیار زیبایی داشت و جزو کسانی بود که حاج‌داوود به خاطر زیبایی‌شان رویشان حساس بود و آزارشان می‌داد.”[۵۲]

مینا توده روستا، هوادار سازمان مجاهدین خلق، در هنگام دستگیری ۲۱ ساله و در یکی از روستاهای کرج معلم بوده است. فرزانه زلفی، او را دختری بسیار آرام و متین توصیف می‌کند. بر اساس اطلاعات منتشره در سایت بنیاد برومند، وی در ۱۲ شهریور ۱۳۶۰ در کرج تیرباران شده است. از جزییات محاکمه و حکم وی اطلاع دقیقی در دست نیست.

سینه‌خیز بردن و وارد آوردن ضربه به اندام‌های تناسلی در زندان قزل‌حصار محدود به همان یک بار نبوده است. نیلوفر شیرزادی می‌گوید:

“به هر بابایی اون بیرون سوء قصد می‌شد، می‌دونستیم اون شب می‌آیند سراغمون. بچه‌ها هر چی روسری و پارچه اضافی داشتند می‌بستند اینجاشون [به زیر شکم اشاره می‌کند]. می‌دونستیم که [حاج‌داوود] ما رو می‌بره سینه‌خیز و از پشت می‌زنه. اینجاها [مجدداً به زیر شکم اشاره می‌کند] رو می‌زنه. طول واحد رو تا زیر هشت ما چشم بسته سینه‌خیز می‌رفتیم و با همه چیز کتک می‌خوردیم. با زنجیر، قنداق تفنگ، چوب، کابل، لگد. حتی بعضی از پاسدارها پاشون رو می‌گذاشتند روی پای ما که ما رو متوقف کنند بعد می‌زدند که چرا عقب موندی. یک سری از بچه‌ها که به خاطر توانایی فیزیکی‌شون نمی‌تونستند با بقیه پیش برند بیشتر از همه کتک می‌خورند. خود من رو چندین بار از پشت زدند. مجبور بودی برای اینکه نخوری، از دوست بغل دستی‌ات جلو بزنی، بعد می‌دونستی اگر جلو بزنی، اون می‌خوره. این‌قدر این اتفاق [ضربه به اندام‌های تناسلی] همراه با شکنجه‌های دیگه‌ بود، این‌قدر درهم گره خورده بود که خود ما، به خاطر دردش، به خاطر استرس وحشتناکی که روی ما بود و فقط سعی می‌کردیم که تحمل کنیم که نشکنیم، قادر به تفکیک نبودیم…”[۵۳]

همان‌طور که گفته شد، یکی از تنبیهات دیگر رایج در زندان قزل‌حصار، ایستادن با چادر و چشم‌بند رو به دیوار و بی‌خوابی دادن بوده است. سودابه اردوان که در سال ۱۳۶۰ از اوین به قزل‌حصار برده شده از “شب‌های بی‌نهایت” زندان قزل‌حصار به عنوان یکی از موارد بی‌خوابی دادن و کتک زدن زندانیان زن یاد می‌کند:

“شب‌های بی‌نهایت اصطلاحی بود که خود حاجی [داوود رحمانی] استفاده می‌کرد. قضیه از این قرار بود که بچه‌ها، چیزهایی مثل کاردستی‌ها یا وسائل شخصی‌شان که بر اساس گزارشی که توابی به اسم سهیلا حاجی‌زاده که مسئول بند ۸ زندان قزل‌حصار بود داده بود، ضبط شده بود را از اتاق سهیلا برداشته بودند. حاجی هم آمد و پرسید: کی این کار رو کرده و طبیعتاً کسی چیزی نگفت. حاجی هم همه را برد توی راهرو درازی که بندها را به هم وصل می‌کرد و رو به دیوار، با چشم‌بند و چادر ایستاند و با چند پاسدار دیگر شروع کرد به کتک زدن ما. با هر چیزی که دستشان می‌آمد می‌زدند. حاجی می‌گفت این شب‌ها تا بی‌نهایت ادامه داره و همین‌طور فحش می‌دادند و می‌زدند تا اینکه ۳ و ۴ بعد از نیمه شب که دیگر آنقدر زده بودند که از نفس افتاده بودند می‌رفتند. ما هم همان‌جا از شدت درد و خستگی توی راهروی خیلی سرد، روی زمین ولو می‌شدیم. این تنبیه ده شب طول کشید تا اینکه خود زندانبانان خسته شدند.”[۵۴]

 

بر اساس شهادت برخی از زندانیان، بی‌خوابی دادن و کتک زدن در زندان قزل‌حصار با وارد آوردن ضربه به اندام‌های تناسلی همراه بوده است. زندانیان در این حالت، ساعت‌های متوالی، بی‌خوابی داده می‌شدند و حق نداشتند برای رفع خستگی به دیوار نزدیک شوند. منیره برادران می‌گوید:

“سال ۶۲ بود که ما را خیلی تنبیه می‌کردند. شب‌های زیادی ما رو می‌بردند سرپا می‌ایستاندند. گاهی روز هم ادامه پیدا می‌کرد. بعضی از بچه‌ها را دو سه روز همین ‌طوری سرپا می‌ایستاندند. می‌دونیم که چقدر سخت است، به هر حال تو کمرت درد می‌گیره، خسته می‌شوی، و مثلاً چه می‌دانم می‌خواهی تکیه بدهی به دیوار، یا سرت رو نزدیک کنی به دیوار، یه جوری بود که حتی اگر یواشکی نوک انگشتت را می‌گذاشتی به دیوار، کلی خستگی‌ات در می‌رفت. بعد اگر فقط کمی به دیوار نزدیک می‌شدی، یکهو ناغافل، نگهبان‌ها که کفش کتونی می‌پوشیدند که صدای پاشون نیاد، از پشت به آدم لگد می‌زدند. حاجی ولی پوتین سربازی داشت و از همان سر بند با سر و صدا و مسخره کردن زندانی‌ها وارد می‌شد. بعد

یک دفعه ممکن بود از پشت به آدم لگد بزند. لگد حاجی معروف بود. از پشت می‌زد وسط پای تو و تو بلند می‌شدی و می‌افتادی روی زمین. خود من این‌طوری برام اتفاق افتاد. بعضی از بچه‌ها بعدش به خونریزی می‌افتادند ولی من یادم نیست که خونریزی کرده باشم.”[۵۵]

پروانه علیزاده علت شکنجه‌های بدنی و آزارهای کلامی را که در زندان قزل‌حصار بر زنان اعمال می‌شد این می‌داند که حاج‌داوود رحمانی و سایر زندانبانان زندان قزل‌حصار، آدم‌های لمپنی بودند که زن را فقط برای “سکس” مناسب می‌دیدند و نمی‌توانستند قبول کنند که زن می‌تواند برای خودش کسی باشد و قدرتی داشته باشد. بنابر این به این شیوه‌ها می‌خواستند آنها را تحقیر کنند.[۵۶]

اما فرزانه زلفی می‌گوید: “من برایم روشن است که چرا می‌زدند وسط پا. به نظرم جمهوری اسلامی به دلیل مذهبی بودن به این قضیه هم نگاهی ایدئولوژیک داشت، یعنی ما را به عنوان اسیرهایی می‌دید که به خودش اجازه می‌داد هر جوری با ما رفتار کند. در واقع ما را صاحب خودش می‌دانست. طبق قرآن، تجاوز به اسیر جنگی آزاد است. خیلی وقت‌ها، بازجوهایی که با بچه‌ها رفتار وحشیانه داشتند، می‌گفتند: اینها اسرای ما هستند، اینها زن هستند و ما اجازه داریم بهشان تجاوز کنیم.”[۵۷]


۵. شکنجه‌ها و خشونت‌های مبتنی بر جنسیت

زنان زندانی سیاسی، تنها به دلیل زن بودن خود در زندان‌های دهه ۶۰، خشونت‌هایی منحصر به فرد را تجربه کرده‌اند. آنها به خاطر زن بودن مجبور به سر کردن چادر بوده‌اند؛ در حالی که مردان جز اندک مواردی در برخی از سال‌ها در برخی از زندان‌های شهرستان‌ها، حتی مجبور به پوشیدن لباس زندان نشده‌اند. همچنین در حالی که مردان سیگاری غالباً و به خصوص پس از طی مراحل بازجویی و بازپرسی و محاکمه، سهمیه سیگار داشته‌اند، تنها به این دلیل که گردانندگان زندان سیگار کشیدن را برای زنان قبیح می‌دانسته‌اند، عده‌ای از زنان که سیگاری بوده‌اند، از سیگار محروم بوده‌اند. این وضعیت تنها در زندان‌های تهران پس از بازدید یک هیئت دولتی و شکایت زندانیان زن برای برخی از آنها تغییر کرد.

