شهادتنامه بانو صابری

شهادتنامه بانو صابری، از قربانیان تجاوز در دهه ۶۰ را یا با کلیک روی تصویر بالا گوش کنید و یا از اینجا دانلود کنید و بشنوید.

متن کامل شهادتنامه نیز در ادامه آمده است.

 

متن کامل شهادتنامه بانو صابری

متولد:      آبادان

اتهام:      همکاری با حزب توده ایران

تاریخ دستگیری:  مرداد ۱۳۶۵

تاریخ آزادی:         بهمن ۱۳۶۵

وضعیت فعلی:   شش سال پس از اعدام همسرش عباسعلی منشی رودسری در جریان کشتار دسته جمعی زندانیان سیاسی، وی و دو فرزندش ایران را ترک کردند و هم‌اکنون در آمریکا زندگی می‌کنند.

فامیل ما در عرصه سیاسی فعال بود، مادرم هم زنی بود که هیچ‌وقت ترس به خودش راه نمی‌داد و هیچ‌وقت جلوی ما را برای کارهایمان نگرفت. زمینه‌ی دیگری هم [که باعث شد من وارد سیاست بشوم] این بود که یک روز از در خانه که آمدم تو دیدم کتابچه‌های کوچکی گذاشته‌اند پشت در. من اینها را برداشتم آوردم تو و به پدرم نشان دادم، پدرم گفت: اینها مال حزب توده است، خلاصه گذاشتند ما بخوانیم ولی [بعدش] گرفتند سوزاندند. بعدها هرچند وقت یک‌بار می‌دیدم این نشریات هست. من دیگر به پدرم نمی‌گفتم و اگر هم می‌گفتم، پدرم یک جاسازی درست کرده بود دیگر نمی‌سوزاند، ما می‌رفتیم می‌خواندیم. بعد از مدتی مادرم آمد گفت یک خانمی با تو کار دارد. من رفتم دم در دیدم یک خانمی به من گفت من از طرف گروه “نوید”[۱] با تو تماس می‌گیرم، این جریان مال قبل از انقلاب است.

من شاید یکی دو بار برای گرفتن نوید رفتم تهران و در عین اینکه در اصفهان یک گروهی مخفی بود که هم‌زمان با وقایع انقلاب با اینها هم تماس گرفته بودم؛ اینها در چارچوب تشکیلات دموکراتیک زنان کار می‌کردند. تقریباً می‌شود گفت که از این زمان کارم را با حزب توده در اصفهان شروع کردم. آن موقع بیست ساله بودم و دانشسرا را تمام کرده بودم و دو سالی بود که در روستای قهنویه از توابع مبارکه به شغل معلمی مشغول بودم.

هنوز در قهنویه درس می‌دادم که انقلاب شد و اعتصابات معلم‌ها و تظاهرات‌ها شروع شد. ما توی اعتصاب‌ها و تظاهرات‌ها شرکت کردیم و تظاهرات معلم‌ها را سازماندهی کردیم. یادم است همان اوایل انقلاب من فقط سیزده تا کلاس اکابر داشتم که توی روستاهای مختلف علاوه بر کار خودم می‌رفتم .در تشکیلات [حزب توده] هم مسئولیت شهرستان‌ها را داشتم در عین اینکه مسئولیت تبلیغات خود تشکیلات زنان هم با من بود علاوه بر آن توی یکی از این مناطق حزبی هم من مسئول بخش بودم.

خانه‌مان شناخته شده بود، مرتب مرا [در حال فروش نشریه و فعالیت] می‌گرفتند و اصلاً تو محله معروف بودیم. این‌جوری بود که نیروهای خیلی مذهبی [به ما حساس شده] بودند یک روز می‌دیدیم شیشه‌های ماشین خرد شده، یک روز می‌دیدیم لاستیک‌های ماشین پاره شده، این‌جوری ضدیت خودشان را با ما نشان می‌دادند.

من همیشه می‌رفتم و می‌آمدم این‌ور و آن‌ور تا فکر می‌کنم یک دوشنبه‌ای بود، بیست و یک فروردین شصت و یک بود که این اتفاق افتاد.

دقیقاً یادم نیست که حجاب در مدارس و محل‌های کار از چه موقع اجباری شد. اما تا به شکل قانون در نیامد که فکر می‌کنم در سال ۶۲ بود، من فقط در محل کارم که در آموزش و پرورش بود حجاب داشتم و بالطبع جاهایی هم مثل ادارات و وزارت‌خانه‌ها و مراکز دولتی که بدون حجاب از رفتن آدم جلوگیری می‌کردند حجاب داشتم. اما در مواقع دیگر برای رفتن به خانه دوست و غیره من که کلاً از زور و زورگویی بدم می‌آید هر جا می‌توانستم بی روسری می‌رفتم. یادم است یک دامن طوسی تیره پوشیده بودم که کلوش بود و یک بلوز صورتی که یقه کراواتی بود، موهایم هم بلند بود تا پشت زانویم اما یک هفته‌ای بود که موهایم را کوتاه کرده بودم. داشتم برمی‌گشتم خانه. هوا گرگ و میش بود اما بیشتر رو به تاریکی می‌رفت، ابرها خاکستری تیره بودند، برای همین هوا تاریک بود. کوچه‌ی ما هم طوری بود که من باید مسیر طولانی‌ای را طی می‌کردم تا می‌آمدم تو. یک سه راهی بود که من رد کردم، قبل از اینکه برسم به چهارراه بعدی که سرش یک زمین بازی بود، نور شدید [یک ماشین] جلوی من افتاد، ولی قبل از اینکه خودش به من برسد پشت سر من با یک شتاب شدیدی ترمز کرد که من یک لحظه‌ای حالت احساس ناامنی پیدا کردم اما به روی خودم نیاوردم و اجازه ندادم به خودم که بترسم. به راهم ادامه دادم که دیدم من را صدا زدند گفتند: وایسا. وقتی ایستادم یکی‌شان به من گفت که ما از کمیته‌ایم، باید با ما بیایی. من بهش گفتم: کارتتان… همان موقع بود که می‌گفتند اگر کسی شما را می‌خواهد بگیرد، حتماً ازشان کارت بگیرید. به من گفت: بیا برویم دم چراغ. آن‌موقع هم دیگر چراغ‌ها از یک ساعتی خاموش می‌شد به خاطر وضعیت جنگی که بود. به خاطر همین [در کوچه] چراغ نبود و فقط چراغی بود که در یک مغازه روشن بود. به من گفت: بیا برویم آنجا بهت نشان بدهم که قبل از اینکه بروم یک ضربه را توی گردنم احساس کردم و بعد هم انداختندم کف پشت ماشین. یکی جلو بود دو نفر هم عقب بودند. یکی‌شان پایش را گذاشته بود طرف گردن من، یکی‌شان هم روی پایم. اما من صورت راننده و دو نفری که عقب بودند را می‌دیدم با همین نوری که می‌آمد. یک شمایی ازشان می‌دیدم. ولی این‌جوری نبود که برایم قابل شناسایی نباشند. بعدها هم اتفاقاً به نظرم آمد که یکی از آنها را دیده‌ام؛ آن نفری که جلو نشسته بود.

بعد دیدم اینها مسیری را که می‌روند به هیچ‌جایی که به کمیته برود نمی‌خورد چون خیابان ما، خیابان آپادانا اول بود از توی خیابان آپادانا اول رفتند به طرف آپادانا دوم که آن موقع هنوز آن قدرها ساختمان سازی نشده بود؛ حالت بیابان مانند بود. من آن موقع فهمیدم اینها به سمت کمیته نمی‌روند. از حرکاتی که می‌کردند مثلاً یکی‌شان با پوتین، پاهایش را می‌برد زیر دامن من، خودم حدس زده بودم ولی یک جورهایی باورم نمی‌شد. هی سعی می‌کردم بهش فکر نکنم.