اما یکی از شدیدترین و رایج‌ترین خشونت‌های یاد شده، مربوط به زمان‌هایی بوده که این زنان عادت ماهانه می‌شده‌اند. بسیاری از آنها، در زمانی که در فضاهایی کاملاً مردانه، در اتاق بازجویی، در زمان شکنجه و یا در سلول‌های زندان‌هایی که توسط مردان اداره می‌شده متوجه علائم خونریزی ماهانه شده‌اند و در حالی که با عذاب حاصل از شرم و خجالت، چاره‌ای جز درخواست نوار بهداشتی از مردان بازجو یا زندانبان نداشته‌اند، با تحقیر و توهین از سوی آنها و یا محرومیت مطلق یا نسبی از وسایل لازم بهداشتی رو به رو می‌شده‌اند. منیره برادران به یاد می‌آورد که چگونه او و سایر زنانی که در قبرها در زندان قزل حصار نگه داشته شده بودند، به دلیل خودداری مسئولان زندان از دادن نوار بهداشتی به آنان، لباس‌های خود را تکه تکه می‌کردند و به جای نوار بهداشتی استفاده می‌کردند. او همچنین از یکی از هم‌بندیان خود شنیده است که در یک مورد، بازجو تنها پس از گرفتن نوار بهداشتی مصرف شده، حاضر به دادن نوار بهداشتی تازه به یکی از زندانیان زن زیر بازجویی می‌شده است.[۵۸] سارا، ل. یک سلول را در زندان تبریز به یاد می‌آورد که در آن دختران زندانی اسیر رئیس زندانی شده بودند که هیچ‌گونه آشنایی با مسائل زنانه نداشته و از دادن نوار بهداشتی به آنان خودداری می‌کرده است. به روایت او زمین این سلول و لباس‌های زندانیان حبس شده در آن پر از لکه‌های خون خشک شده یا تازه بوده است.[۵۹] نوار بهداشتی در بیشتر زندان‌های دیگر نیز بسیار کمتر از میزان نیاز و با برخوردهایی تحقیرآمیز به زندانیان زن داده می‌شده است.[۶۰]

اصل موضوع عادت ماهانه نیز وسیله‌ای برای تحقیر زندانیان زن بوده است. فرخنده آشنا روایت می‌کند که در راهروهای منتهی به شعبه‌های دادسرای اوین، در کنار دختر ۱۴-۱۵ ساله‌ای نشسته بوده که خونریزی ماهانه داشته است. فرخنده آشنا که مانند همه زندانیان چشم‌هایش بسته بوده می‌گوید: “وقتی بازجو او را برای بازجویی بلند کرد، با صدای بلند گفت: “اه! اینم که همیشه رگل است!” و پرتش کرد روی زمین. صدا از این دختر در نیومد!”[۶۱]

یکی دیگر از موارد خشونت‌های مبتنی بر جنسیت که زنان زندان تجربه کرده‌اند، شکنجه و آزار زنان به خاطر آنچه از سوی مسئولان زندان رفتارهای “همجنس‌بازانه” توصیف می‌شده بوده است. منیره برادران تجربۀ دختر جوانی به نام میترا را روایت می‌کند که در سال ۱۳۶۰ در زندان اوین به دلیل رابطه عاشقانه با همبندی‌اش پروین، چندین ضربه شلاق خورده است. این دو نفر را پس از تنبیه شدید، از هم جدا کرده‌اند[۶۲]. میترا حقیقت لاگر نیز می‌گوید: “وقتی در زمستان سال ۶۱ وارد زندان عادل‌آباد شیراز شدم همه تعریف می‌کردند که چند ماه، هر شب دو دختر را که تواب‌ها گزارش داده بودند با هم رابطه دارند از بالای پله‌ها پایین می‌انداختند و کتک می‌زدند و تحقیر می‌کردند و نه فقط آن دو نفر که بقیه زندانیان را هم به طور مداوم عذاب می‌داده‌اند.[۶۳]

اما اگر مواردی که در بالا به اجمال بیان شد جزو خشونت‌های مبتنی بر جنسیت به حساب آوریم، همان‌گونه که خواهیم دید، خشونت اعمال شده بر زنانی که بارداری، زایمان و یا مادری را در زندان‌های دهه ۶۰ تجربه کرده‌اند، به حدی شدید بوده که کاملاً در تعریف حقوق بین‌الملل از شکنجه می‌گنجد. از این رو، بخشی مستقل را که در ادامه خواهد آمد به شکنجه‌های ناشی از مادر بودن در زندان اختصاص داده‌ایم.

مادری در زندان

کنوانسیون منع شکنجه، هر عملی را که از سوی مقامات رسمی یا افراد منتسب به آنها انجام شود و درد و یا رنج شدید جسمی و یا روحی ایجاد کند مصداق شکنجه می داند. مقایسه این تعریف با شهادت زنان زندانی که باردار بوده‌اند، در زمان بازداشت زایمان کرده و یا به همراه فرزندان خود زندانی بوده‌اند به آسانی این نتیجه را به دست می‌دهد که صرف “مادری” در زندان‌های دهه ۶۰، مصداق شکنجه بوده است.

جوان بودن بیشتر زندانیان زن در دهه ۶۰ باعث شده بود که تعداد قابل توجهی از زنان زندانی که عمدتاً تازه ازدواج کرده بودند، در هنگام بازداشت یا باردار باشند یا کودکان خردسال داشته باشند. بسیاری از آنها به این دلیل که نوزادان‌شان هنوز شیر مادر می‌خورده‌اند یا کسی از اعضای خانواده در لحظه دستگیری نبوده که بچه را به او بدهند، با فرزندان خود بازداشت شده و روزهای اول بازداشت و بازجویی را که سخت‌ترین ساعت‌ها و لحظات زندان بوده، به همراه فرزندان‌شان تحمل کرده‌اند.

۱۵ نفر از کسانی که با آنها مصاحبه کرده‌ایم، در زمان دستگیری یا باردار بوده و در حین بازداشت، زایمان یا سقط جنین کرده‌اند و یا اینکه به همراه کودکان خردسال خود بازداشت شده‌اند (ضمیمه ۳). سقط جنین در اثر شکنجه‌های جسمی، زایمان در شرایط بسیار دشوار و محرومیت از امکانات پزشکی و درمانی، محرومیت شدید امکانات لازم برای فرزند خردسال از قبیل شیرخشک، پوشک و یا حتی کهنه، تهدید به گرفتن بچه و سپردن او به پرورشگاه، رنج ناشی از کابل خوردن و شکنجه شدن در مقابل چشمان کودک خردسال و… مصادیق مختلفی از شکنجه بوده که این دسته از مصاحبه شوندگان تمام یا بخشی از آنها را تجربه کرده‌اند. تنها در بند ۴ زندان قزل‌حصار، بین اردیبهشت و آذر ۱۳۶۱، ۱۹ کودک نوزاد تا سه ساله به همراه مادران‌شان زندانی بوده‌اند.[۶۴] به این ترتیب، شمار قابل توجهی از زندانیان زن، تنها به خاطر مادر بودن یا مادر شدن، شکنجه‌هایی را متحمل شده‌اند که مردان زندانی، در شرایط مشابه سنی و سازمانی و اتهامی هیچ‌گونه تصوری از آن ندارند.

با اینکه این دسته از شکنجه‌ها، شکنجه یا آزار جنسی به شمار نمی‌آیند اما از آنجایی که مصداق بارز شکنجه‌های مبتنی بر جنسیت هستند که به طرزی وسیع و در زندان‌های مختلف اعمال می‌شده‌اند، بخشی از این گزارش را به آن اختصاص داده‌ایم. به خصوص که این دسته از زنان زندانی تأکید داشته‌اند که درد و رنج ناشی از شکنجه‌هایی که به دلیل مادر بودن تحمل کرده‌اند، گاه طاقت فرساتر از ضربات کابل بوده و آثار آن تا امروز بر روح آنان و فرزندانشان باقی مانده است.

سقط جنین در اثر شکنجه‌های جسمی

زندانیان زن موارد متعدد سقط جنین در اثر شکنجه جسمی را در میان هم بندان خود گزارش می‌کنند. حداقل دو نفر از مصاحبه شوندگان این تحقیق، خود سقط جنین بر اثر شدت شکنجه‌های جسمی را تجربه کرده‌اند. سارا رهایی که در سالروز تولد پسر دو ساله‌اش دستگیر می‌شود تنها زمانی مطمئن می‌شود که مجدداً باردار بوده که در زیر ضربات کابل در همان روزهای اول پس از دستگیری به خونریزی می‌افتد و بعدها که توسط پزشکی در زندان معاینه می‌شود به وی گفته می‌شود که فرزندش سقط شده است. او می‌گوید: “من حتی به بازجو هم گفتم که عقب انداخته‌ام اما این هیچ تاثیری در شکنجه نداشت.”

کیانوش اعتمادی نیز وقتی برخلاف خواست بازجویی با نام مستعار حمید که در کمیته مشترک مسئول پرونده او بوده از همکاری کردن در شناسایی یکی از فعالان چپ خودداری می‌کند، بر اثر ضربات تنبیهی وی سقط جنین کرده است: “آنقدر این بی‌همه چیز لگد می‌زد درست وسط پایم که همان آنجا احساس کردم اتفاقی افتاده. گفتم من باید بروم توالت. او هم اصلاً عین خیالش نبود. من را با لگد برد توی اتاق. اتاق بازجویی هم نبود. یک اتاق بود، اصلاً دیوانه شده بود. نمی‌دانم چطوری بگویم. واقعاً وحشی شده بود. تا این که همان‌طور که من جیغ و داد می‌کردم ول کرد رفت بیرون ولی نگذاشت دستشویی بروم. رفت. کسی نبود که به داد من برسد. یکی دیگر آمد و گفتم من باید بروم توالت. گفتم: من فکر می‌کنم سقط جنین کردم. همین‌طوری مرا نشاندند آنجا. همه لباسم خونی شده بود. تا اینکه رفتند یکی را آوردند.”[۶۵]

حتی در مواردی که شکنجه منجر به سقط جنین نشده، زنان باردار زندانی همواره نگران سقط شدن یا ناقص شدن جنین بوده‌اند. مونا روشن می‌گوید: ” همیشه احساس می‌کردم یه بچه مرده به دنیا می‌آرم. چون اصلاً به ما غذا نمی‌دادند.”[۶۶]

بارداری و زایمان در شرایط بسیار دشوار

    و محرومیت از امکانات پزشکی و درمانی

شهادت‌های متعدد نشان می‌دهد زنان باردار که در سال‌های اولیه دهه ۶۰ دستگیر می‌شدند، از ابتدایی‌ترین امکانات پزشکی و مراقبتی محروم بوده‌اند. منیژه که در خرداد ۶۰، در حالی‌که ماه‌های آخر بارداری خود را می‌گذرانده در شهر کوچک گچساران دستگیر شده می‌گوید:

“خیلی دوران سختی بود، چون بسیار بد ویار بودم. ما رو داخل یک اتاق کوچک ۲ در ۳ که بهش کانتینر می‌گفتند و در حیاط اطلاعات سپاه، جایی که سابقاً ساواک بود نگه داشته بودند. ما ۱۸ نفر داخل اون اتاق بودیم. نمی‌تونستیم صاف بخوابیم. یعنی یه عده باید پاشون اونور می‌شد، یه عده پاشون اینور. من و یک نفر دیگر حامله بودیم و هوا داخل اون کانتینر خیلی داغ بود.”[۶۷]

منیژه بعدها برای زایمان آزاد می‌شود اما تا ۷ سال بعد، اجازه نمی‌یابد از شهر کوچک گچساران خارج شود و هر هفته باید خود را به مقامات محلی معرفی می‌کرده است.

شایسته وطن‌دوست که یک بار از سال ۶۰ تا زمستان سال ۶۴ در زندان بوده، اندکی پس از ازدواج و در حالی‌که باردار بوده برای دومین بار در تابستان سال ۱۳۶۵ و تنها پس از ۶ ماه که از آزادیش می‌گذشت مجدداً دستگیر می‌شود. او آنقدر در طول بازجویی کتک خورده بوده که به قول خودش “تا ماه‌های آخر بچه‌ام وسط پاهام بود. راه نمی‌توانستم بروم. نمی‌توانستم سر پا بمانم.”[۶۸]

تنها شهادت شایسته نیست که ثابت می‌کند برخلاف تصورات معمول، بارداری زنان نه تنها باعث تخفیف در اعمال شکنجه یا ملایم‌تر شدن برخوردها نمی‌شده بلکه زنان باردار پاره‌ای تحقیرها یا توهین‌های جنسی را به طور ویژه تجربه کرده‌اند. مونا روشن که به همراه همسرش در کرج دستگیر شده می‌گوید: “من بهشون می‌گفتم من حامله‌ام و اینا با فحش و تحقیر به من جواب می‌دادن. بعد شروع کردند دست و پامو بستن به تخت و شروع کردن به شلاق زدن. من تو این فاصله هی جیغ می‌کشیدم و تکون می‌خوردم. که یهو اومد و [به بغل] نشست روی کمرم. مرتب هم فحش و تحقیر بود که تو به فکر بچه‌ت نبودی و اگه این برنامه‌ها رو داشتی چرا بچه‌دار شدید و یه مشت فحش‌های خیلی رکیک که الان واقعاً من کلماتش یادم نمی‌آد…”[۶۹]

توبا کمانگر که بیشتر دوران بارداری، زایمان و چند وقت پس از آن را در بازداشتگاهی در ده نشور در نزدیکی کامیاران و تحت تهدید مدام تجاوز بوده است،[۷۰] زایمان خود را چنین توصیف می‌کند:

“وقتی که بچه‌ام به دنیا آمد، توی اتاق هیچی به من ندادند، من سه روز درد داشتم، ولی نمی‌توانستم پا بشوم، وقتی پا می‌شدم که برم دستشویی بی‌حال می‌شدم و نمی‌توانستم بچه را هم به دنیا بیاورم. یک قابله هم نیاوردند.

نمی‌دانم اصلاً چطور بچه‌ام به دنیا آمد. چون من دو روز تمام بی‌هوش بودم، خونریزی زیادی داشتم، ولی دیگر خواهر بزرگ من را آوردند با ننه‌ی دلیر. خواهرم می‌گفت بعد از اینکه آمدیم تو فقط تا اینجات خون بوده، لباس‌های خودت زیرت بوده و هیچ چیز دیگری نداشتی و چهار پنج نفر مرد دور و بر اتاق ایستاده بودند که مبادا کسی حمله کند. گفت چنین فضایی بوده وقتی که ما آمدیم تو. من تا بچه‌ام به دنیا آمده و دو روز بعدش، یعنی سه روز بی‌هوش بودم، روز بعدش دیگر آنقدر خواهرم داد و بی‌داد می‌کند و گریه و زاری می‌کند، می‌گوید باید این را ببرید بیمارستان، من را می‌برند بیمارستان سنندج با چهار ماشین محافظ، تهدید می‌کنند که وقتی که خوب بشود، باز هم می‌آییم سراغش. تمام بیمارستان را به هم می‌ریزیم. هر روز هم نگهبان داشتم. جفتم نیامده بود، عمل کردند، تقریباً بعد از یک روز در بیمارستان به هوش آمدم. بعد از دو هفته دوباره من را بر ‌گرداندند با بچه به اتاقم توی زندان. بچه‌ام یک دختر بود که الان در کردستان است. “[۷۱]

محرومیت شدید امکانات لازم برای فرزند خردسال

همان‌طور که گفته شد، بسیاری از زنان با فرزندان شیرخواره خود دستگیر می‌شدند؛ فرزندانی که نیاز به امکانات و مراقبت‌های ویژه داشته‌اند. به اغلب زنانی که با آنها مصاحبه کرده‌ایم اجازه داده نشده در هنگام دستگیری امکانات لازم برای بچه از قبیل شیرخشک، پوشک یا لباس اضافی بردارند و یا به آنها گفته شده که فقط برای چند ساعت وسایل لازم را بردارند زیرا به زودی آزاد می‌شوند. در حالی‌که دوران بازجویی و بازداشت آنها ماه‌ها طول کشیده و اغلب در این دوران، محرومیت شدید از امکانات لازم برای فرزندانشان را تجربه کرده‌اند.

گرسنگی و نبودن غذا برای نوزادان در بیشتر شهادت‌های مادران تکرار می‌شود. سعیده سیابی روایت می‌کند که چگونه برای ساکت کردن فرزند گرسنه چهار ماهه‌اش، از خون خود به او داده است:

“روز اول شیر من خشک شد. طوری شد که دیگر وقتی بچه می‌خواست مک بزند خون می‌آمد. حالا از استرس بود یا شکنجه، بچه مدت‌ها گرسنگی کشید تا اینکه در وعده‌های بعدی دیدم هیچ چاره‌ای ندارم. غذا که برایمان می‌آوردند مثلاً سیب زمینی یا اگر اسمش را بشود گذاشت قرمه سبزی یا لوبیا می‌آوردند، کیفیت غذاها خیلی بد بود، پوستشان را می‌کندم و توی دهانم می‌جویدم و می‌گذاشتم تو دهان بچه‌ام. بچه‌ی چهارماهه با حبوبات و غذاهای سنگین داشت تغذیه می‌شد. چون غذا خیلی کم بود پسرم از بی‌غذایی ناله می‌کرد مخصوصاً به خاطر اینکه من اطلاعات نداده بودم و می‌گفتند هیچ همکاری نکردی و اطلاعات ندادی، غذاها را کمتر و کمتر می‌کردند که اصلاً به خودم هم نمی‌رسید. وقتی می‌دیدم پسرم آنقدر گرسنه است سر انگشتانم را می‌جویدم خون می‌آمد می‌گذاشتم مک می‌زد. روزی یک وعده غذا هم نمی‌دادند. به خاطر گرسنگی محض پسرم من این کار را می‌کردم. من چاره‌ی دیگری نداشتم وقتی آن قدر گریه می‌کرد از گرسنگی، بی‌تابی می‌کرد من به غیر از این چاره‌ای نداشتم تو سلول انفرادی. واقعاً وقتی یادم می‌افتد هیچ وقت نمی‌توانم خودم را ببخشم. هنوز هم که هنوز است هیچ وقت نتوانسته‌ام به چشم‌های پسرم نگاه کنم، همیشه احساس می‌کنم نگاهم دزدیده می‌شود از پسرم.”[۷۲]

ثریا زنگباری شرایطی را توصیف می‌کند که در طول شش ماه انفرادی، آب جوش برای درست کردن شیر خشک و کهنه برای عوض کردن نوزاد ۴۵ روزه‌اش نداشته است:

“شیرم کم بود، نمی‌رسید و بچه گرسنه‌اش بود، مدام جیغ می‌زد. بعد هم مهم‌ترین چیزی که تو تمام مدت انفرادی بود این بود که شکمش اصلاً کار نمی‌کرد، هیچی هم که نبود. مثلاً یک هفته می‌گذشت، بچه شکمش کار نمی‌کرد، پاهایش را جمع می‌کرد تو شکمش، جیغ می‌زد. ساعت‌ها من توی سلول راه می‌رفتم این جیغ می‌زد و از درد از سر و کول من می‌رفت بالا. کهنه‌اش را باز می‌کردم می‌دیدم خونی است. آن قدر که فشار می‌آورد. یک بار بچه‌ام که شکمش کار نمی‌کرد، ساعت‌ها و ساعت‌ها جیغ زد، نگهبان آمد در زد و گفت بچه را بده و من بهش دادم. فقط یک لحظه طول کشید. گفت بچه را بده، من آن قدر خسته و درمانده بودم [که دادم]، در را بست و رفت. یک ثانیه طول کشید و من یک دفعه فکر کردم: ای داد بی‌داد من بچه را با دست خودم دادم رفت. همان جا ماندم. واقعاً احساس می‌کردم سنگ شدم و فکر می‌کردم تمام شد دیگر. تا اینکه بچه را آورد، صدایش را از دور شنیدم که گریه‌اش نزدیک می‌شد. بچه را آورد، کهنه‌اش را باز کرده بودم و من مدت‌ها توی تن بچه دنبال جای سوزن می گشتم. فکر می‌کردم به این آمپول زدند برای اینکه بکشندش، برای اینکه از توی سلول نباید صدا بیاید بیرون. من روزها و روزها منتظر بودم که اتفاقی برایش بیفتد. [فکر می‌کردم] بهش یک آمپول زده‌اند که بکشنش.

… دکتر بود ولی فایده نداشت. دکتر شمس آنجا بود که خودش هم زندانی بود. خیلی هم دکتر خوبی بود. من مرتب می‌گفتم که بچه‌ام را باید ببرم دکتر، تا من را بردند پیشش. اوایل شیرخشک بهم داده بودند؛ شیرخشکی که خانواده‌ام می‌آوردند، ولی آب جوش بهم نمی‌دادند. مدام در می‌زدم می‌گفتم: آب جوش می‌خواهم. می‌گفت: ظرف بده برایت بیاورم. در حالی‌که وقتی آدم را می‌خواهند بگذارند در سلول انفرادی، تمام تن آدم را می‌گردند و هیچی نمی‌توانی با خودت ببری. می‌گفتم: ندارم، می‌گفت: مسئله‌ی خودت است. در را می‌بست و می‌رفت. هی بچه جیغ می‌زد. من تا مدت‌ها، وقتی اولین قوطی شیرم خالی شد، توی اون آب جوش می‌گرفتم که آب زرد می‌شد وقتی می‌ریختم تو شیشه به بچه بدهم، آب زرد بود به خاطر اینکه قوطی زنگ زده بود و وقتی بهش می‌دادم آنچنان اضطرابی من را می‌گرفت که این چه بلایی به سر بچه می‌آورد. ولی چاره‌ای نداشتم. بچه گرسنه بود باید بهش می‌دادم.