هوا دیگر خیلی تاریک شده بود، آنجا که رفتیم زمین خیلی سفت بود. وقتی مرا اذیت می‌کردند، سعی می‌کردم زمین را بِکَنم ولی غیر از یک مشت سنگریزه چیز دیگری دست من نمی‌آمد. اینها به نوبت کارشان را می‌کردند. من اولش کمی جیغ و داد می‌کردم ولی راستش وقتی جیغ و داد می‌کردم بیشتر بهم توهین می‌کردند. چیزهایی مثل این می‌گفتند که شما که زن‌هایتان اشتراکی است و مگر همین را نمی‌خواهید و… برای همین بعدش دیگر هیچی نگفتم. می‌شمردم. دندان‌هایم را خیلی به هم فشار می‌دادم تا اینها کارشان تمام بشود. چشم‌هایم را می‌بستم و فقط برای خودم می‌شمردم. اما یک چیزی که یادم است بیشتر این عدد نه تو سرم داد می‌زند. نمی‌دانم چرا من از عدد نه بالا نمی‌رفتم. می‌شمردم و برمی‌گشتم. این عادت هنوز هم برای من مانده یعنی زمان‌هایی که با مشکلی مواجه می‌شوم، می‌شمارم. می‌روم توی حمام کاشی‌هایمان را می‌شمارم. دم ایوان قدم می‌زنم قدم‌هایم را می‌شمارم. هر جا بالا یا پایین می‌روم اول پله‌هایی که دارم قدم می‌زنم می‌شمارم. یا وقتی قدم می‌زنم قدم‌هایم را می‌شمارم. یک موقعی یکهو یادم می‌آید قطعش می‌کنم. فکر می‌کنم این شماره کردن از آنجا برای من مانده.

یک دلخوشی که داشتم این بود که اینها بعد این کار دیگر مرا زنده نمی‌گذارند و همه‌ش منتظر بودم تمام شود و مرا بکشند.

قبلش من دختر شلوغ و پر سر و صدایی بودم؛ اهل بزن و بکوب و بگو و بخند. دوست داشتم لباس‌های شیک بپوشم. من توی خانواده با خشونتی روبرو نبودم… یک خانواده عادی داشتم. تا آن موقع هیچ نوع خشونتی ندیده بودم که بخواهم بگویم. [این جریان] اولین چیزی بود که توی زندگی باهاش روبه رو شدم و خیلی هم روی من تأثیر گذاشت. من بعد از آن یادم نمی‌آید که هیچ‌وقت از ته دل خندیده باشم. هیچ‌وقت یادم نمی‌آید. شاید می‌خندیدم ولی دیگر مفهوم شادی نداشت. خیلی تحقیر شده بودم. این احساس حقارت آن‌قدر من را عذاب می‌داد که حد ندارد و آثارش تا به حال هم مانده. علاوه بر این حس تحقیر شدن، خیلی احساس درد می‌کردم. فقط خودشان که نبودند، احساس می‌کردم هر چه دستشان می‌رسد به من فرو می‌کنند…