کهنه نداشتم برای بچه‌ام. یک تیکه پارچه بود زیر دستشویی آویزان کرده بودند احتمالاً برای تمیز کردن آنجا، یک کهنه معمولی هم داشتم، یک نصفه بسته پوشکی که با خودم از خانه آورده بودم هم تمام شده بود. از خانه هم هیچی نیامده بود چون آن موقع هنوز ملاقات نداشتم. بنابر این همین‌ها را استفاده می‌کردم، کهنه را بهش می‌بستم، بعد روسری خودم را می‌بستم. در طول روز کهنه و روسری را می‌بستم، شب روسری خودم را در می‌آوردم می‌شستم عوض می‌کردم، خشکش می‌کردم، بعد که روسری خشک می‌شد به عنوان ملحفه برایش استفاده می‌کردم چون پتوهای سربازی خیلی زبر بودند. بعد صبح دوباره پا می‌شدم، روسری‌ام این دفعه رلش عوض می‌شد می‌شد کهنه، کهنه‌اش را می‌شستم، آن قدر فشار می‌دادم که گاهی وقت‌ها دست‌هایم تاول می‌زد، هی بادش می‌زدم تو دستم، خشک بشود، بلافاصله عوضش می‌کردم روسری‌ام را می‌شستم تا می‌خواستند من را بازجویی کنند روسری بگذارم سرم بروم بازجویی. آن یکی پارچه که خیلی کوچک بود، زیاد به درد نمی‌خورد، روسری‌ام بود و کهنه بود که استفاده می‌کردم. یک بار هم که صبح پا شدم کهنه‌اش را شستم خشک کردم، باز کردم عوض کنم دیدم جیش کرده، یک دایره بزرگ وسطش خیس است، ولی همان موقع [نگهبان] در را باز کرد و گفت که باید بروم بازجویی. فرصت نکردم بشورمش. همان جوری گذاشتم رو سرم و رفتم.”[۷۳]

رنج ناشی از گرسنگی یا غیربهداشتی بودن وضعیت بچه، تنها درد شدیدی نیست که آنها تجربه کرده‌اند. آنها خود مواردی را که فرزندان خردسال‌شان به بیماری مبتلا شده‌اند، بدترین لحظات زندان توصیف می‌کنند.

سارا رهایی که پس از بازجویی‌های اولیه با کودک دو ساله‌اش به یکی از سلول‌های بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شده می‌گوید:

“پسرم اسهال شدید گرفته بود؛ بسیار شدید. توی توالت فرنگی توی سلول دویست و نه، می‌گرفتمش بالا، همین‌طور آب ازش می‌رفت. هم‌سلولی‌هام دو تا دختر کرد عضو کومه‌له بودند. گفتند کاغذ بگذار زیر در سلول که بیایند،[۷۴] من یک کاغذ گذاشتم زیر در. آن موقع‌ها مسئول سلول و چای دادن و … یک دختر تواب بود؛ فکر می‌کنم بعدها اعدامش کردند. بعد من به او گفتم که بچه‌ی من خیلی مریض است لطفاً اگر می‌شود به بازجو بگو بچه‌ی من را دکتر ببرند. گفت: من خبر می‌دهم. حالا این از بازجو بدتر بود. رفت خبر داد و من و پسرم را بردند پیش شیخ‌الاسلام‌زاده.[۷۵] گفت که این راست روده شده، باید آب و مایعات و سرم خوراکی با کمپوت بهش داده بشود. نمی‌دانم شهادت علی[۷۶] و این‌جور چیزها بود، بازجوها سه چهار روز نبودند. بعد مرا آوردند توی بند، نسخه را دادم به همون توابه و گفت من می‌دهم به بازجویت. یک روز گذشت. این بچه چشم‌هایش خشک شده بود، حال خراب؛ و اصلاً نمی‌دانستم چه کار کنم. هیچی نداشتم. نه کهنه نه شورت اضافی. هیچی. همین لباس خودمان تنمان بود. دوباره این کاغذ را گذاشتم و پرسیدم: پس چی شد؟ حداقل یک لیوان آب جوش یا چای بدهید من به این بچه بدهم. گفته بود شیرت را هم بهش نده ولی من داشتم شیر می‌دادم و این هی بدترش می‌کرد. رفت و دو سه ساعت بعدش آمد و دو تا بیسکویت مادر از توی دریچه آنجا پرت کرد برای من. من هم دیگر حال خودم را نفهمیدم، هر چه فحش بود [نثارش کردم] که مگر بچه‌ی من سگ است؟ تو با من مشکل داری با من برخورد کن، من یک مادرم تو چرا برای من بیسکویت آوردی پرت کردی از توی دریچه؟! یعنی در را هم باز نکرد. می‌توانست در را باز کند به شکل یک آدم به دست من بدهد. روانی شده بودم، بعد صدای من رفته بود به بازجوها رسیده بود. بازجو آمد گفت چادرت را سرت کن بیا. بچه را بغل کردم و رفتم. فکر کن ما را کجا انداختند؟ ما را انداختند در یک اتاق که همه در و دیوار پر از گه بود، پر از خون بود. همه این‌جوری کپه کپه، پشه هم پُر. در و دیوار خونی بود به شکلی که مثلاً دست را کشیده باشند، خون پاشیده شده باشد، مشخص بود که جایی است برای تنبیه. سلول نبود چون سلول معمولاً یک دستشویی و توالت فرنگی داشت. حالا بچه مریض تو بغل من، ما چهار پنج ساعتی آنجا بودیم. من چادر را کشیده بودم رو خودم و خوشبختانه شیر آب آنجا بود. مرتباً آب به تن این بچه می‌زدم و دست‌هایش را خنک می‌کردم. هر جا پا می‌گذاشتی خون و گه‌ها تپاله تپاله گذاشته بودند. دیوار پر از خون بود و کثیف. من آمدم بچه‌ام را روی شونه‌ام گذاشتم چادر را کشیدم رویش. خسته شده بودم، همش توی بغلم بود. هیچ‌جایی نبود که این بچه را بگذارم، آنجا گذاشتم، چادرم را هم کشیدم روش و گفتم سرت را بگذار رو سر من. بچه هم سرش را گذاشته بود. بعد از چهار پنج ساعت ما را صدا کردند. گفت: که باید ازش [دختر تواب] معذرت بخواهی. گفتم من هیچ‌وقت معذرت نمی‌خواهم. چون که من از ایشان آب خواستم، دکتر این نسخه را داده، گفت: این مقصر نبوده، گفتم: مقصر نبوده ولی می‌توانست بیسکویت را برای من پرت نکند. گفت: باید ازش معذرت بخواهی. گفتم: من معذرت نمی‌خواهم من کار خطایی نکرده‌ام. من را بردند توی سلول. هم‌سلولی‌هام گفتند از ما هم آمدند تحقیق کردند که چه اتفاقی افتاده که گفته بودند که این بیسکویت را پرت کرد از توی دریچه و در را هم باز نکرد. دیدم که حدوداً ده دقیقه، بیست دقیقه بعدش که من آمدم همین توابه، آمد گفت: معذرت می‌خواهم. بعد ما هم هیچی نگفتیم. دو سه روز گذشت برای من چای و آب جوش آوردند. یک کاسه ماست هم آوردند.”[۷۷]

ثریا زنگباری نیز می‌گوید: “یک بار تو یک سلول بچه‌ام تب کرد و دچار تشنج شد. این به قدری برای من دردناک بود که سال‌های سال حتی وقتی از ذهنم می‌گذشت دچار تشنج می‌شدم.

وقتی سه ماهش شد، گفتم باید بروم پیش دکتر، وقت واکسنش است و باید واکسن بزند. بردم بهش واکسن زد. گفتم: من شنیده‌ام که بچه وقتی واکسن می‌زند، تب می‌کند، و وقتی تب می‌کند ممکن است تشنج بگیرد و من اصلاً نمی‌دانم چه کار کنم. خیلی می‌ترسم. گفت: من دارو می‌دهم، هر وقت دیدی دارد تب می‌کند دارویش را بهش بده. من آمدم توی بند گفتم: دارویش را دکتر گفته می‌دهد. گفت: هنوز دارویش نیامده، هر وقت آمد بهت می‌دهم. من را انداخت توی سلول. من هی منتظر شدم، از دارو که خبری نبود، یواش یواش دیدم بچه شروع کرد به نق زدن. در زدم، همیشه هم در می‌زدی می‌آمد داد و بیداد و مشت و لگد. گفت: هنوز دارویش نیامده. بعد بچه هی نق زدنش بیشتر شد. دست زدم به تنش دیدم گرم شده. هی نق می‌زد و یواش یواش شروع کرد به گریه. من هم هی در می‌زدم هی دوباره لگد و داد و بیداد. هی صدای بچه می‌رفت بالا، دست می‌زدم، تنش هی گرم‌تر می‌شد. هی گریه می‌کرد. لپ‌هایش قرمز شده بود. فایده‌ای نداشت. هی توی سلول راه می‌رفتم گاه گداری در می‌زدم، اصلاً نمی‌آمدند. یک دفعه دیدم خیلی داغ شده، لباس‌هایش را باز کرده و در آورده بودم هیچ فایده‌ای نداشت، ساعت‌ها گریه می‌کرد و داغ و قرمز شده بود. نشسته بودم رو زمین بچه را گذاشته بودم روی زانویم، کهنه و لباس‌هایش را باز کرده بودم، لخت، همین جوری نگاهش می‌کردم، گریه می‌کرد، من هم گریه می‌کردم. بعد یک دفعه حس کردم یک طرف صورتش متشنج شد، بعد آن طرف صورتش و تمام بدنش متشنج شد. اصلاً نفهمیدم چه کار باید بکنم فقط پرتش کردم، بلند شدم، هیچی هم نداشتم، مشتم را پر از آب سرد می‌کردم و می‌پاشیدم رویش. همین‌طور پر می‌کردم، می‌پاشیدم نمی‌دانم چقدر این کار را کردم که وقتی دست زدم به تنش یخ شده بود دیگر. بعد از یک مدتی تازه آمد در را باز کرد. وقتی حال من را دید دیگر این دفعه از خیر مشت و لگد و جیغ و داد و همه چیز گذشت. یک نصفه آسپرین گذاشته بود کف دستش آورده بود. آن قدر هم دستش کثیف بود که اصلاً قرص را به بچه ندادم. بعد که رفتم پیش دکتر شمس برایش تعریف کردم این جوری شده، گفت خیلی خطر بزرگی را رد کردی چون بچه وقتی تبش می‌رود بالا نباید این‌جوری به سرعت تبش را آورد پایین. خیلی خطرناک بود.”[۷۸]

فرزند ثریا زنگباری در بند عمومی و تا پنج سالگی با او در زندان زندگی می‌کرده است.

بانو صابری که به همراه دختر دو سال و پنج ماهه و پسر سه ماهه‌اش، بیش از دو ماه در سلولی در کمیته مشترک زندانی بوده می‌گوید:”…مگر من چقدر وقت دستشویی داشتم؟! توی این وقت کم که می‌رفتم دستشویی باید تند و تند کهنه‌ها را هم می‌شستم. کهنه هم که نداشتم. لباسی که موقع دستگیری زیر مانتو تن خودم بود، یک پیراهن تترون زرد بود با لبه‌ها و کمربند قهوه‌ای که مادرم برایم دوخته بود. آستین‌هایش را پاره کرده بودم و به جای کهنه برای پسرم استفاده می کردم. بعد این‌ها را می‌بردم توی دستشویی، بچه را می‌گذاشتم روی زمین، به بهاره می‌گفتم تو سر این را گرم کن، تند تند کهنه‌ها را می‌شستم، به بهاره می‌گفتم: زود جیشت را بکن وگرنه دیگر نمی‌توانی بیایی، بعد بچه را می‌شستم و بغل می‌کردم. بعضی وقت‌ها خودم نمی‌رسیدم کاری کنم. نه صابونی داشتم نه تایدی داشتم نه هیچی.”[۷۹]

بانو صابری نیز تحت فشار شدید ناشی از بیماری فرزند خردسالش قرار گرفته است: “وقتی ما را گرفتند، تازه دیروزش بچه را ختنه کرده بودم. باید با الکل سفید او را می‌شستم و تمیز می‌کردم. ولی آنجا امکانات نداری که بتوانی این کارها را بکنی، برای همین عفونت کرد. بچه جیغ می‌زد و گریه می‌کرد و من هر کاری می‌کردم نمی‌توانستم آرام‌اش کنم. سر آلت تناسلی‌اش بزرگ شده بود؛ چرکی و عفونی. این‌ها هم هی می‌زدند به در می‌گفتند این بچه را خفه کن. یک روز من این بچه را باز کرده بودم، خیلی هم ناراحت بودم دست زدم به آلت تناسلی بیژن چرک ازش پاشید بالا.اطراف آلت تناسلی چرکی و قرمز بود. یک دفعه دیدم گفت: چشم‌بندت را بزن. من چشم‌بندم را زدم، آمد تو و تا آمد جمله‌اش را تمام کند که این بچه را … خودش بچه را دید. به من گفت: این چه وضعی است. گفتم این بچه ختنه شده، من که هی می‌گویم این را ختنه کردم، بچه احتیاج به رسیدگی دارد. بعد به من گفت که این بچه دارد جور پدر و مادرش را پس می‌دهد. من هم برای اولین بار بود که یک قطره اشک از زیر چشم‌بندم آمد بیرون. گفتم: برو سلول بغلی را هم خالی کن پدر و مادر من را هم بیاور جور من را پس بدهند. فردایش آمدند بچه را از من گرفتند، اسم و آدرس دکترش را هم گرفتند. شبش هم من را بردند بیمارستانی در خیابان ایرانشهر که می‌گفتند مال سپاه است.”[۸۰]

وی دربارۀ کمبود شدید غذا برای خود و فرزندانش می‌گوید: “بهار گرسنه‌اش می‌شد. وقتی می‌رفتیم بازجویی دستش را می‌زد به دهانش و می‌کشید روی میزهایشان چون خرده‌های غذایی که بازجوها خورده بودند ریخته بود؛ آنها را می‌خورد.”[۸۱]

تهدید به گرفتن فرزند، جدایی از فرزند

یکی از تهدیدهای متداول در روند بازجویی درمورد زنانی که با نوزادان یا فرزندان خردسال‌شان دستگیر شده بودند این بوده است که فرزندان‌شان را از آنها می‌گیرند و به پرورشگاه یا خانواده‌هایی واگذار می‌کنند که لیاقت بزرگ کردن آنها را داشته باشند.

حداقل در دو مورد (در زندان کارون اهواز و زندان بندر انزلی)، زندانیان شهادت داده‌اند که فرزندان زنان زندانی مجاهد را که پدر و مادرشان اعدام شده بوده‌اند را به جای تحویل به خانواده مادر یا پدر، به خانواده‌های “حزب‌اللهی” که بچه‌دار نمی‌شدند داده اند. [۸۲]

ثریا زنگباری می‌گوید: “دم به ساعت بهم می‌گفتند که بچه‌ات را ازت می‌گیریم، تو لایق مادر بودن نیستی. این یکی از بزرگترین ترس‌های من بود. یعنی هر روز که من از خواب بیدار می‌شدم، بچه را بغل می‌کردم و به اولین چیزی که فکر می‌کردم این بود که چند روز دیگر دارمش. هر بار که بازجویی صدایم می‌کردند، باهاش حرف می‌زدم می‌گفتم: نمی‌دانم برگشتنی می‌توانم تو را با خودم داشته باشم. چون می‌دیدم که آنهایی که شکنجه شده‌اند، روی زمین خودشان را می‌کشند نمی‌فهمیدم اگر من آن حالت را داشته باشم چطوری می‌توانم بچه را بغل کنم، پس حتماً بچه را از من می‌گیرند. این یکی از بزرگترین نگرانی‌های من بود. یکی هم این بود که بی‌هوا یک دفعه می‌زدند توی سرم. من شوکه می‌شدم می‌ترسیدم بچه را بیندازم، بچه را چنگ می‌زدم جیغش در می‌آمد. این هم مدام اتفاق می‌افتاد.”[۸۳]

مهری القاسپور که چند روز پس از زایمان سزارین به همراه نوزادش بازداشت می‌شود و در روزهای اول در کمیته صحرای اهواز از دیدن نوزادش محروم بوده است. او می‌گوید: “بازجو آمد گفت: می‌دانی، ما اصلاً بچه‌ات را می‌دهیم به یک خانواده‌ی حزب‌اللهی که یک دختر خیلی خوب حزب‌اللهی [ازش در بیارند]. این بیشتر من را کشت؛ یعنی بیشتر از کابل‌ها. حساب کن تو یک آدمی هستی که به شدت شکنجه شدی، [به خاطر سزارین] خونریزی داری، یک ساعتی هم بهت سرم وصل بوده و اصلاً گیج و منگی و هزار و یک چیز توی سر آدم هست، چی را باید بگوید، چی را نگوید، چه کار باید بکند، بعد هم یک بچه‌ای داری و فکر اینکه این بچه چه خواهد شد. نکند نیاورندش؟! نکند بهش شیر ندهند؟! نکند بدهندش به یک خانواده‌ حزب‌اللهی؟! یعنی همه اینها توی سر من می‌دوید. توی آن چهار روزی که من توی کمیته‌ی صحرا و کمیته‌ی عملیات بودم، بچه را ندیدم. مرتب هم می‌گفتم: بچه‌ام بچه شیر خورده؟ می‌گفت: خیالت راحت باشد بچه الان پیش یک خانواده حزب‌اللهی است، آنها حتماً بهش شیر داده‌اند. اندوه این من را کشت. هنوز هم این موضوع اذیتم می‌کند. بعضی اوقات فکر می‌کنم: راستی اگر این اتفاق می‌افتاد چی؟ بچگی‌های دخترم همیشه من را اذیت می‌کند.”[۸۴]

شهادت‌های متعدد که مربوط به زندان‌های مختلف در شهرهای مختلف است نشان می‌دهد چگونه زنان باردار و مادران جوان به یک‌گونه و با گفتارهایی مشابه، به عنوان زنان خرابی که لیاقت مادری ندارند مورد خطاب بازجویان قرار می‌گرفته‌اند و مدام این تهدید که فرزندانشان را از آنها می‌گیرند، بالای سرشان بوده است. شهادت مهری القاسپور در زمینه رنجی که این زنان جوان کشیده‌اند بسیار روشنگرانه است: “بهشان گفتم: می‌شود بچه‌ام را بیاورید شیرش بدهم؟ گفتند: بچه‌ای که نطفه‌اش حرام است به شیر احتیاج ندارد. گفت: ما از کجا بدانیم این بچه مال شوهرت است. شما که به این چیزها اعتقاد ندارید. تو توی خانه‌ی تیمی بودی. بعد من فکر کردم این بچه را شیر نمی‌دهند تا… بعد این درد من را کشت. هنوز که هنوز است اذیتم می‌کند. یعنی آن چیزی که من را خیلی اذیت می‌کند نه کابل‌ها، بلکه آن اتفاقی است که توی آن مدت برای بچه‌ام پیش آمد.”[۸۵]

مدتی بعد مهری به دلیل شیوع بیماری پوستی گال در زندان کارون اهواز، دخترش مرضیه را به مادرش در بیرون از زندان می‌سپارد. به دلیل عدم توانایی مادر در نگه‌داری فرزند خردسال، سرپرستی او به خواهر مهری که از طرفداران جمهوری اسلامی بوده سپرده می‌شود. به همین دلیل مهری در طول ۸ سال زندان جز چند بار با دخترش ملاقات نمی‌کند. به دختر خردسال مهری گفته نشده بود که مادرش در زندان است و او مادر واقعی خود را به عنوان “خاله کمونیسته” می‌شناخته است. مهری پس از آزادی با تلاش بسیار توانست فرزند خود را از خواهرش پس بگیرد.