جلو خانه ما دو تا خانه بود، جلو در ماشین‌رویی که بود، در بزرگ، من را آنجا انداختند و رفتند. اولش متوجه نشدم که کجا هستم، کمی طول کشید تا چشمم به تاریکی عادت کند، از آن حالت گیجی در بیایم، خودم را کم کم کشیدم به این‌ور آن‌ور و رفتم توی سه گوش یکی از این دیوارها نشستم. آنجا کمی هوشیار شدم. حالا چند ساعت طول کشید و چطوری شد نمی‌دانم. درد خیلی شدیدی هم توی شکمم احساس می‌کردم که تا مدت‌ها دولا بودم روی شکمم و علاوه بر منگی، این درد هم هی توی ذهن من زنگ می‌زد که نمی‌توانستم درست خودم را جمع و جور کنم و به چیز دیگری فکر کنم. فقط یادم هست که وقتی در خانه را باز کردم و رفتم تو، همه خوابیده بودند. همه چراغ‌ها خاموش بود. من در را که باز کردم از راهرو بروم تو، صدای مامانم آمد که: مامان تا الان کجا بودی؟ گفتم: خانه فلانی (یکی از دوستانم) بودم باباش خودش آورد من را رساند. مادرم هم به من گفت خب مامان دیگه نمی‌آمدی همان‌جا می‌ماندی. من رفتم توی حمام و با کیسه و سنگ‌پا شروع کردم به شستن خودم و آنجا دیگر اشکم ریخت. تا آن موقع یادم نمی‌آید حتی گریه کرده باشم. آنجا حالت بغض گرفتم و زیر دوش شروع کردم به گریه کردن. فردا صبحش دیدم که روی لپم و چانه‌ام لکه‌های سیاهی هست. پیراهنی هم که پوشیده بودم یقه‌اش پاره شده. ولی اینکه مادرم از این لکه‌ها و حالت روحی که به من دست داده بود متوجه شد یا نه، هرچه بود هیچ‌وقت به روی من نیاورد.

دیگر احساس امنیت نداشتم. برای همین شاید هرچیزی که توی آن مسیر می‌دیدم یا هر اتفاقی می‌افتاد من را می‌کشید به اینکه این در رابطه با من است. برای همین من با آنها [حزب] هم حرف زدم گفتم من نمی‌خواهم کار سیاسی کنم. [مسئول تشکیلاتی‌ام من را خواست[۲]] هی با من حرف زد و من فقط گریه می‌کردم. به هر حال برای او گفتم. بهم گفت که نمی‌شود ما این‌جوری ول کنیم. یک موضوع جنایی اتفاق افتاده باید شکایت بکنیم. آن موقع من اصلاً حضور ذهنی نداشتم فکر می‌کردم حتماً باید این کار انجام بشود. او هم بزرگتر من بود، یک حالت احترام هم بهش داشتم. وقتی به من گفت من هیچ مخالفتی نکردم. گفتم: باشه؛ یا گیج بودم یا هرچه. او در حرف‌هایش ضربه‌ای را هم به من وارد کرد. به من گفت: حامله نیستی!؟ اولین بار بود که من به این موضوع فکر می‌کردم. نمی‌دانی چه حالی پیدا کردم. یک دفعه یادم آمد که اصلاً یادم نیست کی پریود شدم. دیگر این حالت سنگ بودن و این حالتی که توی خودم بروم بیشتر شد. نمی‌خواستم هم به کسی بگویم، نه به مادرم می‌خواستم بگویم و نه به هیچ کس. واقعیتش این بود که رویم نمی‌شد بگویم، اصلاً نمی‌دانستم چطوری بگویم، نمی‌توانستم ببینم مادرم یک هو بشکند، خرد بشود. برای همین رفتم توی خیابان شمس‌آبادی از یک دکتر وقت گرفتم. اما آن‌قدر خودم را سفت گرفته بودم که دکتر نتوانست من را معاینه کند. به من گفت: پاشو برو و به منشی هم گفت پول این را پس بده. اصلاً نتوانست من را معاینه کند. من تمام مدت دستم را گذاشته بودم دم دهانم و آن‌قدر گاز گرفته بودم که وقتی که به من گفت برو، تمام دستم سیاه شده بود.

مثلاً می‌رفتم جلوی آینه موهایم را شانه کنم یک دفعه می‌زدم زیر گریه. اشکم می‌آمد پایین. نمی‌توانستم هم خودم را کنترل کنم. اصلاً تغییر کرده بودم. دو سه بار هم دست به خودکشی زدم.

یک بارش بعد از آن بود که فکر می‌کردم ممکن است حامله باشم اما دیگر پریود شدم و فهمیدم حامله نیستم. بعضی اوقات این حالت را داشتم که دلم می‌خواست چاقو توی شکم خودم بکنم. بارها این اتفاق افتاد. اما همیشه انگار یک نیروی دیگری نمی‌گذاشت من این کار را بکنم چون فکر می‌کردم مادرم الان چه کار می‌کند، الان خواهرهایم… یک فکرهای دیگری بود، از طرفی هم نیرویی بود که من را وادار می‌کرد که برو این کار را بکن.

به هر صورت مسئول حزبی‌ام این‌جوری گفت و بعد هم دیدم که دیگر در مورد شکایت و پی‌گیری حرفی نزد. اما گفت خودمان می‌رویم باهاشان [یعنی با مسئولین کمیته] حرف می‌زنیم. آمد به من گفت که با زواره‌ای، مطمئن نیستم اما احتمال زیاد گفت زواره‌ای، حرف زدیم و گفتیم که چنین اتفاقی افتاده، آنها گفته بودند که این دفعه‌ی اولی نیست که توی اصفهان این اتفاق می‌افتد. سه تا نمونه‌ی این‌جوری داریم. گویا یکیش یک دختر “راه کارگر”ی بوده، می‌گفتند یکی‌شان هم روانی شده بود، من این را از حرف‌های اون فرد مسئول حزب تا جایی که یادم هست دارم می‌گویم. بعد آنها چند تا راه حل پیشنهاد داده بودند. مثلاً گفته بودند بروید توی کمیته، عکس‌های کمیته‌ای‌ها را بگذارند جلویش شناسایی کند بعد خودشان گفتند که نمی‌شود که ما همه‌ی اعضایمان را بگذاریم جلوی این شناسایی کند. بعد هم گفته بودند باید بروی کلانتری شکایت کنی. باید از آنجا پیگیری بشود.

هم‌زمان با این، عباس[۳] به من پیشنهاد ازدواج داد، من بهش گفتم که نمی‌خواهم ازدواج کنم. عباس به من گفت که اگر به خاطر این مسئله است برای من اصلاً مهم نیست. وقتی این را گفت خیلی ناراحت شدم چون فکر می‌کردم غیر از مسئولم هیچ‌کس این را نمی‌دانسته، چرا او می‌داند؟! فروردین شصت و دو بود .بعد فهمیدم که [مسئولم به شوهرخواهرم گفته و] شوهر خواهرم به عباس جریان را گفته. او گفت: عباس آمد پیشنهادش را با من مطرح کرد و من بهش گفتم تو اگر بانو را می‌خواهی چنین مشکلی برای او پیش آمده. گفت: من این را بهش گفتم چون می‌خواستم عکس‌العملش را بدانم. اما عباس گفته بود که من خیلی بانو را دوست دارم الان هم بهش بیشتر احترام می‌گذارم چون فکر می‌کنم این مسئله مثل شلاق خوردن است، فرقی نمی‌کند.

بهش گفتم: عباس تو خیلی باید با من گذشت داشته باشی و واقعاً هم روابط جنسی تا مدت‌ها برای من حالت کابوس داشت و هیچ‌وقت برایم عادی نشد اما عباس همیشه برای من یک حالت دوست و رفیق و پزشک و همه چیز را داشت و واقعاً هم بعدها توی زندگی خیلی کمکم کرد. [وقتی بچه دار شدیم] من به بچه هم خوب می‌رسیدم، عوضش می‌کردم، تر و خشک می‌کردم، لباس‌های خوشگل بهش می‌پوشاندم اما لذتی که باید از خنده و از بازی بچه ببرم، نمی بردم. همیشه یک حالت تو خود بودن را داشتم؛ از ته دل احساس شادی نمی‌کردم.