سعیده سیابی نیز شرایطی مشابه را در زندان تبریز در مورد خود و نوزاد چهار ماهه‌اش تجربه کرده است:

” یکی از شکنجه‌هایی که کردند گفتند تو مادر بی‌دینی هستی، مادر مسلمان باید بچه را… این بچه مال خداست مال اسلام است، تو لایقش نیستی، ازت می‌گیریم و می‌دهیم بهزیستی بزرگ می‌کند، تو شامل موهبتی که خدا بهت داده نیستی و بعد یک پاسدار زن را فرستادند، پاسدار زن را ما می‌توانستیم ببینیم، پاسدار زن را فرستادند که لگد زدم تو شکمش که رفت. پاسدار مرد آمد، بچه را کامل توی بغلم فشرده بودم اول زور زد که دست‌هایم را باز کند که نتوانست، گرفت از شانه‌های پسرم و کشید. کشید بالا که از بغلم در بیاورد با نهایت مقاومت روبرو شد ولی متأسفانه همان لحظه یک صدایی پشت ستون فقرات پسرم حس کردم، تقّی کرد، احساس کردم بچه‌ام دارد دو نیمه می‌شود، بی‌اختیار دستم باز شد. دست‌هایم باز شد و پسرم را از بغلم کشید و آن درد را هنوز هم که هنوز است دارد. بعدهادر عصب سیاتیک پسرم را اذیت می‌کرد و آن مهره‌ای که من می‌دانستم کدام مهره‌اش است چون با تمام وجودم حس کردم از کجا صدای مهره‌اش آمد. بعداً دقیقاً همان جا دست می‌گذاشت و درد می‌کشید. قبل از اینکه بیایم کانادا می‌بردمش دکتر. وقتی من آمدم کانادا او شانزده – هفده سالش بود و درد کمرش خیلی بیشتر شده بود. آن قدر ایبوپروفن خورده بود که الان هم دندان‌هایش و استخوانش به حد زیادی پوکی پیدا کرده.”[۸۶]

با اینکه نگه‌داری از فرزندان خردسال در زندان بسیار سخت بود، اما جدایی از آنها هم دردی شدید برای مادران به همراه داشت؛ دردی که برخی از آنها تا امروز از آن رنج می‌برد. مونا روشن که بلافاصله پس از وضع حمل، نوزادش را به مادر همسرش تحویل داده‌اند می‌گوید: “اصلاً با من هیچ توافقی نشد. اصلاً به من اجازه ندادند که تصمیم بگیرم بچه رو نگه دارم یا بدهم به مادر شوهرم. من در هر صورت مادر بودم، تازه مادر بودن رو حس می‌کردم و تازه شیر اومده بود تو سینه‌هام و تازه می‌خواستم این حسم رو با گرفتن بچه تو بغلم و شیر دادنش بیشتر حس بکنم که این رو هم از من گرفتند. اصلاً به همین هدف به مادر شوهرم ملاقات دادند چون اصلاً توی تمام اون هفت هشت ماه بعد از دستگیری ملاقات نداشتیم. اون خانمه که پاسدار بود و تنها کسی بود که اجازه داشتم باهاش حرف بزنم گفت: ما اصلاً برای بچه جا نداریم و برادرها تصمیم گرفتن که بچه‌تو تحویل خانواده بدی. من شبش تب و لرز شدید کردم. پرستارا گفتند که این تب شیره و تو الان سینه‌هات آبسه می‌کنن اگر بهشون نرسی. اومدن آمپول زدن که شیرم خشک بشه و سینه‌هامو بستن که این شیر جمع نشه توی سینه‌هام و عفونت بکنه. من همین‌طور تا سه چهار روزی که تو بیمارستان بودم، تب می‌کردم، دوباره لرز می‌کردم، تب و لرز شدید تا یواش یواش عادی شد. هشت روز در بیمارستان بستری بودم بعد دوباره بردنم زندان.”[۸۷]

سارا رهایی حس خود را بعد از اینکه مقامات زندان پس از چهارماه که از حبس او می گذشت تصمیم می‌گیرند فرزندش را به بیرون از زندان و نزد خانواده شوهر بفرستند چنین توصیف می‌کند: “روزی که داشت از بند می‌رفت سعی کردم گریه نکنم و او را مثل یک مرد بفرستم. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود، دو سالش بود، ساک لباس‌هایش را دادم دستش روی زمین می‌کشید و می‌برد بعد گفتم: مامان قوی باشی رفتی بیرون، من را یادت باشد، دوست دارم که یک مرد خوب در بیایی، گفت: چشم من همیشه مرد خوبی می‌شوم. بعد رفت. اون موقع کچل بود، رفت و من بعدش غیر از یک بار حدوداً چند هفته بعد، ندیدمش تا یک سال و چهار ماه. چون در انفرادی بودم و ملاقات بهم نمی‌دادند. بعد که دیدمش موهایش بلند شده بود، من همه‌ش توی سلول او را با کچل بودنش تصور می‌کردم. وقتی دیدمش موهایش بلند شده بود، برایش هم مدل قارچی زده بودند گفتم: مامان چقدر موهات زود بلند شد، گفت: نه مامان من خیلی وقته موهام بلند شده.”[۸۸]

رنج ناشی از کابل خوردن و شکنجه شدن

     در مقابل چشمان کودک خردسال

در روایت‌های متعدد، زنان زندانی در حالی شکنجه می‌شده‌اند که فرزندان خردسال‌شان یا در اتاق شکنجه و یا جایی نزدیک به آن بوده‌اند. احساس اینکه بچه، شاهد درد کشیدن آنهاست، رنجی غیرقابل توصیف و عذاب وجدانی مداوم برای آنها ایجاد کرده است. سارا رهایی صحنه شکنجه خود را چنین توصیف می‌کند: “یک زن چاق آمد که بچه را از بغل من بگیرد. حالا من بکش، او بکش. من جیغ می‌زدم، بچه جیغ می‌زد… به هر حال من ولش کردم. شما فکر کنید من… خیلی راحت نیست تعریف کردن این‌ها… در زمانی که تعزیر می‌شدم، [او آنجا بود] همین الان گاهی اوقات ازش یک چیزهایی سوال می‌کنم که بفهمم چیزی توی ذهنش مانده، وقتی می‌بینم چیزی یادش نمی‌آید خیلی خوشحال می‌شوم. اما آن زمان که او جیغ می‌زد و من را تعزیر می‌کردند واقعاً برایم دردآور بود. اگر خودم تنها بودم این مسئله اصلاً فرق می‌کرد. ولی جلو این بچه… بعدها توی زندگی همیشه احساس می‌کردم نمی‌توانم جبرانش کنم… به هر حال من مقاومت می‌کردم و جیغ می‌زدم و مرا می‌کشیدند و در نهایت نتوانستند مرا دمر بیندازند. من را طاق باز بستند. روی سینه‌های من شلاق می‌زدند. بعداً که آمدم توی سلول از سینه‌های من خون می‌آمد. نمی‌توانستم بچه را شیر بدهم. از همان موقع هم شیرش را قطع کردم. بعد از همان غذایی که می‌دادند بهش می‌دادم.”[۸۹]

در تمامی مراحل شکنجه و حتی تجاوز به سعیده سیابی هم پسر چهارماهه‌اش حضور داشته است:

“من در شرایطی قرار گرفتم که بالاجبار به کریه‌ترین شکلش مورد تجاوز قرار گرفتم. نتوانستم داد بزنم. نتوانستم انتقام ازشان بگیرم. نه می‌توانستم حرکتی از خودم، نفرتی از خودم نشان بدهم. چشمانم بسته دهانم بسته و در حالی‌که بچه‌ام را در کنار اتاق شکنجه گذاشته بودند. بعداً خیلی تحقیق کردم روی این موضوع و فکر می‌کنم پسر من هر چقدر هم بچه بود ولی همه چیز را شاهد است. نمی‌دانم این حسی است که هنوز هم که هنوز است دارم…”[۹۰]

فهرست منابع

کتاب‌ها

  • اردوان، سودابه، ٢٠٠۴، یادنگاره‌های زندان، چاپ دوم، ناشر: نویسنده، سوئد
  • اردوان، سودابه، —، فرزانه عمویی، کتاب زندان، جلد دوم، ویراسته ناصر مهاجر، ۱۳۸۰، آمریکا
  • اسماعیل پور، جهانگیر،، عادل‌آباد؛ رنج ماندگار، نشرباران، سوئد
  • آبراهامیان، یرواند، ١٣٨۶، اسلام رادیکال مجاهدین ایرانی، ترجمه فرهاد مهدوی، نشر نیما، آلمان
  • برادران، منیره، ١٣٧٩، حقیقت ساده، نشر نیما، آلمان.
  • جابری، هما، ١٣٨۶، مجمع‌الجزایر رنج، انتشارات امیرخیز، چاپ اول
  • حاج حسن، هنگامه، ١٣٨٢، چشم در چشم هیولا؛ خاطرات زندان هنگامه حاج حسن، انتشارات انجمن هما
  • خمینی، روح‌الله، —، ترجمه تحریرالوسیله، جلد چهارم، سیدمحمد باقر موسوی همدانی، ۱۳۷۶، دارالعلم، قم
  • دهقانی، اشرف، —، حماسه مقاومت، انتشارات الکترونیکی سیاهکل
  • زرین، مینا،—، انفرادی، گفت و گوهای زندان، شماره ۴، درباره سرکوب، اختناق و زندان، چاپ اول، تابستان ۱۳۸۰، آلمان
  • سازمان مجاهدین خلق، ١٣٧٩، قهرمانان در زنجیر
  • فخاری، حسن، ١٣٨٧، سایه های همراه، انتشارات آلفابت ماکزیما، سوئد
  • —، عقیق مهربانی به حلقه‌ی رنج؛ نژلا قاسملو زندانی سیاسی در حکومت اسلامی
  • کیاکجوری، اعظم، ۲۰۰۵، فرهنگ اصطلاحات زندانیان سیاسی، نشرباران، سوئد
  • گیلانی، فریدون، ۱۳۶۷، قبیله آتش در تله گرگ، آلمان
  • لاهوتی، سارا، ١٣٨٧، امید و دلواپسی– خاطرات آیت‌الله هاشمی رفسنجانی سال ١٣۶۴، دفتر نشر معارف انقلاب، تهران
  • مصداقی، ایرج، ١٣٨٧، دوزخ روی زمین؛ زندان قزل حصار، انتشارات آلفابت ماکزیما، سوئد
  • منتظری، حسین علی، ١٣٧٩، خاطرات آیت‌الله منتظری، شرکت کتاب، قم
  • موسوی، احمد، ٢٠٠۵، شب به خیر رفیق، نشر باران، سوئد.
  • میردار، مرتضی، ١٣٨۴، خاطرات حجت‌الاسلام ناطق نوری، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران

 

روزنامه ها و مجلات

روزنامه اطلاعات

  • ٢۶ شهریور ١٣۵٨
  • ٣٠ فروردین ١٣۶٠، شماره ١۶۴٠۶
  • ٢٩ اردیبهشت ١٣۶٠، شماره ١۶۴٣١
  • ٢١ تیر ١٣۶٠، شماره ١۶۴٧۵
  • ١ دی ١٣۶٠، شماره ١۶۶٠٧
  • ٢۶ مهر ١٣۶٠، شماره ١۶۵۵٣

روزنامه آیندگان

  • ١١ مرداد ١٣۵٨

روزنامه خبر جنوب

  • ١٩ مرداد ١٣۶٢، شماره ٨٨٩
  • ٢٩ آبان ١٣۶١، شماره ٧١٧

روزنامه خراسان

  • ٣ شهریور ١٣۶٠، شماره ٩٢٩۴
  • ٩ شهریور ١٣۶٠، شماره ٩٢٩٨

سایر نشریات

نشریه کار، ارگان سازمان چریکهای فدایی خلق ایران – اقلیت، ۱۳ خرداد ١٣۶٠، شماره ١١٢

نشریه مجاهد، ۲ تیر ١٣۶٠، شماره ١٢٧

نشریه بولتن، نیمه دوم اردیبهشت ١٣٧٧، شماره ١٠

سایت های اینترنتی

  • امین، شادی، ۴ June 2006، یک صد سال لذت، جنسیت و قدرت، <http://www.shabakeh.de>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • برادران، منیره، ١۶ خرداد ١٣٨٧، مصاحبه با احمد موسوی درباره گزارش کشتار جمعی زندانیان سیاسی در زندان رشت، <http://www.bidaran.net>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • برادران، منیره، ۱۹ June 2007، اوین خیالی در «زندانی تهران»، < http://monireh-baradaran.blogspot.com>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • پایگاه حوزه، —، کنیز و توضیحاتی در مورد آن، <http://www.hawzah.net>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • پایگاه حوزه، —، کنیز و احکام مربوط به آن، <http://www.hawzah.net>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • پایگاه حوزه، —، کنیز در اسلام، <http://www.hawzah.net>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • پایگاه حوزه، —، کنیز در آیات قرآن، <http://www.hawzah.net>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • تابناک، ٢٣ مرداد ١٣٨٨، پاسخ هاشمی شاهرودی به نامه کروبی، < http://www.tabnak.ir/>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • تاریخ ایرانی، ٢۵ بهمن ١٣٨٩، رادیو تلویزیون چگونه به تصرف انقلابیون درآمد؟، < http://tarikhirani.ir>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • تاریخ ایرانی، —، ۲۱ بهمن | همراه با انقلاب/ درگیری در پادگان نیروی هوایی و جنگ‌های خیابانی آغاز شد، <http://tarikhirani.ir>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • توفان الکترونیکی، اسفند ١٣٨٨، یادی از رفیق توفیق ادیب سمبل مقاومت که به تاریخ جاودانه‌ی انقلابی زحمتکشان ایران پیوست، < http://toufan.org>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • سازمان چریکهای فدایی خلق، فروردین ١٣٨٣، مصاحبه با یکی از بازماندگان کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶٧، <http://www.didgah.net>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • سازمان مجاهدین خلق، —، مشخصات شهید فرانک طاووسی، <http://www.mojahedin.org>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • سازمان مجاهدین خلق، —، مشخصات شهید مریم انصاری، <http://www.mojahedin.org>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • سازمان مجاهدین خلق، —، مشخصات شهید مریم (فخری) واحدی، <http://www.mojahedin.org>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • سایت آفتاب نیوز، ٧ تیر ١٣٩٠، ناگفته های مجید انصاری از وضعیت زندان های جمهوری اسلامی در دوران امام، <http://www.aftabnews.ir>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • سایت بنیاد برومند (پروژه امید)، —، درباره امید، یادبودی در دفاع حقوق بشر در ایران، <http://www.iranrights.org>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • سایت بنیاد برومند (پروژه امید)، —، یک سرگذشت؛ آقای عباسعلی منشی رودسری، <http://www.iranrights.org>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • سایت بنیاد برومند (پروژه امید)، —، یک سرگذشت؛ خانم پروانه امام، <http://www.iranrights.org>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • سایت بنیاد برومند (پروژه امید)، —، یک سرگذشت؛ خانم حوریه بهشتی تبار، <http://www.iranrights.org>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • سایت بنیاد برومند (پروژه امید)، —، یک سرگذشت؛ خانم فرانک طاووسی، <http://www.iranrights.org>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • سایت بنیاد برومند (پروژه امید)، —، یک سرگذشت؛ خانم فریبا احمدی، <http://www.iranrights.org>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • سایت بنیاد برومند (پروژه امید)، —، یک سرگذشت؛ خانم لیلا مولوی اردکانی، <http://www.iranrights.org>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • سایت بیداران، ١١ آبان ١٣٨٧، ١٣۶٧ کشتار جمعی زندانیان سیاسی در اصفهان، <http://www.bidaran.net>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • سایت پارسینه، ٩ تیر ١٣٩٠، نطق شیخ صادق خلخالی در موافقت با عدم کفایت ساسی ابولحسن بنی‌صدر/ ٣٠ خرداد ١٣۶٠، <http://www.parsine.com>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • سایت تحلیلی خبری عصر ایران، ٧ تیر ١٣٩٠، ناگفته‌های مجید انصاری از وضعیت زندان‌های جمهوری اسلامی در دوران امام، < http://www.asriran.com>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • سایت سلام، —، قالیباف: رحیم مشایی طرفدار منافقین بود، <http://peiknet.net>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • سایت خبرگزاری فارس، ١۶ آذر ١٣٨٧، «دفتر تحکیم وحدت» از استکبار تا استکبارپذیری/ ایجاد «دفتر تحکیم وحدت» به خاطر مبارزه با گروه‌های مخالف انقلاب بود، < http://www.farsnews.com>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • سایت دانشگاه تربیت مدرس، —، مهرداد کوکبی، <http://www.modares.ac.ir>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • سحام نیوز، ١٩ مرداد ١٣٨٨، نامه کروبی به هاشمی‌رفسنجانی پس از ده روز منتشر شد: به دختران و پسران جوان در زندان‌ها تجاوز شده است؛ پیگیری کنید، <http://news.gooya.eu>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • شفافی، مصطفی، ۱۱ March 2005، قصه‌ی سمیه، <http://www.didgah.net>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • شهروند امروز، ١١ اردیبهشت ١٣٨٧، روایتی از برخورد با گروه فرقان – گفتگو با محمد عطریان‌فر، <http://www.fardanews.com>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • شیوا، ۱۸ September 2009، سرگذشت یک هم‌دانشگاهی، <http://shivaf.blogspot.com>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • عصر ایران، ٧ تیر ١٣٩٠، ناگفته‌های مجید انصاری از وضعیت زندان‌های جمهوری اسلامی در دوران امام، <http://www.asriran.com>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • عصر نو، —، اسامی قربانیان کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷، <http://asre-nou.net>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • فریدون، —، جنگ دوم ترکمن صحرا، <http://www.arashmag.com>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • قهاری، نورایمان، —، ناهماهنگی مابین دو معرفت، <http://www.arashmag.com>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • گروه تاریخ، —، گزارشی درباره نقش‌آفرینان انقلاب فرهنگی + تصاویر – تسخیر دژ مارکسیست‌ها و تعطیلی دانشگاه‌ها، <http://rajanews.com>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ٣١ خرداد ١٣٨٨، بحث پیرامون طرح دو فوریتی عدم کفیت رئیس جمهور (٣٠ خرداد)، < http://www.irdc.ir>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • مرکز اسناد انقلاب اسلامی، —، تشکیل شورای انقلاب، <http://www.irdc.ir>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • مرکز اسناد انقلاب اسلامی، —، Haunted Memories: The Islamic Republic’s Executions of Kurds in 1979، <http://www.irdc.ir>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • مرکز اسناد حقوق بشر ایران، —، جامعه‌ای در تنگنا؛ شرح مشقات بهاییان شیراز، <http://www.iranhrdc.org>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • مرکز اسناد حقوق بشر ایران، ١٧ ژانویه ١٩٩٨، متن کامل اساسنامه دادگاه جنایی بین‌المللی رم، <http://www.iranhrdc.org>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • مصداقی، ایرج، —، بخشی از نقشه‌‌های زندان‌های اوین، قزل‌حصار، گوهردشت و نیز محل‌های قتل‌عام تابستان۶۷ برگرفته شده از کتاب «نه‌زیستن، نه‌مرگ»(چاپ دوم)، <http://www.irajmesdaghi.com>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • مصداقی، ایرج، —، نگذاریم چشمه را تلخ کنند؛ به یاد جاودانه فروغ آزادی شکر محمدزاده، <http://www.irajmesdaghi.com>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • مصداقی، ایرج، ٢٣ خرداد ١٣٨۶، «زندانی تهران». چوب حراج به خاطرات زندان، <http://www.irajmesdaghi.com>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • منتظری، حسین علی. ١٣٧٩، خاطرات، <http://amontazeri.com>،] زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، —، «خط خروج»؛ فرار از مردم، <http://www.psri.ir/mojahedin>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[
  • هاشمی، سید محمود، —، محارب کیست و محاربه چیست؟ (بحثی درشناخت موضوع حد محارب) قسمت دوم، <http://www.hawzah.net>، ]زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠[

 

منابع انگلیسی

  • Amnesty International، ۱۲ October 1981، AMNESTY INTERNATIONAL SEEKS TO SEND MISSION TO IRAN IN EFFORT TO STOP EXECUTIONS، < http://www.amnesty.org >، [زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠]
  • Amnesty International، ۱ March 2011، Rape and sexual violence: Human rights law and standards in the International Criminal Court ، < http://www.amnesty.org >، [زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠]
  • International Criminal Court، ۳۰ September 2008، Decision on the confirmation of charges، <http://www.legal-tools.org>، [زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن ١٣٩٠]
  • Amnesty International, 28 January 1993, QUESTION OF THE VIOLATION OF HUMAN RIGHTS AND FUNDAMENTAL FREEDOMS IN ANY PART OF THE WORLD, WITH PARTICULAR REFERENCE TO COLONIAL AND OTHER DEPENDENT COUNTRIES AND TERRITORIES, E/CN.4/1993/41, http://bic.org، [زمان آخرین دسترسی ١١ بهمن١٣٩٠]

 [۱]شهادت گلرخ جهانگیری، عدالت برای ایران.