وقتی ازدواج کرده بودیم، سری دوم رهبری حزب[۴] را گرفتند و ما دیگر دربه‌در شدیم. رفتیم بندرعباس و بعد آمدیم تهران خانه گرفتیم و رفتیم تو زندگی مخفی. از شصت و دو تا شصت و پنج در زندگی مخفی بودیم. روز ۹ مرداد ۶۵ یک دفعه در را باز کردند، من از پنجره نگاه کردم دیدم شانه‌های یک عده‌ای پیداست، گفتم: اینها کی‌اند؟ گفت: نمی‌دانم. عباس در را باز کرد که ببیند اینها کی هستند که توی حیاط ایستاده‌اند، دید دو سه نفرند، توی راهرو بودند. آمدند و عباس را گرفتند، من را با بچه‌ها برداشتند و رفتند. دخترم دو سال و پنج ماهش بود. پسرم سه ماهش را تمام کرده بود رفته بود تو چهارماه.

من را که دستگیر کردند دو تا بچه باهام بود، شوهرم را گرفته بودند اما همه‌ی وحشت من این بود که دوباره این اتفاق برای من بیفتد. چون بعدها تا مدت‌ها اینها به عنوان یک آدم سیاسی با من برخورد نکردند. من هم هیچ وقت نگفتم که سیاسی بوده‌ام. عباس هم گفته بود زن من ناراحتی عصبی داشته کار سیاسی نمی‌کرده.

پنجم مهر شوهر خواهرم را دستگیر کردند. توی کمیته مشترک او را به من نشان دادند. بازجو به من گفت وسایلت را ببند. وقتی من وسایلم را بستم آمدم توی پله‌ها من را نگه داشتند که یکی دیگر هم بیاید که من دیدم عباس هم وسایلش را جمع کرده، توی یک پتویی که دستش بود و آمد، اوایل آبان من را با عباس بردند اصفهان.

پس از دستگیری شوهر خواهرم بود که بچه‌ها را از من گرفتند تحویل مادرم دادند. کلاً دو ماه و نیم بچه‌ها با من بودند، اول که شیر نداشتم به پسرم بدهم، شیرم قطع شده بود، مواد غذایی کم بود، پسرم سه ماهش بود. شیشه شیر هم نگذاشتند برایش ببرم. گفتند: تو برمی‌گردی. ما فقط چند تا سؤال داریم. بدون شیر و با عفونت زخم ختنه پسرم و اسهال خونی بچه و گرسنگی دائمشان کلی درد سر کشیدم. وقتی بچه‌ها را گرفتند من خیالم یک ذره راحت شد.

وقتی من را بردند اصفهان آنجا بازجوها به من گفتند ما می‌دانیم که به تو تعدی شده. دقیقاً همین کلمه را هم به کار بردند که “تعدی” شده. جریان را بنویس. من و عباس را بردند در یک حالت راهرو مانندی بودیم که درش را پتو زده بود.