[۲] برای خواندن توضیحات دربارۀ قبرها، رک به زیرنویس ۴ صفحه ۱۳۰.

[۳] شهادت سیبا نوبری، عدالت برای ایران.

 [۴]شهادت هما صادق، عدالت برای ایران.

[۵] شهادت‌های شایسته وطن دوست، مژده ارسی، فریبا ثابت و فرخنده آشنا، عدالت برای ایران.

 [۶]شهادت فریبا ثابت، عدالت برای ایران.

[۷] شهادت نسرین نیک سرشت، عدالت برای ایران.

[۸] شهادت نازلی پرتوی، عدالت برای ایران.

[۹] شهادت مهری القاسپور، عدالت برای ایران.

 [۱۰]شهادت گلرخ جهانگیری، عدالت برای ایران.

[۱۱] شهادت مهری القاسپور، عدالت برای ایران.

 [۱۲]شهادت فرخنده آشنا، عدالت برای ایران.

[۱۳] شهادت نازلی پرتوی، عدالت برای ایران.

[۱۴] شهادت پروانه علیزاده، عدالت برای ایران.

[۱۵] شهادت ویولت، عدالت برای ایران.

 [۱۶]شهادت کبری بانه‌ای، عدالت برای ایران.

[۱۷] شهادت فرخنده آشنا، عدالت برای ایران.

[۱۸] شهادت نسرین پرواز، عدالت برای ایران.

[۱۹] شهادت فرخنده آشنا، عدالت برای ایران.

[۲۰] شهادت سارا رهایی، عدالت برای ایران.

[۲۱] شهادت مهری القاسپور، عدالت برای ایران.

[۲۲] شهادت میترا تهامی، عدالت برای ایران.

[۲۳] شهادت مهشید مجاوریان، عدالت برای ایران.

[۲۴] سرگذشت یک هم‌دانشگاهی، چه می‌دانم…، ۱۸ سپتامبر ۲۰۰۹، منتشر شده در این نشانی اینترنتی:

http://shivaf.blogspot.com/2009/09/blog-post.html

[۲۵] شهادت فرخنده آشنا، عدالت برای ایران.

[۲۶] شهادت فرخنده آشنا، عدالت برای ایران.

 [۲۷] یک صد سال لذت، جنسیت و قدرت، شادی امین، قابل دسترسی در این نشانی اینترنتی:

http://www.shabakeh.de/archives/individual/001199.html#more

[۲۸] شهادت شوکت محمدی، عدالت برای ایران.

[۲۹] شهادت منیره برادران، عدالت برای ایران.

[۳۰] شهادت پروانه علیزاده، عدالت برای ایران.

[۳۱] شهادت تهمینه پگاه، عدالت برای ایران.

[۳۲] شهادت نیلوفر شیرزادی، عدالت برای ایران.

[۳۳] شهادت مونا روشن جلالی، عدالت برای ایران.

[۳۴] شهادت تهمینه پگاه، عدالت برای ایران.

[۳۵] روزنامه اطلاعات، ۱ دیماه ۱۳۶۰،  شماره ۱۶۶۰۷ ص ۴.

[۳۶] روزنامه اطلاعات، ۲۶ مهر ۱۳۶۰، شماره ۱۶۵۵۳، ص ۲.

[۳۷] طرح عدم کفایت بنی‌صدر در مجلس ۳۰/۳/۶۰- خلخالی: تعزیر را در دادگاه‌های انقلاب اسمش را شکنجه می‌گذارد!، سایت انقلاب اسلامی، در این نشانی اینترنتی:

http://enghelabe-eslami.com/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE/12686——–30360——–.html

[۳۸] شهادت مژده ارسی، عدالت برای ایران.

[۳۹] شهادت نسرین پرواز، مصاحبه با عدالت برای ایران.

[۴۰] شهادت تهمینه، عدالت برای ایران.

[۴۱] شهادت میترا تهامی، عدالت برای ایران.

[۴۲] شهادت شوکت محمدی، عدالت برای ایران.

[۴۳] شهادت مژده ارسی، عدالت برای ایران.

[۴۴] زنان زندانی در شرح شهادت‌شان با گفتن واژه “اون کار” یا ” این کار” یا ” هر بلایی” اشاره به تجاوز جنسی دارند.

 [۴۵]شهادت صنم احمدی، عدالت برای ایران.

[۴۶] شهادت مونا روشن، عدالت برای ایران.

 [۴۷]شهادت شهین چیت‌ساز، عدالت برای ایران.

[۴۸] مصاحبه با دو زندانی مرد که در همان زمان در زندان سنندج بازداشت بوده‌اند ثابت می‌کند که محسن رضایی، به عنوان فرمانده سپاه پاسداران، مکرراً از قرارگاه حمزه سیدالشهدا که در ارومیه قرار داشته بازدید می‌کرده است. این قرارگاه نه تنها مسئول امور مربوط به جنگ در استان‌های غربی کشور بوده است بلکه در امور امنیتی از جمله گروه‌های سیاسی مخالف نیز صلاحیت داشته است. محسن رضایی و سایر فرماندهان سپاه در راستای رسیدگی به امور مربوط به قرارگاه یاد شده، از زندان سنندج نیز بازدید می‌کرده‌اند. مصاحبه شوندگان بر این باورند که اگر زندانی به دلیلی برای مقامات سپاه که امور امنیتی کردستان را در دست داشته‌اند مهم می‌بود، محسن رضایی می‌توانست در یکی از بازدیدهای خود وارد پرونده وی نیز بشود. به نظر می‌رسد توبا کمانگر هم به دلیل موقعیت همسرش در کومه‌له و هم به دلیل موضوع گروگان‌ها و مبادله آنها، اهمیت ویژه‌ای برای مقامات سپاه داشته است.

[۴۹] جاش در میان فعالان سیاسی کرد به کردهایی که با جمهوری اسلامی همکاری می کنند گفته می شود و اغلب معادل “خائن” یا “مزدور” به کار می رود.

[۵۰] شهادت‌های صنم احمدی و سودابه اردوان، عدالت برای ایران.

 [۵۱]شهادت فرزانه زلفی، عدالت برای ایران.

[۵۲] شهادت فرزانه زلفی، عدالت برای ایران.

 [۵۳]شهادت نیلوفر شیرزادی، عدالت برای ایران.

 [۵۴]شهادت سودابه اردوان، عدالت برای ایران.

[۵۵] شهادت منیره برادران، عدالت برای ایران.

[۵۶] نقل به مضمون از شهادت پروانه علیزاده، عدالت برای ایران.

[۵۷] شهادت فرزانه زلفی، عدالت برای ایران.

[۵۸] شهادت منیره برادران، عدالت برای ایران.

[۵۹] شهادت سارا، ل.، عدالت برای ایران.

[۶۰] شهادت‌های ثریا زنگباری، منیره برادران، عدالت برای ایران.

[۶۱] شهادت فرخنده آشنا، عدالت برای ایران.

 [۶۲]شهادت منیره برادران، عدالت برای ایران.

[۶۳] شهادت میترا لاگر، عدالت برای ایران.

[۶۴] شهادت سهیلا بهادری، عدالت برای ایران.

[۶۵] شهادت کیانوش اعتمادی، عدالت برای ایران.

 [۶۶]شهادت مونا روشن، عدالت برای ایران.

[۶۷] شهادت روح انگیز، عدالت برای ایران.

[۶۸] شهادت شایسته وطن دوست، عدالت برای ایران.

[۶۹] شهادت مونا روشن، عدالت برای ایران.

[۷۰] متن کامل شهادت توبا کمانگیر در بخش مربوط به تجاوزهای موردی در همین گزارش آمده است.

[۷۱] شهادت توبا کمانگیر، عدالت برای ایران.

[۷۲] شهادت سعیده سیابی، عدالت برای ایران.

[۷۳] شهادت ثریا زنگباری، عدالت برای ایران.

 [۷۴]در بند ۲۰۹ زندانیان اجازه نداشته‌اند برای خبر کردن زندانبان، به در بزنند یا صدا کنند. تنها می‌توانسته‌اند کاغذی را از زیر در سلول رد کنند تا زندانبان ببیند و به سراغ آنها بیاید. این روند معمولاً بسیار طول می‌کشید.

[۷۵] دکتر سید شجاع‌الدین شیخ‌الاسلام‌زاده، وزیر بهداری دولت هویدا بود که پس از کنار رفتن هویدا و روی کار آمدن جمشید آموزگار، برای آرام کردن انقلابیون، به همراه هویدا و عده‌ای دیگر از دولتمردان نزدیک به هویدا زندانی شد. او که در روز ۲۲ بهمن و باز شدن در زندان‌ها از زندان بیرون آمده بود، مجدداً بازداشت و محاکمه شد و چند سالی را در زندان گذراند. او در بهداری زندان اوین بیماران و یا آسیب دیدگان شکنجه را مداوا می‌کرد.

[۷۶] منظور، امام علی، امام اول شیعیان است.

[۷۷] شهادت سارا رهایی، عدالت برای ایران.

[۷۸] شهادت ثریا زنگباری، عدالت برای ایران.

[۷۹] شهادت بانو صابری، عدالت برای ایران.

[۸۰] همان.

 [۸۱]همان.

[۸۲] شهادت‌های مهری القاسپور و شایسته وطن دوست، عدالت برای ایران.

[۸۳] شهادت ثریا زنگباری، عدالت برای ایران.

[۸۴] شهادت مهری القاسپور، عدالت برای ایران.

[۸۵] شهادت مهری القاسپور، عدالت برای ایران.

[۸۶] شهادت سعیده سیابی، عدالت برای ایران.

[۸۷] شهادت مونا روشن، عدالت برای ایران.

[۸۸] شهادت سارا رهایی، عدالت برای ایران.

[۸۹] شهادت سارا رهایی، عدالت برای ایران.

[۹۰] شهادت سعیده سیابی، عدالت برای ایران.

فرستادن مطلب به بالاترین

telegram