اول خیلی مرا  تهدید کردند، عین اینکه آدم را بمباران کنند، یکی می‌رفت آن یکی می‌آمد. هنوز این نرفته بود آن یکی می‌آمد، می‌گفت: با فلانی رفیق بودی با آن یکی رفیق بودی، هی می‌گفتم: نه. دوباره می‌رفتند، می‌گفتند: نه، آن یکی نوشته تو با فلانی رفیق بودی، می‌خواستند بگویند: تو یک آدم بدکاره‌ای بودی، بعد من را گذاشتند پیش عباس. همه‌اش از این تهدیدها بود، اینکه خودت آدم فاسدی بودی، خواستی ازدواج کنی نمی‌خواستی بگویی که با کس دیگری بودی انداختی گردن ما. وقتی من را پیش عباس گذاشتند گفتم اینها این‌جوری به من می‌گویند، گریه افتادم. عباس به من گفت: بانو، تمام اینها را که به تو گفتند، به من هم گفتند. صد و بیست تا تک‌نویسی درمورد تو گذاشتند جلو من و گفتند این تک‌نویسی‌ها در مورد بانو شده، بهش بگو مسائلش را بنویسد برود بیرون. گفتم: نمی‌نویسم. عباس گفت: چرا؟ گفتم: برای اینکه چرا باید زندگی من وجه‌المصالحه قرار بگیرد؟ یک ظلمی در حق من شده، حالا تازه من اینها را بنویسم، بعد هم به عباس گفته بودند، یعنی من را آدم حساب نکرده بودند که با خودم حرف بزنند. به عباس گفته بودند آن شکایتی هم که از ما کرده، بردارد تا ما آزادش کنیم. بعد عباس بهشان گفته بود که چه تضمینی می‌دهید که آزادش می‌کنید؟ گفته بودند تضمینی نداریم. فقط توی دادگاه نباید مسئله تجاوز را مطرح کند. آن را از پرونده‌اش بردارد. ولی من را دیگر دادگاه هم نبردند که یک وقت توی دادگاه این مسئله را نگویم. بهمن شصت و پنج توی بازپرسی من را آزاد کردند. ولی عباس را نگه داشتند تا سال ۶۷ که اعدامش کردند.

بعدها هم مدام سر این مسئله من را می‌کوبیدند: از نظر جنسی با کی بودی؟ چه کار می‌کردی؟ با چه کسانی رفیقی؟ حالا که شوهرت نیست خودت را چطور ارضا می‌کنی؟ من همیشه می‌گفتم این در حق من اتفاق افتاده شما دارید من را مقصر جلوه می‌دهید؟! یعنی همیشه می‌خواستند بگویند خودت آدم بدی بودی و با این و آن رفیقی.

سال هفتاد و یک بود که احضارها شروع شد و هر بار به بهانه‌ای. یا می‌خواستند که برایشان کاری کنم که من رد می‌کردم. می‌گفتند: بچه‌هایت را ازت می‌گیریم، برایت یک پرونده عدم صلاحیت اخلاقی می‌گذاریم. هر روز من را می‌خواستند.

سال هفتاد و سه باز مرا به اطلاعات احضار کردند. گفتند: پسرت را بیاور، من پسرم را بردم، و دیدم دیگر نمی‌توانم. سه روز بعدش از ایران زدم بیرون.


[۱] گروه نوید یکی از بزرگترین گروه‌های وابسته به حزب توده بود که در دهه ۵۰ شکل گرفت. این گروه نشریه‌ای به همین نام از سال ۵۴ تا ۵۷ منتشر می‌کرد. برای دیدن آرشیو این نشریه به این آدرس اینترنتی بروید:

 http://www.rahetudeh.com/rahetude/Navid/Navid.html

[۲]این شخص که نام وی نزد عدالت برای ایران محفوظ است در حال حاضر در اروپا زندگی می‌کند.

[۳] عباسعلی منشی رودسری، از اعضای سازمان فداییان خلق (اکثریت) که در مرداد ۱۳۶۵ دستگیر و در کشتار دسته جمعی زندانیان در تابستان ۱۳۶۷ کشته می‌شود. اطلاعات بیشتر مربوط به وی را می‌توانید در نشانی زیر ببینید:

http://www.iranrights.org/farsi/memorial-case–5224.php

[۴] منظور، حزب توده است.

 

 

این شهادت، بخشی از گزارش اول تحقیق “جنایت بی عقوبت” است که موارد شکنجه جنسی علیه زندانیان سیاسی زن در دهه ۶۰ را مستند کرده است.

برای خواندن متن کامل گزارش روی عنوان زیر کلیک کنید:

شکنجه و خشونت جنسی علیه زندانیان سیاسی زن در جمهوری اسلامی – گزارش اول

دریافت فایل کامل گزارش بدون نیاز به فیلترشکن

فرستادن مطلب به بالاترین

telegram